دانلود رایگان کتاب ماشینی در حیاط مدرسه زهره باغستانی میبدی
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب ماشینی در حیاط مدرسه

کتاب ماشینی در حیاط مدرسه

انتشارات:نشر آرسس
امتیاز:
۴.۶از ۳۰ رأیخواندن نظرات

معرفی کتاب ماشینی در حیاط مدرسه

کتاب ماشینی در حیاط مدرسه نوشته زهره باغستانی میبدی است. نویسنده در این کتاب روایت جذابی از فضای مدرسه دارد که شغل معلمی او را در پرداخت این ایده همراهی کرده است.

درباره کتاب ماشینی در حیاط مدرسه

 کتاب ماشینی در حیاط مدرسه با قلمی ساده اما زیبا و گیرا خواننده را با خود همراه می کند و به بیان چند داستان زیبای مدرسه‌ای می‌پردازد. داستان با روایت پسربچه‌ای به نام سینا شروع می‌شود. سینا پسری خیال‌پرداز است که درباره همه چیز سوال دارد، او می‌خواهد در آینده سوارکار شود و یک اسب سفید داشته باشد اما حقیقت تلخی که حالا با آن روبه‌رو شده این است که چندین بار در کلاس نتوانسته دستشویی‌اش را کنترل کند و همین موضوع حسابی او را خجالت‌زده و شرمنده کرده است. او نمی‌خواهد به مدرسه برود و به بهانه دل‌درد یک روز را نمی‌رود اما بالاخره باید به کلاس برگردد و ازین موضوع می‌ترسد و نگران است. 

خواندن کتاب ماشینی در حیاط مدرسه  را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به ادبیات داستانی پیشنهاد می‌کنیم

بخشی از کتاب ماشینی در حیاط مدرسه 

شکمم بدجور داشت مشت می‌کوبید.... انگار خرسی که یه ظرف عسل بخواد!! دوم...دوم.....! گشنم شده بود. ولی اگه از زیر پتو بیام بیرون، مامان بو ببره!...وای می‌بردم مدرسه! نه.....

چشمام رو ببندم خیال می‌کنم رفتم شکلات کاکائویی بخرم......آقا! از اون تخته‌ای‌هاش می‌خوام لطفاً!..... گاز اول..... باید خوشمزه باشه! کاشکی هیچوقت تموم نشه! چه نرمه بوی خوبی هم داره! مثل، مثل شله زردهای عزیز، که عاشقشم!! وای وای!! باز خرس داره می‌کوبه!! گشنمه! شکمم گول نمیخوره!

اگه مامان تو آشپزخونه نباشه عالیه!

دستگیره رو آروم فشار دادم. صدای تق.... الان صدای مامان بلند میشه! یک.... دو.... سه! گوشمو می‌چسبونم به در!.. ولی نه! انگار صداش نیومد!.. حتماً رفته سر کار!!.. پاورچین.. پاورچین دزدکی سری به آشپزخونه زدم. انگاری واقعاً مامان نبود!! آخ جون!!.. سریع رفتم سر وقت کمد، دو تا کلوچه!.. یه آبمیوه!... چند تا شکلات! باید زود برم پناهگاه و گرنه لو میرم! با سرعتی که یه گربه دنبال موش می‌کنه دویدم. همه خوراکی‌ها رو گذاشتم لای تشک!!.. اینجوری بهتره! دم دسته! سرمو فرو کردم زیر پتو!... حالا من یک لاک‌پشت بی‌آزارم! رفتم توی لونم! وقتشه که آقاخرسه رو مهمونی بدم! بیا شکم جونی!.. اول کدوم؟؟ کلوچه؟ آره.... کلوچه بهتره!.. وای چقد حال میده زیر پتو تو غار خودت، تنهایی کلوچه بخوری!... صدایی اومد.... نکنه مامان باشه... وای خودشه....! چیکار کنم!... سینا مادر!!.. دورت بگردم! بیا رفتم از بتول خانم یه خورده زیره گرفتم. گفت، بریز روی پنیر بده سینا بخوره! دل‌دردش آروم میشه! 

نصف کلوچه را فرو کردم لای ملافه بالش.....! ولی دهنم هنوز پر بود..! پتو رو مثل پیله کرم ابریشم دور خودم سفت گرفتم تا مامان نتونه منو ببینه!..... سینا پسرم!.. داشتم خفه می‌شدم... مثل یک شیری که آهویی رو درسته قورت داشته باشه!.... کلوچه‌ها چسبیده بودند به سقف دهنم..... آخ مامان... دلم نمی‌خوام گفتم، بیدارم نکن!

*****

دفتر مشقمو مامان جلوم گذاشت و گفت: داره شب میشه سینا! شکر خدا از عصر تا حالا که دیگه گفتی دلم درد میکنه! بیا مشقاتو بنویس!!

نگاهی به خط اول دفتر کردم خطای صاف وایستاده!! چرا باید همش خط صاف باشه!! حالا اگه خسته بشن بخوان یه کم کج وایسن نمیشه!.... اون دفعه‌ای خانم صادقی دور خطای کج رو گردی قرمز کشید! یعنی انداخته بودشون تو زندون تنبیه بشن!... گفت همه صاف صاف صاف...... ولی من دلم میخواد.. یکی راه بره! یکی بخوابه..! یکی پشتک بزنه..! چرا،... چرا نمیشه!.. تو صف صبحگاه هم خانم مدیر می‌گه صاف وایسا

کاربر ۳۷۸۲۱۳۲
۱۴۰۰/۰۹/۱۱

واقعا برنامه تاقچه عالیه و داستان های ریگان که داره محشره🤩🤩 داستان ماشین در حیاط مدرسه هم خیلی خوبه و سرگرم کننده هم هست واقعا از خواندن این داستان لذت بردم 😍 حتما این داستان بخونید 👍

نادیا/nadia
۱۴۰۰/۱۲/۰۸

سلام . این کتاب رو خیلی وقت پیش مطالعه کردم . دقیقا منو به دوران مدرسه برد . آخرش چقدر ناراحت کننده بود .الان هم گاهی مدرسه ابتداییم رو از دور میبینم و صدای بچه ها که مشغول درس خوندن هستن

- بیشتر
iliyA abbasian
۱۴۰۰/۰۸/۱۰

خیلی کتاب قشنگی بود😁

پناه...66B
۱۴۰۴/۰۱/۰۶

زیبا ،دلنشین ،درس آموز،تاثیرگزار

کاربر ۴۴۰۵۹۷۸
۱۴۰۱/۰۹/۱۴

عالی🌹

فواد کسرایی پور
۱۴۰۱/۰۳/۱۶

یکی از بهترین کتابها در رابطه با معلم و مدرسه و شاگردان و انتهای ان را خیلی خوب به پایان رساند

آرین
۱۴۰۰/۱۲/۱۴

سلام در اصل دو داستان هست، یکی ماشینی در حیاط مدرسه و قصه‌ دوم هم روزهای طلایی. که قصه دوم برای من درگیرکننده‌تر بود. در قلم جناب نویسنده که من نفهمیدم خانم مبیدی ست یا آقای رضوانی‌اول، یه عیب می‌بینم و اونم شعاری

- بیشتر
Mohsen alizade aval
۱۴۰۰/۱۱/۱۵

خیلی خیلی خوب بود فقط فکر کنم چند جا از متن اشتباه نوشته شده بود

کاربر ۳۵۵۶۰۹۳
۱۴۰۰/۱۰/۲۸

خیلی عالی بود 😍داستانش خیال انگیز و بامزه بود😁

@ negar
۱۴۰۰/۰۹/۱۲

عالیه

دخترهای خوبم قبل از شروع موضوع اصلی! یه اتفاق رو می‌خوام براتون تعریف کنم. در انگلستان ساختمان جدیدی برای کتابخانه ساخته بودند. تعداد کتابهای موجود در کتابخانه قبلی خیلی زیاد بود. مسئولین کتابخانه در انتقال کتاب‌ها دچار مشکل شده بودند که با هزینهٔ زیاد و وقت کم مواجه بودند. کارمندی پیشنهاد داد که یک هفته گرفتن کتاب را برای عموم مردم رایگان کنند و بعد برای مردم آدرس جدید کتابخانه را بنویسند تا کتاب‌ها را به آنجا تحویل دهند. این مهارت که استفاده درست از قوه تفکر اون کارمند بود، مسئولین را از این بحران بزرگ نجات داد.
🍃🌷🍃
اول اسفند بود. سردی هوا کم شده بود. کم کم می‌شد بوی زنده شدن طبیعت رو حس کرد به درخت‌ها که خوب خیره می‌شدی می‌دیدی که چطور پیروزمندانه سوز و سرما را پشت سر گذاشتند و جوونه‌های سبز روی تنشون تبریک یه بهار دیگه را میده!
🍃🌷🍃
کناره سبد چوبی شکسته بود. باید مواظب می‌بودم که خرمالوها به این گوشه نخورن! آخه خرمالو با همه سرسختی و مزهٔ گسش وقتی می‌رسه این قد نرم و شیرین میشه که باورت نمیشه. اون همون خرمالو اخموی سر درخته! باید هواشو داشته باشی که له نشه! دلش نشکنه!
🍃🌷🍃
هر گروه باید بگه پیشینهٔ این ضرب المثل چیه؟ همه به هم نگاه کردیم. داد ملیحه در اومد! گفت: خانوم پیشینه چیه دیگه!؟ خانوم فربد ویلچرش رو به حرکت درآورد و تا وسط کلاس آمد و گفت: پیشینه یعنی این که چه طور شد که این ضرب المثل ساخته شد!
🍃🌷🍃
موقع اذان که میشه مادرم آب دستش باشه می‌گذاره زمین و میگه اول نماز! پدرم خدابیامرز! از این اخلاق مادرم خیلی خوشش می‌اومد. بیشتر وقتا جانماز رو می‌زد زیر بغل و می‌گفت: بریم مسجد یه جورایی مسجد و حال و هواش. قسمتی از زندگی ما شده بود. پدرم می‌گفت: حوریه تو واقعاً حوریه هستی! من ازت راضی! خدا ازت راضی‌تر باشه! دستت درد نکنه که عشق به خدا رو تو دل بچه‌هام نشوندی! حالا که فکرش می‌کنم پدرم درست می‌گفت. مادرم یه سرمایه بزرگ به ما داده! یه راه ارتباط ثمر بخش! درد دل کردن با خدا و عشق به او حلال همهٔ مشکلاته!
🍃🌷🍃
صدای مامان رو می‌شنیدم که می‌گفت: حالا این موقع سال خونه از کجا گیر میاد. آروم آروم رفتم تا از جاکلیدی نگاه کنم. آخه از اونجا می‌شد کل هال را دید. بابا می‌گفت چاره‌ای نیست...! یه مدت میریم خونه عزیز.. طبقه بالا.! آقای صفدری ول کن نیست. خودت میدونی که قرارداد ما سه ماه تموم شده... میگه می‌خوام بکوبم از نو بسازم... راستی چطوری میشه کوبید... خیلی دلم میخواد وقتی میکوبه من هم باشم همراشون بکوبم.....
SH.M

حجم

۴۰٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۵۲ صفحه

حجم

۴۰٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۵۲ صفحه

قیمت:
رایگان