معرفی و دانلود کتاب و تن دادم وطن + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب و تن دادم وطن

کتاب و تن دادم وطن

۳.۳(از ۶ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
مریم بصیری
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
categoryدسته‌بندی: 
داستان ایرانی

قیمت:

۲۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب و تن دادم وطن

کتاب و تن دادم وطن داستانی نوشته مریم بصیری است که در انتشارات شهید کاظمی منتشر شده است. این داستان تصویری از سیطره داعش را در سوریه ترسیم کرده است و مخاطبان را به دنیایی می‌برد که پر از افکار و اعمال گوناگون است. 

درباره کتاب و تن دادم وطن

و تن دادم وطن، داستانی جذاب و رمانی اپیزودیک است که از دوران سیطره داعش در سوریه می‌گوید. این داستان بیست شخصیت دارد که زندگی همگی در داستان به هم مرتبط می‌شود. برخی از آن‌ها مخالف داعشند و بعضی در جبهه موافق قرار دارند. داستان ما را با ده مرد و ده زن از ملیت‌ها و مذاهب گوناگون آشنا می‌کند که در مناطق مختلف تحت اشغال داعش زندگی می‌کنند. بعضی از آن‌ها مدافع حرمند و برخی، ساکنان شهرهای مختلف سوریه. 

مریم بصیری برای نوشتن کتاب و تن دادم وطن، عکس‌ها و مستندهای بسیاری از این گروهگ خشونت‌طلب دیده است. او بیش از هفتاد کتاب را که خاطرات شهدای مدافع حرم و وضعیت آن روزگار سوریه را بیان کرده است، خوانده است و در نهایت این اثر را خلق کرده است. 

کتاب و تن دادم وطن را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

اگر موضوع این داستان برایتان جذاب است و دوست دارید داستانی درباره سیطره و تسلط داعش بخوانید، کتاب و تن دادم وطن را به شما پیشنهاد می‌کنیم. 

بخشی از کتاب و تن دادم وطن

ساحره گفت: «به منم همین رو می‌گن. کم‌کم عادت می‌کنی. حتی یه شب یکی‌شون می‌خواست خفه‌م کنه.» سلیمه لب‌هایش را مکید. چشم‌هایش را ریز کرد. بغضش را با نفسش فرو داد و ناگهان ضجه زد. ساحره تنها کاری که می‌توانست بکند آن بود که شانه‌های سلیمه را تکان بدهد. بارها گفته بود مثل او با رغبت نیامده است و از همان اولش هم به زور دارد جهاد می‌کند.

- گریه نکن! منم دلم برای پدر و مادرم تنگ شده. دعا کن جهادگرها پیروز بشن و ما هم بتونیم سربلند برگردیم خونه‌هامون.

سلیمه اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: «سربلند! برادرم مُرد. خودم بی‌آبرو شدم. چه‌طور برگردم خونه؟» و دوباره اشکش سُرید روی گونه‌هایش.

- کفر نگو! نذار اجرت ضایع بشه.

- کدوم اجر؟ اجر این شکمه که داره ورم می‌کنه؟ اجر، جای خالی برادرمه؟

چشم‌های ساحره از کاسه بیرون پرید و دستش را با عتاب به سینهٔ سلیمه زد.

- بس کن دیگه! مبارکه حق داره می‌گه کافر شدی. نکنه شیطون تو دلت راه پیدا کرده؟

سلیمه هر کاری کرد نتوانست جلوی خودش را بگیرد. داشت گور خودش را می‌کَند دیگر یک وجب گودتر برایش فرقی نداشت.

- آره. این‌جا هم لونهٔ شیطونه.

ساحره تردیدهای خودش را از یاد برد و یک سیلی به صورت سلیمه زد.

- با اون لهجه و قیافه و ایران ایران گفتنت بایدم خود شیطون باشی.

سلیمه مشت‌های ورم‌کرده‌اش را به پاهایش کوفت و خشمش را فرو داد.

- افتادم به خون‌ریزی. دیگه نمی‌تونم، نمی‌تونم تو هوای جنت النساء نفس بکشم. نمی‌تونم چشمم به موهای سر و صورت و سینهٔ اون مردا بیفته و عق نزنم. کاش مرده بودم. کاش همون‌وقت که پام رو از مرز شلمچه بیرون گذاشتم و مدام از این ماشین به اون ماشین کردنم، یکی از ماشینا چپ می‌کرد. می‌افتاد ته دره و دست هیچ مردی به من نمی‌رسید.

با حرف‌هایی که زده بود حتم داشت برای ثمره خبرکشی می‌کنند و ام‌لیث حسابش را می‌رسد. بالاخره باید کاری می‌کرد و خودش را نجات می‌داد. نمی‌توانست مثل ساحره و مبارکه کارش را بکند و صدایش درنیاید.

ساحره صدایش درنمی‌آمد؛ اما هر روز در دلش فریاد می‌زد. فریاد می‌زد و به خودش بدوبی‌راه می‌گفت. فکر می‌کرد پس کی ملکه می‌شود؟ چرا حس می‌کرد مثل عروسک‌های بچگی‌اش شده، عروسک‌های کثیف و ژولیده‌ای که پرت‌شان می‌کرد داخل سطل زباله تا مادر یک عروسک دیگر برایش بخرد.

هر روز خیالاتش را در دفترچهٔ خاطراتش می‌نوشت. از ترس‌هایش می‌نوشت. از شکی که به خودش و کارش پیدا کرده بود. از قیافه‌اش که از دختری شاداب تبدیل شده بود به زنی غمگین که پریشانی در چشم‌هایش موج برداشته بود. از آن‌که هر روز مثل مار پوست می‌انداخت. دیگر آن‌قدر پوست‌کلفت شده بود که از دیدن یک خراش و یک قطره خون اشکش جاری نشود. حرف‌های مجاهدان را می‌نوشت. وعده‌هایی که ام‌لیث به او می‌داد و می‌گفت می‌بردش به جنت النسای فرماندهان.

- هی ساحره حواست کجاست؟ چی می‌نویسی؟ پا شو زودتر آماده شو!

ثمره جوری نگاهش می‌کرد که دلش می‌خواست حسابش را برسد. باید به همه می‌گفت او ملکهٔ مکه است و کسی حق ندارد سرش داد بکشد. مبارکه دستش را گرفت و کشید طرف اتاق آرایش. کل قرآن را حفظ بود، ایمانش هم قوی‌تر از او بود. هنوز همان دختر شادی بود که روز اول دیده بودش. نگاه مبارکه که از آینه به ساحره افتاد، گفت: «ناراحت نشو! ثمره یه کم اخلاقش تنده. الان خودم چنان بزکت می‌کنم که خودت عاشق خودت بشی.»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب و تن دادم وطن و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب

نام کتابو تن دادم وطن
موضوعداستان ایرانی
نویسندهمریم بصیری
انتشاراتنشر شهید کاظمی
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۹/۰۴/۱۹
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۵.۴۲ مگابایت
شابک۹۷۸-۶۲۲-۲۸۵-۰۲۳-۴
تعداد صفحه‌ها۳۲۰ صفحه
قیمت کتاب۲۵۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

baraniam
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۱۰/۱۷

☆۴۴☆ . این کتاب روایت شخصیت هایی است با داستان های کوتاه و گذرا از حضورشون در کشور سوریه شخصیت هایی از سراسر دنیا از فرانسه تا افغانستان با هر عقیده ای ... از فلسطینی مسلمان تا شیعه سوری و ایرانی از مسیحی سوری تا...بیشتر

۰
~شهید هادی~
مطمئن نیستم.
۱۴۰۲/۰۴/۱۹

به نظرم بهتر بود نویسنده داستان یه نفر رو می‌نوشت و تا آخر همونو ادامه می‌داد، اینکه کتاب داستان چند نفر رو روایت می‌کرد و در آخر با مرگ اونها یا سردرگمی شون قصه تموم میشد منو اذیت می‌کرد ... من...بیشتر

۰

بریده‌هایی از کتاب

نیم‌خیز بیرون رفت و کنار جادهٔ خالدیه به خان‌طومان کنار مرزعهٔ کلم‌ها نشست و سرک کشید. خودش را در میان گودی کرت کلم پنهان کرده بود و فکر می‌کرد به قول بهروز تنها جهنم می‌تواند گرمش کند. شومینهٔ خانه‌شان هم به کارش نمی‌آمد مگر آن‌که لطیفه قربان‌صدقه‌اش می‌رفت و تنش داغ می‌شد. اصلاً چرا لطیفه را ول کرده و آمده بود آن‌جا. اصلاً کسی می‌دانست آن‌جا کجای دنیاست؟ می‌دانست در آن سرما بر او چه رفته است؟ می‌دانست او عاشق دوقلوهایش بوده و می‌خواسته همان‌وقت در اتاق خودش باشد و به جای آن خاک سرد، زیر پتوی گرم و نرم، دست زنش را گرفته باشد.
baraniam
۲
چه‌طور سنگینی عشق من دست و پات رو نگرفت؟ چه‌طور تونستی از بچه‌ها بگذری و بذاری‌شون تو بغل من؟ تو مهمون دمشق بودی و من همراه عشق.
عاطفه سادات
۱
سفر فرانسه برایش جذاب بود، به ویژه برای او که تازه شروع کرده بود به خواندن رمان‌های فرانسوی و هر شب مادرش «مادام بواری»، «اوژنی گرانده»، «ژان کریستف» و «بابا گوریو» را از اتاقش بیرون می‌کشید و «شازده کوچولو» را از زیر بالش او برمی‌داشت. عاشق قهرمان‌های فرانسوی شده بود. در دنیای نوجوانی فکر می‌کرد اگر برود زیر برج ایفل قدم بزند حتماً می‌تواند با امیل زولا تا «قلب پاریس» برود و همهٔ فرانسه را ببیند. می‌تواند با قدرت کافکا «مسخ» شود. می‌تواند در حال و هوای فلوبر و پروست و دوراس نفس بکشد. می‌تواند ناگهان الکساندر دوما و «سه تفنگ‌دار» هایش را ببیند. قبل از خواندن آن کتاب‌ها فکرش را هم نمی‌کرد شخصیتی جذاب‌تر از هری بتواند پیدا کند.
baraniam
۱
همه بی‌خبر از هم فرار می‌کردند. مهاجمان سوار بر ماشین‌های‌شان کنار پرچم‌های سیاه ایستاده و قمه‌های‌شان را به طرف مردم تکان داده بودند. تهدیدشان کرده بودند باید ششصد دلار جزیه بدهند وگرنه همه‌شان را به گلوله می‌بندند و به صلیب می‌کشند. دمشق را به صلیب کشیده بودند انگار. شهر را به چهارمیخ کشیده بودند. شهر داشت جان می‌داد. شهرک‌های اطراف همه وضع‌شان مثل باب توما بود. شیعه‌ها را هم تهدید کرده بودند که اگر مسلمان نشوند، آن‌ها را به گلوله می‌بندند. هر که، هر چه دم دستش بود جمع کرد و انداخت روی کولش و راه افتاد.
baraniam
۱
- انجیل رو باز کردم بخونم؛ اما دیدم همونی بود که تو داشتی با صدای بلند برای بی‌بی می‌خوندی! - زیارت عاشورا؟ خُب! - داشتم مثل تو از روی انجیل می‌خوندم: «السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین...» که یهو چشمم افتاد به تمثال مسیح رو دیوار کلیسا، یه پیشونی‌بند «یا حسین» رو پیشونیش بود. چشم‌های علی‌اکبر درخشید. صورتش بین خنده و گریه مانده بود.
baraniam
۱
علی‌اکبر لبخندزنان گفت: «زندگی که زیاده. این‌ور مرگ، هر روز زندگیه؛ اون‌ور مرگ تا ابد زندگی. فقط مرگه که یه بار، یه لحظه اتفاق می‌افته و خلاص.»
کاربر ۵۲۷۰۵۹۱
۰