نیمخیز بیرون رفت و کنار جادهٔ خالدیه به خانطومان کنار مرزعهٔ کلمها نشست و سرک کشید. خودش را در میان گودی کرت کلم پنهان کرده بود و فکر میکرد به قول بهروز تنها جهنم میتواند گرمش کند. شومینهٔ خانهشان هم به کارش نمیآمد مگر آنکه لطیفه قربانصدقهاش میرفت و تنش داغ میشد. اصلاً چرا لطیفه را ول کرده و آمده بود آنجا. اصلاً کسی میدانست آنجا کجای دنیاست؟ میدانست در آن سرما بر او چه رفته است؟ میدانست او عاشق دوقلوهایش بوده و میخواسته همانوقت در اتاق خودش باشد و به جای آن خاک سرد، زیر پتوی گرم و نرم، دست زنش را گرفته باشد.