جملات زیبا از متن کتاب و تن دادم وطن | طاقچه
تصویر جلد کتاب و تن دادم وطن

کتاب و تن دادم وطن

۳.۳(از ۶ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
مریم بصیری
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
categoryدسته‌بندی: 
داستان ایرانی
نیم‌خیز بیرون رفت و کنار جادهٔ خالدیه به خان‌طومان کنار مرزعهٔ کلم‌ها نشست و سرک کشید. خودش را در میان گودی کرت کلم پنهان کرده بود و فکر می‌کرد به قول بهروز تنها جهنم می‌تواند گرمش کند. شومینهٔ خانه‌شان هم به کارش نمی‌آمد مگر آن‌که لطیفه قربان‌صدقه‌اش می‌رفت و تنش داغ می‌شد. اصلاً چرا لطیفه را ول کرده و آمده بود آن‌جا. اصلاً کسی می‌دانست آن‌جا کجای دنیاست؟ می‌دانست در آن سرما بر او چه رفته است؟ می‌دانست او عاشق دوقلوهایش بوده و می‌خواسته همان‌وقت در اتاق خودش باشد و به جای آن خاک سرد، زیر پتوی گرم و نرم، دست زنش را گرفته باشد.
baraniam
۲
چه‌طور سنگینی عشق من دست و پات رو نگرفت؟ چه‌طور تونستی از بچه‌ها بگذری و بذاری‌شون تو بغل من؟ تو مهمون دمشق بودی و من همراه عشق.
عاطفه سادات
۱
سفر فرانسه برایش جذاب بود، به ویژه برای او که تازه شروع کرده بود به خواندن رمان‌های فرانسوی و هر شب مادرش «مادام بواری»، «اوژنی گرانده»، «ژان کریستف» و «بابا گوریو» را از اتاقش بیرون می‌کشید و «شازده کوچولو» را از زیر بالش او برمی‌داشت. عاشق قهرمان‌های فرانسوی شده بود. در دنیای نوجوانی فکر می‌کرد اگر برود زیر برج ایفل قدم بزند حتماً می‌تواند با امیل زولا تا «قلب پاریس» برود و همهٔ فرانسه را ببیند. می‌تواند با قدرت کافکا «مسخ» شود. می‌تواند در حال و هوای فلوبر و پروست و دوراس نفس بکشد. می‌تواند ناگهان الکساندر دوما و «سه تفنگ‌دار» هایش را ببیند. قبل از خواندن آن کتاب‌ها فکرش را هم نمی‌کرد شخصیتی جذاب‌تر از هری بتواند پیدا کند.
baraniam
۱
همه بی‌خبر از هم فرار می‌کردند. مهاجمان سوار بر ماشین‌های‌شان کنار پرچم‌های سیاه ایستاده و قمه‌های‌شان را به طرف مردم تکان داده بودند. تهدیدشان کرده بودند باید ششصد دلار جزیه بدهند وگرنه همه‌شان را به گلوله می‌بندند و به صلیب می‌کشند. دمشق را به صلیب کشیده بودند انگار. شهر را به چهارمیخ کشیده بودند. شهر داشت جان می‌داد. شهرک‌های اطراف همه وضع‌شان مثل باب توما بود. شیعه‌ها را هم تهدید کرده بودند که اگر مسلمان نشوند، آن‌ها را به گلوله می‌بندند. هر که، هر چه دم دستش بود جمع کرد و انداخت روی کولش و راه افتاد.
baraniam
۱
- انجیل رو باز کردم بخونم؛ اما دیدم همونی بود که تو داشتی با صدای بلند برای بی‌بی می‌خوندی! - زیارت عاشورا؟ خُب! - داشتم مثل تو از روی انجیل می‌خوندم: «السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین...» که یهو چشمم افتاد به تمثال مسیح رو دیوار کلیسا، یه پیشونی‌بند «یا حسین» رو پیشونیش بود. چشم‌های علی‌اکبر درخشید. صورتش بین خنده و گریه مانده بود.
baraniam
۱
علی‌اکبر لبخندزنان گفت: «زندگی که زیاده. این‌ور مرگ، هر روز زندگیه؛ اون‌ور مرگ تا ابد زندگی. فقط مرگه که یه بار، یه لحظه اتفاق می‌افته و خلاص.»
کاربر ۵۲۷۰۵۹۱
۰