جملات زیبای کتاب پنهان‌نوشته‌های یک عاشق قرمطی | طاقچه
تصویر جلد کتاب پنهان‌نوشته‌های یک عاشق قرمطیsubscriptionAvailable

کتاب پنهان‌نوشته‌های یک عاشق قرمطی

مجموعه شعر

نوع کتاب
۳.۱(از ۷ امتیاز)
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
ریـوان|'
۲۳
به نزدیک من شانه مزن بر آن گیسوان مشکی تا شب حلول نکند در لباس من
mim_ti
۲۰
زنان پیانو هستند مردان اما موسیقی نمی‌دانند بسیار اندک‌اند مردانی که موسیقی آموخته باشند زنان چون کلماتِ یک زبان‌اند مردان اما در تمام زندگی یک کتاب هم نخوانده‌اند زنان چون مزرعه‌ای حاصلخیز مردان چون بولدوزری ویرانگر
hassan fatemi
۸
توجه کرده‌ای آیا؟ چگونه به سویت می‌شتابم گویی اولین‌بار است می‌بینمت
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۸
آن که به من آموخت شمشیر ساختن از سخن در برابر سلطان را آن که به من هدیه کرد کتاب انقلاب را برای همیشه، بنده‌اش خواهم بود
فاطمه :)
۶
اکنون که ساکتم می‌شنوی صدای اشتیاقم را عزیزم؟
یك رهگذر
۶
زنان چون کلماتِ یک زبان‌اند مردان اما در تمام زندگی یک کتاب هم نخوانده‌اند
nedaM
۶
میان آن که به دنبال قصهٔ عشق است با آن که وطنش را زیر خاکستر می‌جوید تفاوتی است بسیار
هدیه
۵
گل را به لغت‌نامه نیازی نیست که عطرش زبان اوست
مهرنوش
۵
تو نمی‌دانی ‫و نمی‌خواهی بدانی ‫عالم بی‌تو چه اندازه زشت است
mim_ti
۴
خانم عزیز این سرزمینِ سربریده در پس پرده‌ای پنهان است خودت بگو من زیر آوار چگونه از بوی عطر زنانه لذت ببرم
AFSANEH
۴
زنان چون مزرعه‌ای حاصلخیز مردان چون بولدوزری ویرانگر زنان تفرجگاهی دلپذیر مردان اما قطار سریع‌السیر شبانه زنان چون معبد مردان قهوه‌خانهٔ بین‌راهی زنان به پرنده‌ای قانع‌اند مردان اما تصاحب تمام زنان را می‌خواهند
منزوی
۴
اکنون که ساکتم می‌شنوی صدای اشتیاقم را عزیزم؟ سکوت کارآترین سلاح من است.
zohreh
۳
یک خبر فرهنگی پادشاه صاحب‌شوکت پادشاه سبزدست با اوصافی به‌کمال و القابی شایسته و درخور برای تحقق آرزویش آرزوی عدالت برای همهٔ مردمان و فراهم شدن نان و لباس‌شان چنین فرمان داده: واردات هرگونه کتاب و دفتر توسط وزارت بازرگانی ممنوع، و بازرگانان برای واردات غلات پوست‌کنده مجاب شوند.
یك رهگذر
۳
زنان پیانو هستند مردان اما موسیقی نمی‌دانند بسیار اندک‌اند مردانی که موسیقی آموخته باشند
هدیه
۳
در شهر من عاشقان را دیوانه می‌خوانند در سرزمینم عشق را همقطار حشیش و افیون می‌پندارند به نام عشق، کیفر می‌دهند به نام عشق، قانون می‌نویسند و به نام عشق، گردن می‌زنند پس من نیز تصمیم گرفتم شعر و جنون را پیشهٔ خود سازم.
Hani
۳
همواره خواهم گفت شما را: جز عشق نمی‌ماند چیزی و می‌گویم باز: جز عشق نمی‌ماند چیزی
مهرنوش
۳
ای شهرزاد ‫ساکت شو ‫ای قصه‌گو ساکت شو ‫تو در عالمی هستی ‫من و اندوهم در عالمی دیگر ‫میان آن که به دنبال قصهٔ عشق است ‫با آن که وطنش را زیر خاکستر می‌جوید ‫تفاوتی است بسیار
Sahia
۳
ای که می‌گویی: شکرخدا تو که سالمی و نانت به‌راه، مشکلت چیست که می‌نالی؟ و به این روزنامه‌ها چه می‌گویی؟ آری فرزندان خردسالم خانه را پُر کرده‌اند همسرم همراه و باوفاست و در پستوی خانه‌ام، آرد و روغن هست اما مشکلم این نیست و از نبود این‌ها نمی‌نالم مشکلم خوراکی که می‌خورم نیست یا آبی که می‌نوشم مشکلم، نبود آزادی است
یك رهگذر
۲
زنان چون مزرعه‌ای حاصلخیز مردان چون بولدوزری ویرانگر
s.h
۲
تو نمی‌دانی و نمی‌خواهی بدانی عالم بی‌تو چه اندازه زشت است من دست رد به سینهٔ مرگ نخواهم زد اگر میان سینه‌هایت چون مسیحْ مصلوبم کنی
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۲
دنیا از وجودشان چنان غرق در نور شده که دیدن‌شان سخت است در دست‌های‌شان سنگ دارند اما چون چراغ، نور بخشیده و چون بشارتی نمایان می‌شوند می‌رزمند و می‌شکفند و شهید می‌شوند
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۲
آن که به من آموخت نکنم آن‌چه خدمت‌گزاران سیاست‌باز نزد حاکم می‌کنند یا نرقصم آن‌چنان که رقصندگان در بارگاه پادشاهان می‌رقصند آن که به من آموخت خم نکردن کمر شعرم را برای همیشه بنده‌اش خواهم بود
آزادی
۲
اگر به وطنم بازگردم بار دیگر باز هم خود را تکه‌ای فراری از آن‌جا خواهم یافت
آزادی
۲
این‌جا قتلگاه زنان است و دیگر هیچ.
Hani
۲
ردپای عطر تو حک‌شده بر حافظه است و محوناشدنی
مهرنوش
۲
روزی خواهد آمد ‫که من ‫در کلاس پیچ‌وخم‌های تنت ‫عریان خواهم نشست ‫تا بیاموزم اصول گفت‌وگو را
مهرنوش
۲
برای همیشه، بنده‌اش خواهم بود ‫آن که به من آموخت ‫گفتن سخنی که بوی گندم بدهد ‫یا رنگ نان تازه‌ازتنوردرآمده را داشته باشد، ‫آن که به من آموخت وصلت با این طایفه، ‫و رهایی از هرگونه زر و زور را
مهرنوش
۲
من ‫از عصر دردِ جمعی آمده‌ام ‫من از دورهٔ زشتی و شکست آمده‌ام
مهرنوش
۲
گاه دوستت می‌دارم گاه نه ‫و این‌گونه متحیرانه ننگر ‫در این تناقض و سنگدلی گاه‌گاهِ من
مهرنوش
۲
مرا تنها مگذار ‫در حصاری از سپیدی و سیاهی ‫که من عاشقم ‫و بی‌تفاوتی ‫شکنجه‌ای است عاشق‌کُش