جملات زیبای کتاب خاکستر و خاک | طاقچه
تصویر جلد کتاب خاکستر و خاک

بریده‌هایی از کتاب خاکستر و خاک

نویسنده:عتیق رحیمی
انتشارات:نشر چشمه
امتیاز
۴.۲از ۲۳ رأی
۴٫۲
(۲۳)
گمان می‌کنی که دیگران بی‌صدا شده‌اند. صدا از انسان رفته، صدا از سنگ رفته، صدا از دنیا رفته. پس چرا انسان‌ها بیخود و بیهوده دهن می‌جنبانند؟
قلم
«پدر گل، امروز مُرده‌ها خوشبخت‌تر از زنده‌ها هستن. چی کنیم؟
Arman ekhlaspour
انگار زندگی می‌کنی به خاطر همین تصویرها، به خاطر همین رؤیاها. تصویرها و رؤیاهای آن‌چه دیده‌ای و نمی‌خواستی ببینی. شاید هم آن‌چه باید ببینی و نمی‌خواهی ببینی.
Arman ekhlaspour
«می‌فامی پدر؟ غم یا اَو می‌شه و از چشم می‌ریزه، یا شمشیر می‌شه و می‌رسه به زبان، یا به درونت بُم می‌شه ــ بُمی که یک روز نِی، یک روز می‌کفه و می‌کفانه.
Arman ekhlaspour
زمان، زمان مارهای ضحاک اس، مارهایی که مغز جوانا ره می‌خورن...
callmevaleh
تصورش را کن. تا چند زمان پیش حرف می‌شنیدی و نمی‌دانستی کر بودن یعنی چه، و یک روز، دیگر صدایی نمی‌شنوی. چرا؟ تازه، احمقانه است اگر برایت بگویند که کری! نه می‌شنوی، نه می‌فهمی. نمی‌پنداری که این تو هستی که نمی‌شنوی؛ گمان می‌کنی که دیگران بی‌صدا شده‌اند. صدا از انسان رفته، صدا از سنگ رفته، صدا از دنیا رفته. پس چرا انسان‌ها بیخود و بیهوده دهن می‌جنبانند؟
Arman ekhlaspour
اصلاً خدا به فکرت هم نیست. کاش لحظه‌ای به تو بیندیشد، کاش بیاید بالای بستر غم‌هایت... نه، خدا بنده‌داری را رها کرده. اگر بنده‌داری این باشد، تو خود با تمام ذلتت، می‌توانی هزار دنیا را خدایی کنی!
Arman ekhlaspour
نگاهت گذرِ سریعِ سنگ‌ها و خارها را دنبال می‌کند. تو از کنار سنگ‌ها و خارها نمی‌گذری. نه، این سنگ‌ها و خارهایند که از کنارت می‌گذرند. تو در گذر نیستی، دنیا در گذر است. تو محکوم به بودن هستی و به دیدنِ گذشتِ دنیا، دیدنِ درگذشتِ زن، درگذشتِ فرزند...
خانومِ ساراه
خیالت می‌رود به درونت، به آن‌جایی که فکر می‌کنی بستر غم‌هایت است. غم‌های تو چی شده‌اند؟ اشک‌اند؟ نه، ورنه باید بگریی. شمشیرند؟ نه! تا حال، به کسی زخم نزده‌ای. بمب؟ نه! هنوز هم زنده‌ای. نمی‌توانی تعریف‌شان کنی. غم‌هایت هنوز حجم نگرفته‌اند. فرصت حجم گرفتن نداشته‌اند. ای کاش حجم‌ناگرفته خاموش شوند، فراموش شوند. می‌شوند، حتماً می‌شوند
خانومِ ساراه
می‌فامی پدر؟ غم یا اَو می‌شه و از چشم می‌ریزه، یا شمشیر می‌شه و می‌رسه به زبان
خانومِ ساراه
هستن. چی کنیم؟ روزگار خرابْ آمده. مردمْ بی‌ناموس شده. قدرتْ ایمانِ مردم شده، به جایی که ایمانْ قدرت‌شان باشه. مرد و جوانمرد گم شده. رستم از یاد مردم رفته. امروز سهراب پدرِ خوده می‌کشه و بی‌ادبی معاف، مادرِ خوده می‌گایه. زمان، زمان مارهای ضحاک اس، مارهایی که مغز جوانا ره می‌خورن...»
خانومِ ساراه
دندان هست اما نان نه! انگار حق انتخاب داشتی: دندان یا نان؟ «بندهٔ مختار» یعنی همین؟
Tina
«... که قانون جنگ، قانون قربانی اس. ده قربانی، یا گردنت پُرخون اس یا دستت.»
Elizabeth
میرزا قَدیر سرش را نزدیک دریچهٔ دکان می‌آورد و صدایش را آهسته می‌سازد. «... که قانون جنگ، قانون قربانی اس. ده قربانی، یا گردنت پُرخون اس یا دستت.» «چرا؟» معصومانه و بی‌اختیار می‌پرسی. میرزا قَدیر سِگرِتش را می‌اندازد بیرون. با همان لحن آهسته می‌گوید «بیادر، منطقِ جنگْ منطقِ قربانی اس؛ چرا نداره. چیزی که مهم اس فقط عملش اس، نه علتش و نه سرانجامش.»
فروزان
میرزا قَدیر سرش را نزدیک دریچهٔ دکان می‌آورد و صدایش را آهسته می‌سازد. «... که قانون جنگ، قانون قربانی اس. ده قربانی، یا گردنت پُرخون اس یا دستت.» «چرا؟» معصومانه و بی‌اختیار می‌پرسی. میرزا قَدیر سِگرِتش را می‌اندازد بیرون. با همان لحن آهسته می‌گوید «بیادر، منطقِ جنگْ منطقِ قربانی اس؛ چرا نداره. چیزی که مهم اس فقط عملش اس، نه علتش و نه سرانجامش.»
فروزان
انگار زندگی می‌کنی به خاطر همین تصویرها، به خاطر همین رؤیاها. تصویرها و رؤیاهای آن‌چه دیده‌ای و نمی‌خواستی ببینی. شاید هم آن‌چه باید ببینی و نمی‌خواهی ببینی.
callmevaleh
در حقیقت، دلت گرفته است. دیری است که آشنا یا بیگانه‌ای گوش به دلت نداده. دیری است که زبانِ آشنا یا بیگانه‌ای سخنِ گرمی به دلت نرسانده. می‌خواهی چیزی بگویی، چیزی هم بشنوی. بگو، ولی چیزی نخواهی شنید.
Tina
کاش لااقل یک روز، یک ساعت، یک دقیقه، حتی یک ثانیه را می‌شد دوباره زندگی کرد.
Tina
نماز بخوانی یا نه، اصلاً خدا به فکرت هم نیست. کاش لحظه‌ای به تو بیندیشد، کاش بیاید بالای بستر غم‌هایت... نه، خدا بنده‌داری را رها کرده. اگر بنده‌داری این باشد، تو خود با تمام ذلتت، می‌توانی هزار دنیا را خدایی کنی!
Tina
که شنیده نشه، گپ نیس، گریه‌س.
Tina
گپ که شنیده نشه، گپ نیس، گریه‌س.
Tina
یگانه چیزی که برایت سالم مانده همین دندان است. دندان هست اما نان نه! انگار حق انتخاب داشتی: دندان یا نان؟ «بندهٔ مختار» یعنی همین؟
پريسا
نگاهت گذرِ سریعِ سنگ‌ها و خارها را دنبال می‌کند. تو از کنار سنگ‌ها و خارها نمی‌گذری. نه، این سنگ‌ها و خارهایند که از کنارت می‌گذرند. تو در گذر نیستی، دنیا در گذر است. تو محکوم به بودن هستی و به دیدنِ گذشتِ دنیا
Hatter
غم‌های تو چی شده‌اند؟ اشک‌اند؟ نه، ورنه باید بگریی. شمشیرند؟ نه! تا حال، به کسی زخم نزده‌ای. بمب؟ نه! هنوز هم زنده‌ای. نمی‌توانی تعریف‌شان کنی. غم‌هایت هنوز حجم نگرفته‌اند. فرصت حجم گرفتن نداشته‌اند. ای کاش حجم‌ناگرفته خاموش شوند، فراموش شوند. می‌شوند، حتماً می‌شوند
م.م
شاه‌مراد از کِلکینِ لاری بقچهٔ سُرخت را به دستت می‌دهد و می‌گوید «بابه، مه پنج یا شش بَجه می‌رم شار. اگه خواستی که پس بُری، پیش دروازه منتظرم باش.» خدا خیرت ب
کاربر ۲۸۳۳۴۱۹
شاه‌مراد از کِلکینِ لاری بقچهٔ سُرخت را به دستت می‌دهد و می‌گوید «بابه، مه پنج یا شش بَجه می‌رم شار. اگه خواستی که پس بُری، پیش دروازه منتظرم باش.» خدا خیرت ب
کاربر ۲۸۳۳۴۱۹
می‌خواهی حرکت کنی ولی پاهایت هنوز بی‌شیمه‌اند. پاهایت فرورفته‌اند به قعر زمین، تا نهایت. تا کوره‌های زغال، زغالِ آتش‌گرفته. پاها به درون کفش‌ها می‌سوزند. لحظه‌ای بمان، نفس تازه کن. تازه شد. پاه
کاربر ۲۸۳۳۴۱۹
می‌رسی به ساختمان آمرِ معدن. می‌ایستی در برابر دروازه. دروازهٔ بزرگی است، گویی دروازهٔ یک قلعهٔ جنگی. آن طرفِ دروازه چی خواهد بود؟ حتماً یک صوف، یک صوف بزرگ
کاربر ۲۸۳۳۴۱۹
صدای خشک و دلخراشِ باز شدن دروازه، درونت را می‌لرزاند. سرِ تراشیدهٔ یک مرد جوان از لای دروازهٔ نیمه‌باز نمایان می‌شود. مرد از چشم راست معیوب است. به جای مردمک، رگ‌های سرخِ باریک به روی سپیدی چشمش خزیده‌اند. با اشارهٔ سر و با نگاهِ دو
کاربر ۲۸۳۳۴۱۹
می‌شوی؟ نه! پس چی؟ امروز اگر توان گفتنش را نداری، خسته‌ای، برگرد، فردا بیا. فردا؟ ولی فردا هم همین قصه خواهد بود و هم
کاربر ۲۸۳۳۴۱۹