
٪۵۰
کتاب خاکستر و خاک
گشنه استم
پدیدآورندگان:
عتیق رحیمیانتشارات:
نشر چشمه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
قلم
۸
گمان میکنی که دیگران بیصدا شدهاند. صدا از انسان رفته، صدا از سنگ رفته، صدا از دنیا رفته. پس چرا انسانها بیخود و بیهوده دهن میجنبانند؟
Arman ekhlaspour
۵
«پدر گل، امروز مُردهها خوشبختتر از زندهها هستن. چی کنیم؟
Arman ekhlaspour
۴
انگار زندگی میکنی به خاطر همین تصویرها، به خاطر همین رؤیاها. تصویرها و رؤیاهای آنچه دیدهای و نمیخواستی ببینی. شاید هم آنچه باید ببینی و نمیخواهی ببینی.
Arman ekhlaspour
۴
«میفامی پدر؟ غم یا اَو میشه و از چشم میریزه، یا شمشیر میشه و میرسه به زبان، یا به درونت بُم میشه ــ بُمی که یک روز نِی، یک روز میکفه و میکفانه.
callmevaleh
۴
زمان، زمان مارهای ضحاک اس، مارهایی که مغز جوانا ره میخورن...
Arman ekhlaspour
۳
تصورش را کن. تا چند زمان پیش حرف میشنیدی و نمیدانستی کر بودن یعنی چه، و یک روز، دیگر صدایی نمیشنوی. چرا؟ تازه، احمقانه است اگر برایت بگویند که کری! نه میشنوی، نه میفهمی. نمیپنداری که این تو هستی که نمیشنوی؛ گمان میکنی که دیگران بیصدا شدهاند. صدا از انسان رفته، صدا از سنگ رفته، صدا از دنیا رفته. پس چرا انسانها بیخود و بیهوده دهن میجنبانند؟
Arman ekhlaspour
۲
اصلاً خدا به فکرت هم نیست. کاش لحظهای به تو بیندیشد، کاش بیاید بالای بستر غمهایت... نه، خدا بندهداری را رها کرده. اگر بندهداری این باشد، تو خود با تمام ذلتت، میتوانی هزار دنیا را خدایی کنی!
خانومِ ساراه
۲
نگاهت گذرِ سریعِ سنگها و خارها را دنبال میکند. تو از کنار سنگها و خارها نمیگذری. نه، این سنگها و خارهایند که از کنارت میگذرند. تو در گذر نیستی، دنیا در گذر است. تو محکوم به بودن هستی و به دیدنِ گذشتِ دنیا، دیدنِ درگذشتِ زن، درگذشتِ فرزند...
خانومِ ساراه
۲
خیالت میرود به درونت، به آنجایی که فکر میکنی بستر غمهایت است. غمهای تو چی شدهاند؟ اشکاند؟ نه، ورنه باید بگریی. شمشیرند؟ نه! تا حال، به کسی زخم نزدهای. بمب؟ نه! هنوز هم زندهای. نمیتوانی تعریفشان کنی. غمهایت هنوز حجم نگرفتهاند. فرصت حجم گرفتن نداشتهاند. ای کاش حجمناگرفته خاموش شوند، فراموش شوند. میشوند، حتماً میشوند
خانومِ ساراه
۲
میفامی پدر؟ غم یا اَو میشه و از چشم میریزه، یا شمشیر میشه و میرسه به زبان
خانومِ ساراه
۱
هستن. چی کنیم؟ روزگار خرابْ آمده. مردمْ بیناموس شده. قدرتْ ایمانِ مردم شده، به جایی که ایمانْ قدرتشان باشه. مرد و جوانمرد گم شده. رستم از یاد مردم رفته. امروز سهراب پدرِ خوده میکشه و بیادبی معاف، مادرِ خوده میگایه. زمان، زمان مارهای ضحاک اس، مارهایی که مغز جوانا ره میخورن...»
Tina
۱
دندان هست اما نان نه! انگار حق انتخاب داشتی: دندان یا نان؟ «بندهٔ مختار» یعنی همین؟
Elizabeth
۱
«... که قانون جنگ، قانون قربانی اس. ده قربانی، یا گردنت پُرخون اس یا دستت.»
فروزان
۰
میرزا قَدیر سرش را نزدیک دریچهٔ دکان میآورد و صدایش را آهسته میسازد. «... که قانون جنگ، قانون قربانی اس. ده قربانی، یا گردنت پُرخون اس یا دستت.»
«چرا؟» معصومانه و بیاختیار میپرسی.
میرزا قَدیر سِگرِتش را میاندازد بیرون. با همان لحن آهسته میگوید «بیادر، منطقِ جنگْ منطقِ قربانی اس؛ چرا نداره. چیزی که مهم اس فقط عملش اس، نه علتش و نه سرانجامش.»
فروزان
۰
میرزا قَدیر سرش را نزدیک دریچهٔ دکان میآورد و صدایش را آهسته میسازد. «... که قانون جنگ، قانون قربانی اس. ده قربانی، یا گردنت پُرخون اس یا دستت.»
«چرا؟» معصومانه و بیاختیار میپرسی.
میرزا قَدیر سِگرِتش را میاندازد بیرون. با همان لحن آهسته میگوید «بیادر، منطقِ جنگْ منطقِ قربانی اس؛ چرا نداره. چیزی که مهم اس فقط عملش اس، نه علتش و نه سرانجامش.»
callmevaleh
۰
انگار زندگی میکنی به خاطر همین تصویرها، به خاطر همین رؤیاها. تصویرها و رؤیاهای آنچه دیدهای و نمیخواستی ببینی. شاید هم آنچه باید ببینی و نمیخواهی ببینی.
Tina
۰
در حقیقت، دلت گرفته است. دیری است که آشنا یا بیگانهای گوش به دلت نداده. دیری است که زبانِ آشنا یا بیگانهای سخنِ گرمی به دلت نرسانده. میخواهی چیزی بگویی، چیزی هم بشنوی. بگو، ولی چیزی نخواهی شنید.
Tina
۰
کاش لااقل یک روز، یک ساعت، یک دقیقه، حتی یک ثانیه را میشد دوباره زندگی کرد.
Tina
۰
نماز بخوانی یا نه، اصلاً خدا به فکرت هم نیست. کاش لحظهای به تو بیندیشد، کاش بیاید بالای بستر غمهایت... نه، خدا بندهداری را رها کرده. اگر بندهداری این باشد، تو خود با تمام ذلتت، میتوانی هزار دنیا را خدایی کنی!
Tina
۰
که شنیده نشه، گپ نیس، گریهس.
Tina
۰
گپ که شنیده نشه، گپ نیس، گریهس.
پريسا
۰
یگانه چیزی که برایت سالم مانده همین دندان است. دندان هست اما نان نه! انگار حق انتخاب داشتی: دندان یا نان؟ «بندهٔ مختار» یعنی همین؟
Hatter
۰
نگاهت گذرِ سریعِ سنگها و خارها را دنبال میکند. تو از کنار سنگها و خارها نمیگذری. نه، این سنگها و خارهایند که از کنارت میگذرند. تو در گذر نیستی، دنیا در گذر است. تو محکوم به بودن هستی و به دیدنِ گذشتِ دنیا
م.م
۰
غمهای تو چی شدهاند؟ اشکاند؟ نه، ورنه باید بگریی. شمشیرند؟ نه! تا حال، به کسی زخم نزدهای. بمب؟ نه! هنوز هم زندهای. نمیتوانی تعریفشان کنی. غمهایت هنوز حجم نگرفتهاند. فرصت حجم گرفتن نداشتهاند. ای کاش حجمناگرفته خاموش شوند، فراموش شوند. میشوند، حتماً میشوند
کاربر ۲۸۳۳۴۱۹
۰
شاهمراد از کِلکینِ لاری بقچهٔ سُرخت را به دستت میدهد و میگوید «بابه، مه پنج یا شش بَجه میرم شار. اگه خواستی که پس بُری، پیش دروازه منتظرم باش.»
خدا خیرت ب
کاربر ۲۸۳۳۴۱۹
۰
شاهمراد از کِلکینِ لاری بقچهٔ سُرخت را به دستت میدهد و میگوید «بابه، مه پنج یا شش بَجه میرم شار. اگه خواستی که پس بُری، پیش دروازه منتظرم باش.»
خدا خیرت ب
کاربر ۲۸۳۳۴۱۹
۰
میخواهی حرکت کنی ولی پاهایت هنوز بیشیمهاند. پاهایت فرورفتهاند به قعر زمین، تا نهایت. تا کورههای زغال، زغالِ آتشگرفته. پاها به درون کفشها میسوزند. لحظهای بمان، نفس تازه کن. تازه شد. پاه
کاربر ۲۸۳۳۴۱۹
۰
میرسی به ساختمان آمرِ معدن. میایستی در برابر دروازه. دروازهٔ بزرگی است، گویی دروازهٔ یک قلعهٔ جنگی. آن طرفِ دروازه چی خواهد بود؟ حتماً یک صوف، یک صوف بزرگ
کاربر ۲۸۳۳۴۱۹
۰
صدای خشک و دلخراشِ باز شدن دروازه، درونت را میلرزاند. سرِ تراشیدهٔ یک مرد جوان از لای دروازهٔ نیمهباز نمایان میشود. مرد از چشم راست معیوب است. به جای مردمک، رگهای سرخِ باریک به روی سپیدی چشمش خزیدهاند. با اشارهٔ سر و با نگاهِ دو
کاربر ۲۸۳۳۴۱۹
۰
میشوی؟ نه! پس چی؟ امروز اگر توان گفتنش را نداری، خستهای، برگرد، فردا بیا. فردا؟ ولی فردا هم همین قصه خواهد بود و هم