از پشت شیشهٔ پنجره دیدم که برف باریده است. زمین یخزده در روشنایی صبحگاه گم میشد. جز اولریکا هیچکس آنجا نبود. دعوتم کرد سر میزش بنشینم. گفت دوست دارد تنهایی پیادهروی کند.
یاد یکی از شوخیهای شوپنهاور افتادم و جواب دادم: «من هم همینطور. میتوانیم دوتایی تنها به پیادهروی برویم.»