جملات زیبای کتاب نه داستان | طاقچه
تصویر جلد کتاب نه داستان

کتاب نه داستان

نوع کتاب
۳.۴ امتیاز(از ۱۵۱ رأی)
انتشارات: 
نشر ماهی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Davood
۷۱
مری جِین گفت: «خب پس واسه چی زنش شدی؟» «به خدا خودم هم نمی‌دونم! بهم گفت شیفتهٔ جین آستینه. بهم گفت کتاب‌هاش به نظرش خیلی باارزشن. این عین حرف خودشه. وقتی ازدواج کردیم، فهمیدم حتی یکی از رمان‌هاش رو هم نخونده.
Mitra
۴۳
"به‌راستی جهنم چیست؟" به باور من، جهنم چیزی نیست جز رنج انسانی که از عشق‌ورزیدن عاجز است.
سعید جان
۴۰
«می‌دونی دلم می‌خواد چیکار کنم؟ دلم می‌خواد با لگد بزنم اون کلهٔ کوفتیت رو داغون کنم.»
Davood
۲۷
یعنی ظاهرآ نمی‌تونن ما رو درست همون‌طور که هستیم دوست داشته باشن. ظاهرآ فقط در صورتی می‌تونن ما رو دوست داشته باشن که همیشه قادر باشن یه کم تغییرمون بدن. اونا دلایل دوست‌داشتن ما رو به اندازهٔ خود ما دوست دارن و اغلب اوقات حتی بیش‌تر از خود ما. این‌جور دوست‌داشتن اون‌قدرها جالب نیست.»
سعید جان
۲۰
می‌دونی چه جور موجودی به دردش می‌خوره؟ یه حرومزادهٔ گنده‌بک که زیاد اهل حرف‌زدن نباشه، هرازگاهی بیاد سراغش و یه دل سیر کتکش بزنه و بعد هم برگرده روزنامه‌ش رو بخونه. این کسیه که به دردش می‌خوره.
مـآدًرٍ قًـلـبٍ اًتٌـمـی
۱۷
آوای دو دست می‌شناسیم اما چه بُوَد صدای یک دست؟
باران
۱۶
از من بشنو و اگه یه وقت دوباره ازدواج کردی، به شوهرت هیچی نگو. گوشِت با منه؟» مری جِین گفت: «آخه واسه چی؟» «چون من دارم بهت می‌گم، همین. اونا خوش دارن خیال کنن تمام عمرت از هر پسری که بهت نزدیک می‌شده عُقِّت می‌گرفته.
zaman i
۱۴
«ای پدران و ای آموزگاران، با خود می‌اندیشم که "به‌راستی جهنم چیست؟" به باور من، جهنم چیزی نیست جز رنج انسانی که از عشق‌ورزیدن عاجز است.»
Davood
۱۴
اگه من خدا بودم، قطعآ دوست نداشتم آدم‌ها من رو از روی احساسات دوست داشته باشن.
Davood
۱۰
اگه بخوای بهشون بگی یه وقتی با یه جوون خوشگل آشنا بوده‌ای، باید بلافاصله اضافه کنی که خوشگلیش زنونه بوده. اگه بگی یه وقتی با یه جوون شوخ‌طبع آشنایی داشتی، باید درجا اضافه کنی که طرف یه جور شارلاتان یا ملانقطی بوده. اگه این کار رو نکنی، از پسرهٔ بیچاره یه چماق می‌سازن و وقت وبی‌وقت می‌کوبنش توی سرت.»
Mahya
۶
آوای دو دست می‌شناسیم اما چه بُوَد صدای یک دست؟
Davood
۶
نیکلسون سیگارش را به طرفی گرفت، خاکسترش را تکاند و گفت: «یعنی واقعآ هیچ احساساتی نداری؟» تدی، پیش از آن‌که جواب بدهد، لحظه‌ای به فکر فرورفت و بعد گفت: «اگه هم داشته باشم، یادم نیست کی به کارم اومده.
sᴍMahdi Ziaei
۵
گفت: «فرفری نیستن، ولی خیلی مجعدن
پوریای معاصر
۵
«شش سالم بود که فهمیدم همه‌چیز خداست. مو به تنم راست شد و منقلب شدم. یادم می‌آد یکشنبه بود. خواهرم هنوز یه نوزاد ریزه‌میزه بود و داشت شیشهٔ شیرش رو می‌مکید. یکباره دیدم که اون خداست و شیر خداست. منظورم اینه که اون درواقع داشت خدا رو در خدا سرازیر می‌کرد. نمی‌دونم متوجه منظورم هستین یا نه
Metisev
۴
از زیر تل شورت‌ها و زیرپیرهن‌ها، یک اُرتجیز خودکار کالیبر ۷.۶۵ بیرون کشید. خشابش را درآورد، وراندازش کرد و دوباره آن را جا زد. ضامن را کشید. بعد رفت و روی تختخواب خالی نشست، نگاهی به دختر انداخت، هفت‌تیر را نشانه گرفت و گلوله‌ای به شقیقهٔ راست خود شلیک کرد.
Davood
۴
آوای دو دست می‌شناسیم اما چه بُوَد صدای یک دست؟
"Shfar"
۴
آوای دو دست می‌شناسیم اما چه بُوَد صدای یک دست؟
Hossein Shokhmgar
۴
«ای پدران و ای آموزگاران، با خود می‌اندیشم که "به‌راستی جهنم چیست؟" به باور من، جهنم چیزی نیست جز رنج انسانی که از عشق‌ورزیدن عاجز است.»
پوریای معاصر
۴
خیلی مسخره‌س. موقع مرگ، هیچ بلایی سر آدم نازل نمی‌شه، الا این‌که آدم از جسمش می‌آد بیرون. خدایا، همه هزاران بار این کار رو انجام داده‌ن. فقط یادشون نیست و این دلیل نمی‌شه این کار رو نکرده باشن. خیلی مسخره‌س
پوریای معاصر
۴
خواهرم فقط شیش سالشه، در خیلی از زندگی‌های اخیرش انسان نبوده و علاقهٔ چندانی هم به من نداره. پس کاملا محتمله که همچین اتفاقی بیفته. اما کجای این قضیه غم‌انگیز خواهد بود؟ منظورم اینه که چه چیزی درش هست که آدم بخواد نگرانش باشه؟ درواقع من فقط کاری رو انجام داده‌م که قرار بوده انجام بدم، همین و بس. مگه نه
Reza
۳
«خودت می‌دونی این‌جور چیزا چطور پیش می‌آن، سیبل. من نشسته بودم و داشتم پیانو می‌زدم. تو هم که دود شده بودی و رفته بودی هوا. بعد سروکلهٔ شارون لیپشوتس پیدا شد و اومد کنارم نشست. من که نمی‌تونستم پرتش کنم کنار، می‌تونستم؟» «آره.» مرد جوان گفت: «وای، نه، نه. نمی‌تونستم همچین کاری بکنم. بذار بهت بگم عوضش چیکار کردم.» «چیکار کردی؟» «وانمود کردم اون تویی.»
Hossein Shokhmgar
۳
«داستان اون سیبی رو که آدم توی باغ عدن خورد یادتونه؟ همون که توی کتاب مقدس اومده؟ می‌دونین توی اون سیب چی بود؟ منطق. منطق و مهملات عقلانی. فقط همین و نه هیچ چیز دیگه. بنابراین، نکته‌ای که می‌خوام بگم اینه که اگه می‌خواین چیزها رو اون‌طور که واقعآ هستن ببینین، باید اون سیب رو بالا بیارین.
AmirTanazzoh
۳
به آذرخش‌های پیاپی اطرافم اعتنایی نکردم. آذرخش‌ها یا تو را نشانه گرفته‌اند یا نه، پس فرقی نمی‌کند حواست به آن‌ها باشد یا نباشد.
zohre
۲
تدی گفت: «من احساس می‌کنم کشش ذاتی فوق‌العاده نیرومندی به اونا دارم. منظورم اینه که اونا والدینم هستن و ما همه بخشی از هماهنگی همدیگه هستیم و از این حرفا. دلم می‌خواد تا وقتی زنده‌ان روزگار خوشی داشته باشن، چون دلشون می‌خواد روزگار خوشی داشته باشن... اما اونا من و بوپر رو (بوپر خواهرمه) این‌طوری دوست ندارن. یعنی ظاهرآ نمی‌تونن ما رو درست همون‌طور که هستیم دوست داشته باشن. ظاهرآ فقط در صورتی می‌تونن ما رو دوست داشته باشن که همیشه قادر باشن یه کم تغییرمون بدن. اونا دلایل دوست‌داشتن ما رو به اندازهٔ خود ما دوست دارن و اغلب اوقات حتی بیش‌تر از خود ما. این‌جور دوست‌داشتن اون‌قدرها جالب نیست.»
پوریای معاصر
۲
«دریانوردها گریه نمی‌کنند، کوچولو. دریانوردها هیچ‌وقت گریه نمی‌کنن، مگه وقتی کشتی‌شون غرق بشه، یا وقتی کشتی‌شون به صخره بخوره و مجبور بشن با بلم به سفرشون ادامه بدن و هیچ آب وآذوقه‌ای نداشته باشن به جز
پوریای معاصر
۲
مهمانم غرق در افکار خود گفت: «به نسبت امریکایی‌ها خیلی باشعور به نظر می‌رسین.»
پوریای معاصر
۲
ظاهرآ فقط در صورتی می‌تونن ما رو دوست داشته باشن که همیشه قادر باشن یه کم تغییرمون بدن. اونا دلایل دوست‌داشتن ما رو به اندازهٔ خود ما دوست دارن و اغلب اوقات حتی بیش‌تر از خود ما. این‌جور دوست‌داشتن اون‌قدرها جالب نیست.
Marya Morrevna
۲
به آلمانی نوشته بود: «خدای مهربان، زندگی جهنم است.»
Marya Morrevna
۲
ظاهرآ نمی‌تونن ما رو درست همون‌طور که هستیم دوست داشته باشن. ظاهرآ فقط در صورتی می‌تونن ما رو دوست داشته باشن که همیشه قادر باشن یه کم تغییرمون بدن.
فائزه قائمی
۲
سه روز تمام طول کشیده بود تا بالاخره خودش را راضی کند و لاشهٔ جوجهٔ عید پاک را که وسط خاک‌اره‌های ته سطل آشغالش پیدا کرده بود دور بیندازد.