همهٔ این سالهایی که به میدان ترهبار رفتوآمد داشت هرگز به غرفهٔ میوهفروشی نرفته بود. میوه را چیز ضروریای نمیدانست. آدم از نخوردن میوه نمیمیرد ولی از بیقوتی میمیرد. یک کیلو انگور شیرین عسگری گرفت که شب با نان و پنیر خوردند. یک کیلو هم بِه گرفت که با خاکهقندی که این سالها جمع کرده بود، مربا درست کرد. یک شیشه هم برای زهراخانم برد.