اما سان جوزپه داکو پرتینو جرئت نمیکرد درخواستش را اظهار نماید. او میترسید که هوسهای گستاخانهاش خدا را خشمگین کند. فقط بعد از این که خداوند پافشاری زیادی کرده و قول شرف داده بود که خشمگین نخواهد شد، قدیس آنچه را میخواست تقاضا کرد: «پروردگارا! من یه تکهٔ خیلی بزرگ نان سفید میخوام».
خدا جلوی خودش را گرفت و عصبانی نشد اما دهاتی مقدس را در آغوش کشید و مدت زیادی با او گریه کرد. سپس با صدای رعدآسا دوازده فرشته را صدا کرد و دستور داد که هر روز صبح تا شب، در تمام قرون، از بهترین نان سفیدی که در بهشت پخته میشود به او بدهند.