این تنها قسمت کارش بود که واقعاً برایش شیرین بود. در هوای گرفته و برقآلود شبانگاهی فشفشهها بههوا رفت. بالای ساند برقی درخشید. چرخ بزرگی از آتشگردان انگار روی آب میغلتید. نیمرخ یک زن، مانند یک کهکشان جدید، در آسمان تاریک روشن شد. فوارههای نور، سرخ و سفید و کبود، مثل ستاره فروریختند و باز مثل بمب روی سر کشتی قدیمی که توی رودخانه لنگر انداختهبود منفجر شدند.