سکون
بر مرکز این گرداب؛
این بود منظور تو از وفاداری.
Niyaz.h
برهنه هم که باشیم
باز نامهایمان را به تن داریم.
Mohsen Panahi
چه بسیار نامها که مثل برگهای پاییزی
زیر پا میمانند؛
بر نوک زبان اندکی میسوزند
و دودشان چنان آسمان صبح را تیره میکند
که شب به پا میشود.
Mohsen Panahi
میخندیم و درد چنان میپیچد در تنمان
انگار دندههایمان پر از ترکهای پنهان باشد.
کودکی ما باقی مانده
تنها در استخوان تیز بینیمان
در شکل چشمهایمان
و در ژنهایی که با صدایی آشنا تنها برای خویشاوندان نزدیک
یکدیگر را صدا میکنند.
تا کجای خاطرات خیال است؟
و اگر فقدان یعنی نبودن
پس چرا هی سنگین و سنگینتر میشود؟
Mohsen Panahi
برایت نامهای میفرستم
مثل درختان که پیغامشان را
با برگ میفرستند،
یا آسمان که حیرتش را
به شکل ابری تمام نشان میدهد.
Mohsen Panahi
انگار تنها دست تکان دادن من
برای خداحافظی است
که واقعیت دارد.
Mohsen Panahi