میخندیم و درد چنان میپیچد در تنمان
انگار دندههایمان پر از ترکهای پنهان باشد.
کودکی ما باقی مانده
تنها در استخوان تیز بینیمان
در شکل چشمهایمان
و در ژنهایی که با صدایی آشنا تنها برای خویشاوندان نزدیک
یکدیگر را صدا میکنند.
تا کجای خاطرات خیال است؟
و اگر فقدان یعنی نبودن
پس چرا هی سنگین و سنگینتر میشود؟