
Niyaz.h
۰
سکون
بر مرکز این گرداب؛
این بود منظور تو از وفاداری.
Mohsen Panahi
۰
برهنه هم که باشیم
باز نامهایمان را به تن داریم.
Mohsen Panahi
۰
چه بسیار نامها که مثل برگهای پاییزی
زیر پا میمانند؛
بر نوک زبان اندکی میسوزند
و دودشان چنان آسمان صبح را تیره میکند
که شب به پا میشود.
Mohsen Panahi
۰
میخندیم و درد چنان میپیچد در تنمان
انگار دندههایمان پر از ترکهای پنهان باشد.
کودکی ما باقی مانده
تنها در استخوان تیز بینیمان
در شکل چشمهایمان
و در ژنهایی که با صدایی آشنا تنها برای خویشاوندان نزدیک
یکدیگر را صدا میکنند.
تا کجای خاطرات خیال است؟
و اگر فقدان یعنی نبودن
پس چرا هی سنگین و سنگینتر میشود؟
Mohsen Panahi
۰
برایت نامهای میفرستم
مثل درختان که پیغامشان را
با برگ میفرستند،
یا آسمان که حیرتش را
به شکل ابری تمام نشان میدهد.
Mohsen Panahi
۰
انگار تنها دست تکان دادن من
برای خداحافظی است
که واقعیت دارد.