تنهایم بگذار!
نمیبینی خواب میبینم؟
در رؤیا هیچوقت
هشتادساله نمیشوی.
کاربر ۹۱۳۵۲۵۵
همه باید یکبار به زندان بروند
تا صدای چرخیدن کلید را
با تمام وجود حس کنند.
Niyaz.h
باید از مردن در راههای حقیر
در دهانهٔ آتشفشانهای نفرت
در سیاهچالههای بیتفاوتی
و جنایت در معبد
دست برداریم.
حنا از گرین گیبلز
چهطور خوابیدی زیر این خاک؟
دزد!
چهطور تنهایی خزیدی بهسمت مرگی که من
اینهمه مدت مشتاقانه دنبالش بودم.
Niyaz.h
بعضی ارواح زناند
نه کمرنگاند نه انتزاعی؛
سینههاشان مثل ماهیهای مرده
سست و بیحالاند؛
جادوگر نیستند
روحاند که میآیند
و دستهای آویزانشان را
مثل خدمتکارهای از کارافتاده
تکان میدهند.
کاربر ۹۱۳۵۲۵۵
بیسروصدا در تاریکی
بزرگ میشوم.
Yas
با حالت گنگی خم میشوم
مینشینم
و میگذارم این دنیای پست
به شیرینی تبدیل شود
آن!
تو کی هستی؟!
بچهای که به زنده ماندن ادامه میدهد!
کاربر حسن ملائی شاعر
تقدیر را مثل آبی که از شیر خرابی چکه کند
قطره قطره
رویم میریختند.
انگار آن تقدیر شکم من را شست و
گهوارهٔ تو را پر کرد.
کاربر حسن ملائی شاعر
من اینجا
در این بیمارستان اعلام میکنم
این بدن من نیست
نه! بدن من نیست
من سهمیهٔ دکترها نیستم
تا مرا مثل دستور پخت غذا مرور کنند
نه! من دختری از تبار گلهای مینا هستم.
مثل تکهای خورشید
در باد میوزم.
Yas
ـ دوستم داری؟
از ژاکت آبی پرسیدم
جوابی نداد.
سکوت از کتابهایش بیرون زد؛
سکوت از زبانش ریخت
و نشست بین ما
گلویم را گرفت
و اعتمادم را قتلعام کرد
Yas
دست از سرم بردار
چه میکنی؟
تنهایم بگذار!
نمیبینی خواب میبینم؟
در رؤیا هیچوقت
هشتادساله نمیشوی.
Yas
دستهایمان
آبی کمرنگ است و آرام
چشمهامان پر از اعترافات تکاندهنده
اما وقتی ازدواج میکنیم
بچهها با نفرت ترکمان میکنند
غذای زیادی داریم
ولی کسی نیست
اینهمه غذای عجیبوغریب را بخورد.
کاربر حسن ملائی شاعر
همهٔ بچهها
در خودکارهایشان گریه میکنند
کاربر حسن ملائی شاعر