آدم گاهی وقتها، سنش، کارش، حتی صورتش یادش میرود. فقط کاری را میکند که دارد میکند.
گل روی فرش
حیرانِ کار خودم بودم، انگار بگو خودم را گم کردهام. بغض، بیچارهام کرده بود.
گل روی فرش
همیشه دوست داشتم پسری داشته باشم ببرم اصفهان بگردانمش، بفرستمش درس و مشق، این یکی دیگر مادرزاد کفاش نباشد. دنیادیده باشد. نه مثل من، جداندرجد، یک ساعت و نیمیِ اصفهان باشیم، سالاسال نبینیمش و یک فالوده رشتهای، بریونی، گوشْفیلی، قلیانی نزنیم. آدم به کی بگوید باور بکند که اصفهانی است و اصفهان را درست و کمال ندیده!
گل روی فرش
آندفعه یکی از مشتریها میگفت: «عوضش کا، ما تا شب راه میریم، وقتی میرسیم خونه، شب جمعه هم باشه، رمقِ ضبطوربطِ ضعیفه رو نداریم.» توی دلم گفتم: «ما که داریم چه گهی خوردهایم کا؟» کرههای مردم شدهاند برای من و زنم نمک روی زخم.
jamegrak
به فال نیک گرفتم که روزی به سپاهان درآمدیم که زندهرود آب داشت و خیالگونه مینمود
گل روی فرش