
گل روی فرش
۳
آدم گاهی وقتها، سنش، کارش، حتی صورتش یادش میرود. فقط کاری را میکند که دارد میکند.
گل روی فرش
۲
حیرانِ کار خودم بودم، انگار بگو خودم را گم کردهام. بغض، بیچارهام کرده بود.
گل روی فرش
۱
همیشه دوست داشتم پسری داشته باشم ببرم اصفهان بگردانمش، بفرستمش درس و مشق، این یکی دیگر مادرزاد کفاش نباشد. دنیادیده باشد. نه مثل من، جداندرجد، یک ساعت و نیمیِ اصفهان باشیم، سالاسال نبینیمش و یک فالوده رشتهای، بریونی، گوشْفیلی، قلیانی نزنیم. آدم به کی بگوید باور بکند که اصفهانی است و اصفهان را درست و کمال ندیده!
jamegrak
۱
آندفعه یکی از مشتریها میگفت: «عوضش کا، ما تا شب راه میریم، وقتی میرسیم خونه، شب جمعه هم باشه، رمقِ ضبطوربطِ ضعیفه رو نداریم.» توی دلم گفتم: «ما که داریم چه گهی خوردهایم کا؟» کرههای مردم شدهاند برای من و زنم نمک روی زخم.
گل روی فرش
۰
به فال نیک گرفتم که روزی به سپاهان درآمدیم که زندهرود آب داشت و خیالگونه مینمود
