جملات زیبای کتاب بیگانه | طاقچه
تصویر جلد کتاب بیگانه
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب بیگانه

نوع کتاب
۳.۸ امتیاز(از ۱۷۲ رأی)
پدیدآورندگان: 
آلبر کامو، کاوه میرعباسی
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
هنگامه
۵۴
آن وقت فهمیدم آدمی که یک روز هم زندگی کرده باشد می‌تواند بی‌هیچ زحمت صد سال را در زندان سپری کند. آن‌قدر خاطره دارد که حوصله‌اش اصلاً سر نرود. از جهتی یک جور مزیت به حساب می‌آمد.
zahra
۳۹
همه می‌دانند زندگی آش دهن‌سوزی هم نیست. از این نکته هم غافل نبودم که اول‌وآخرش فرق نمی‌کند در سی‌سالگی بمیرم یا هفتادسالگی چون مسلماً، در هر دو حالت، همواره مردان و زنانی دیگر به زندگی ادامه می‌دهند و این وضع تا هزاران سال بعد هم تعطیل‌بردار نیست. این مطلب مثل روز روشن بود. همیشه کسی که می‌مُرد من بودم، خواه الآن باشد، خواه بیست سال دیگر.
هنگامه
۳۵
مامان اغلب می‌گفت هیچ‌وقت آدم کاملاً بدبخت نیست.
دَریآ
۳۲
آدم همیشه از چیزهایی که نمی‌شناسد تصوری اغراق‌آمیز دارد.
Sajedeh
۲۹
از لحظه‌ای که یاد گرفتم به خاطره‌ها بچسبم، دیگر اصلاً حوصله‌ام سر نرفت.
Yas
۲۸
همه‌چیز بی‌آن‌که در آن دخالتی داشته باشم رخ می‌داد. سرنوشتم را رقم می‌زدند بی‌آن‌که نظرم را جویا شوند.
Afshin
۲۳
تازه، این یکی از باورهای سفت‌وسخت مامان بود که اغلب تکرار می‌کرد «بنی‌آدم یعنی بنی‌عادت.»
shakiba
۲۲
هیچ‌کس، هیچ‌کس حق نداشت برایش اشک بریزد. و من هم احساس کردم آماده‌ام همه‌چیز را از نو زندگی کنم. انگار آن خشم شدید وجودم را از پلیدی پاک کرده باشد، از امید تهی شده باشم، و در برابر این شب انباشته از نشانه‌ها و ستاره‌ها نخستین‌بار آغوش گشودم بر بی‌تفاوتی لطیف عالم. آن‌قدر او را شبیه خودم یافتم و سرانجام آن‌قدر برادر دانستمش که از خوشبختی لبریز شدم و هنوز هم احساس خوشبختی می‌کنم. برای آن‌که همه‌چیز خاتمه بگیرد، برای آن‌که کم‌تر احساس تنهایی کنم، فقط مانده آرزو کنم روز اعدامم خیلی‌ها به تماشا بیایند و نفرت‌شان را با فریاد نثارم کنند.
حنای
۲۱
همهٔ انسان‌ها به خدا اعتقاد دارند، حتی آن‌هایی که از او روی برمی‌گردانند.
dead fish
۱۸
در پاریس گاهی تا سه چهار روز با مُرده می‌مانند. این‌جا فرصت این‌جور کارها نیست؛ تا آدم می‌آید بفهمد چه مصیبتی پیش آمده، باید نعش‌کش خبر کند.
Yas
۱۰
پرسید آیا تغییر در زندگی برایم جالب نیست. جواب دادم محال است آدم بتواند زندگی‌اش را عوض کند و هر موقعیت لطف خودش را دارد
ملی
۱۰
شاید با اطمینان ندانم چه چیزی واقعاً برایم جالب است، اما کاملاً مطمئنم چه چیزی برایم جالب نیست.
Blue
۱۰
اما مسلماً آدم نمی‌تواند مدام معقول باشد.
Blue
۹
«راستش، هیچ‌وقت حرف چندانی برای گفتن ندارم. واسهٔ همین ساکت می‌مونم.»
ملی
۸
موقعی قدر خوشبختی الآنت رو می‌فهمی که دیگه دیر شده.
Abolfazl
۸
به تپش قلبم گوش می‌سپردم. باورم نمی‌شد صدایی که تمام عمر همراهم بوده ناگهان متوقف شود.
Sajedeh
۸
آن وقت فهمیدم آدمی که یک روز هم زندگی کرده باشد می‌تواند بی‌هیچ زحمت صد سال را در زندان سپری کند. آن‌قدر خاطره دارد که حوصله‌اش اصلاً سر نرود. از جهتی یک جور مزیت به حساب می‌آمد.
setareh.sf
۶
در زندان بالاخره مفهوم زمان گم می‌شود.
Suji
۶
حتی اگر آدم در جایگاه متهم نشسته باشد، باز در نظرش جالب است بشنود راجع‌به او حرف می‌زنند
گمشده در کتاب ها
۶
شاید با اطمینان ندانم چه چیزی واقعاً برایم جالب است، اما کاملاً مطمئنم چه چیزی برایم جالب نیست.
Robabalk
۶
همه‌چیز حقیقت داره و هیچی حقیقت نداره!»
علیِ خالی
۵
. دلم می‌خواست بکوشم مؤدبانه، حتی با محبت، برایش توضیح بدهم که توی عمرم هرگز پیش نیامده به‌راستی از چیزی پشیمان باشم. همیشه دغدغه‌ام زمانِ حال یا آیندهٔ نزدیک بوده و فرصتی برای حسرتِ گذشته باقی نمی‌مانده.
ملی
۵
زیرلب گفت به نظرش آدم عجیبی هستم و شاید به همین خاطر دوستم دارد و چه‌بسا روزی به همین علت از من بیزار شود.
Melika.R
۵
مشکل اصلی این بود که چه‌طور وقت‌کُشی کنم. از لحظه‌ای که یاد گرفتم به خاطره‌ها بچسبم، دیگر اصلاً حوصله‌ام سر نرفت.
جهانگرد
۴
که اولین دفعه بعد از سال‌ها ابلهانه دلم خواست گریه کنم، زیرا به‌خوبی احساس کردم چه‌قدر همهٔ مردمی که آن‌جا جمع شده بودند ازم بیزارند.
Yasaman
۴
این یکی از باورهای سفت‌وسخت مامان بود که اغلب تکرار می‌کرد «بنی‌آدم یعنی بنی‌عادت.»
گمشده در کتاب ها
۴
مطابق معمول که بخواهم از شرّ کسی خلاص شوم که گوشم به حرف‌هایش بدهکار نیست، وانمود کردم باهاش موافقم.
mahjoube
۴
و آدم نباید سربه‌سر تقدیر بگذارد.
dead fish
۳
در پاریس گاهی تا سه چهار روز با مُرده می‌مانند. این‌جا فرصت این‌جور کارها نیست؛ تا آدم می‌آید بفهمد چه مصیبتی پیش آمده، باید نعش‌کش خبر کند.
محیا
۳
چه‌طور می‌توانستم بدانم در چه حال است، وقتی بیرون از رابطهٔ بین جسم‌های‌مان که اکنون از همدیگر جدا افتاده بودند، چیزی ما را به هم پیوند نمی‌داد و یاد هم نمی‌انداخت.