
بریدههایی از کتاب بیگانه
۳٫۶
(۱۰۳)
آن وقت فهمیدم آدمی که یک روز هم زندگی کرده باشد میتواند بیهیچ زحمت صد سال را در زندان سپری کند. آنقدر خاطره دارد که حوصلهاش اصلاً سر نرود. از جهتی یک جور مزیت به حساب میآمد.
هنگامه
همه میدانند زندگی آش دهنسوزی هم نیست. از این نکته هم غافل نبودم که اولوآخرش فرق نمیکند در سیسالگی بمیرم یا هفتادسالگی چون مسلماً، در هر دو حالت، همواره مردان و زنانی دیگر به زندگی ادامه میدهند و این وضع تا هزاران سال بعد هم تعطیلبردار نیست. این مطلب مثل روز روشن بود. همیشه کسی که میمُرد من بودم، خواه الآن باشد، خواه بیست سال دیگر.
zahra
مامان اغلب میگفت هیچوقت آدم کاملاً بدبخت نیست.
هنگامه
از لحظهای که یاد گرفتم به خاطرهها بچسبم، دیگر اصلاً حوصلهام سر نرفت.
Sajedeh
هیچکس، هیچکس حق نداشت برایش اشک بریزد. و من هم احساس کردم آمادهام همهچیز را از نو زندگی کنم. انگار آن خشم شدید وجودم را از پلیدی پاک کرده باشد، از امید تهی شده باشم، و در برابر این شب انباشته از نشانهها و ستارهها نخستینبار آغوش گشودم بر بیتفاوتی لطیف عالم. آنقدر او را شبیه خودم یافتم و سرانجام آنقدر برادر دانستمش که از خوشبختی لبریز شدم و هنوز هم احساس خوشبختی میکنم. برای آنکه همهچیز خاتمه بگیرد، برای آنکه کمتر احساس تنهایی کنم، فقط مانده آرزو کنم روز اعدامم خیلیها به تماشا بیایند و نفرتشان را با فریاد نثارم کنند.
shakiba
همهچیز بیآنکه در آن دخالتی داشته باشم رخ میداد. سرنوشتم را رقم میزدند بیآنکه نظرم را جویا شوند.
Yas
در پاریس گاهی تا سه چهار روز با مُرده میمانند. اینجا فرصت اینجور کارها نیست؛ تا آدم میآید بفهمد چه مصیبتی پیش آمده، باید نعشکش خبر کند.
Riha Monra
تازه، این یکی از باورهای سفتوسخت مامان بود که اغلب تکرار میکرد «بنیآدم یعنی بنیعادت.»
Afshin
آدم همیشه از چیزهایی که نمیشناسد تصوری اغراقآمیز دارد.
دَریآ
همهٔ انسانها به خدا اعتقاد دارند، حتی آنهایی که از او روی برمیگردانند.
حنای
پرسید آیا تغییر در زندگی برایم جالب نیست. جواب دادم محال است آدم بتواند زندگیاش را عوض کند و هر موقعیت لطف خودش را دارد
Yas
آن وقت فهمیدم آدمی که یک روز هم زندگی کرده باشد میتواند بیهیچ زحمت صد سال را در زندان سپری کند. آنقدر خاطره دارد که حوصلهاش اصلاً سر نرود. از جهتی یک جور مزیت به حساب میآمد.
Sajedeh
شاید با اطمینان ندانم چه چیزی واقعاً برایم جالب است، اما کاملاً مطمئنم چه چیزی برایم جالب نیست.
ملیحه آهنگرها
. دلم میخواست بکوشم مؤدبانه، حتی با محبت، برایش توضیح بدهم که توی عمرم هرگز پیش نیامده بهراستی از چیزی پشیمان باشم. همیشه دغدغهام زمانِ حال یا آیندهٔ نزدیک بوده و فرصتی برای حسرتِ گذشته باقی نمیمانده.
Ali
«راستش، هیچوقت حرف چندانی برای گفتن ندارم. واسهٔ همین ساکت میمونم.»
Blue
اما مسلماً آدم نمیتواند مدام معقول باشد.
Blue
موقعی قدر خوشبختی الآنت رو میفهمی که دیگه دیر شده.
ملیحه آهنگرها
زیرلب گفت به نظرش آدم عجیبی هستم و شاید به همین خاطر دوستم دارد و چهبسا روزی به همین علت از من بیزار شود.
ملیحه آهنگرها
به تپش قلبم گوش میسپردم. باورم نمیشد صدایی که تمام عمر همراهم بوده ناگهان متوقف شود.
Abolfazl
مشکل اصلی این بود که چهطور وقتکُشی کنم. از لحظهای که یاد گرفتم به خاطرهها بچسبم، دیگر اصلاً حوصلهام سر نرفت.
Melika.R
در پاریس گاهی تا سه چهار روز با مُرده میمانند. اینجا فرصت اینجور کارها نیست؛ تا آدم میآید بفهمد چه مصیبتی پیش آمده، باید نعشکش خبر کند.
Riha Monra
اما همه میدانند زندگی آش دهنسوزی هم نیست. از این نکته هم غافل نبودم که اولوآخرش فرق نمیکند در سیسالگی بمیرم یا هفتادسالگی چون مسلماً، در هر دو حالت، همواره مردان و زنانی دیگر به زندگی ادامه میدهند و این وضع تا هزاران سال بعد هم تعطیلبردار نیست. این مطلب مثل روز روشن بود.
کاربر ۹۶۲۵۵۱۲
یکی از باورهای سفتوسخت مامان بود که اغلب تکرار میکرد «بنیآدم یعنی بنیعادت.»
foladean
که اولین دفعه بعد از سالها ابلهانه دلم خواست گریه کنم، زیرا بهخوبی احساس کردم چهقدر همهٔ مردمی که آنجا جمع شده بودند ازم بیزارند.
جهانگرد
به نظرم رسید تصویرم عبوس میماند حتی وقتی سعی میکردم بهاش لبخند بزنم. روبهرویم تکانش دادم. لبخند زدم ولی او عبوس و افسرده باقی ماند.
جهانگرد
مرض واقعیاش پیری بود و پیری درمان ندارد.
zhale
چهطور میتوانستم بدانم در چه حال است، وقتی بیرون از رابطهٔ بین جسمهایمان که اکنون از همدیگر جدا افتاده بودند، چیزی ما را به هم پیوند نمیداد و یاد هم نمیانداخت.
محیا
آن وقت فهمیدم آدمی که یک روز هم زندگی کرده باشد میتواند بیهیچ زحمت صد سال را در زندان سپری کند.
abolfazl
برای آنکه همهچیز خاتمه بگیرد، برای آنکه کمتر احساس تنهایی کنم، فقط مانده آرزو کنم روز اعدامم خیلیها به تماشا بیایند و نفرتشان را با فریاد نثارم کنند.
پارمیدا
همه میدانند زندگی آش دهنسوزی هم نیست. از این نکته هم غافل نبودم که اولوآخرش فرق نمیکند در سیسالگی بمیرم یا هفتادسالگی چون مسلماً، در هر دو حالت، همواره مردان و زنانی دیگر به زندگی ادامه میدهند و این وضع تا هزاران سال بعد هم تعطیلبردار نیست. این مطلب مثل روز روشن بود. همیشه کسی که میمُرد من بودم، خواه الآن باشد، خواه بیست سال دیگر.
ملیحه آهنگرها
حجم
۱۰۰٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۱۰۴ صفحه
حجم
۱۰۰٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۱۰۴ صفحه
قیمت:
۸۷,۰۰۰
۴۳,۵۰۰۵۰%
تومان