
بریدههایی از کتاب بیگانه
۳٫۸
(۱۷۱)
آن وقت فهمیدم آدمی که یک روز هم زندگی کرده باشد میتواند بیهیچ زحمت صد سال را در زندان سپری کند. آنقدر خاطره دارد که حوصلهاش اصلاً سر نرود. از جهتی یک جور مزیت به حساب میآمد.
هنگامه
همه میدانند زندگی آش دهنسوزی هم نیست. از این نکته هم غافل نبودم که اولوآخرش فرق نمیکند در سیسالگی بمیرم یا هفتادسالگی چون مسلماً، در هر دو حالت، همواره مردان و زنانی دیگر به زندگی ادامه میدهند و این وضع تا هزاران سال بعد هم تعطیلبردار نیست. این مطلب مثل روز روشن بود. همیشه کسی که میمُرد من بودم، خواه الآن باشد، خواه بیست سال دیگر.
zahra
مامان اغلب میگفت هیچوقت آدم کاملاً بدبخت نیست.
هنگامه
آدم همیشه از چیزهایی که نمیشناسد تصوری اغراقآمیز دارد.
دَریآ
از لحظهای که یاد گرفتم به خاطرهها بچسبم، دیگر اصلاً حوصلهام سر نرفت.
Sajedeh
همهچیز بیآنکه در آن دخالتی داشته باشم رخ میداد. سرنوشتم را رقم میزدند بیآنکه نظرم را جویا شوند.
Yas
تازه، این یکی از باورهای سفتوسخت مامان بود که اغلب تکرار میکرد «بنیآدم یعنی بنیعادت.»
Afshin
هیچکس، هیچکس حق نداشت برایش اشک بریزد. و من هم احساس کردم آمادهام همهچیز را از نو زندگی کنم. انگار آن خشم شدید وجودم را از پلیدی پاک کرده باشد، از امید تهی شده باشم، و در برابر این شب انباشته از نشانهها و ستارهها نخستینبار آغوش گشودم بر بیتفاوتی لطیف عالم. آنقدر او را شبیه خودم یافتم و سرانجام آنقدر برادر دانستمش که از خوشبختی لبریز شدم و هنوز هم احساس خوشبختی میکنم. برای آنکه همهچیز خاتمه بگیرد، برای آنکه کمتر احساس تنهایی کنم، فقط مانده آرزو کنم روز اعدامم خیلیها به تماشا بیایند و نفرتشان را با فریاد نثارم کنند.
shakiba
همهٔ انسانها به خدا اعتقاد دارند، حتی آنهایی که از او روی برمیگردانند.
حنای
در پاریس گاهی تا سه چهار روز با مُرده میمانند. اینجا فرصت اینجور کارها نیست؛ تا آدم میآید بفهمد چه مصیبتی پیش آمده، باید نعشکش خبر کند.
dead fish
پرسید آیا تغییر در زندگی برایم جالب نیست. جواب دادم محال است آدم بتواند زندگیاش را عوض کند و هر موقعیت لطف خودش را دارد
Yas
شاید با اطمینان ندانم چه چیزی واقعاً برایم جالب است، اما کاملاً مطمئنم چه چیزی برایم جالب نیست.
ملی
اما مسلماً آدم نمیتواند مدام معقول باشد.
Blue
«راستش، هیچوقت حرف چندانی برای گفتن ندارم. واسهٔ همین ساکت میمونم.»
Blue
موقعی قدر خوشبختی الآنت رو میفهمی که دیگه دیر شده.
ملی
به تپش قلبم گوش میسپردم. باورم نمیشد صدایی که تمام عمر همراهم بوده ناگهان متوقف شود.
Abolfazl
آن وقت فهمیدم آدمی که یک روز هم زندگی کرده باشد میتواند بیهیچ زحمت صد سال را در زندان سپری کند. آنقدر خاطره دارد که حوصلهاش اصلاً سر نرود. از جهتی یک جور مزیت به حساب میآمد.
Sajedeh
در زندان بالاخره مفهوم زمان گم میشود.
setareh.sf
حتی اگر آدم در جایگاه متهم نشسته باشد، باز در نظرش جالب است بشنود راجعبه او حرف میزنند
Suji
شاید با اطمینان ندانم چه چیزی واقعاً برایم جالب است، اما کاملاً مطمئنم چه چیزی برایم جالب نیست.
گمشده در کتاب ها
همهچیز حقیقت داره و هیچی حقیقت نداره!»
Robabalk
. دلم میخواست بکوشم مؤدبانه، حتی با محبت، برایش توضیح بدهم که توی عمرم هرگز پیش نیامده بهراستی از چیزی پشیمان باشم. همیشه دغدغهام زمانِ حال یا آیندهٔ نزدیک بوده و فرصتی برای حسرتِ گذشته باقی نمیمانده.
علیِ خالی
زیرلب گفت به نظرش آدم عجیبی هستم و شاید به همین خاطر دوستم دارد و چهبسا روزی به همین علت از من بیزار شود.
ملی
مشکل اصلی این بود که چهطور وقتکُشی کنم. از لحظهای که یاد گرفتم به خاطرهها بچسبم، دیگر اصلاً حوصلهام سر نرفت.
Melika.R
که اولین دفعه بعد از سالها ابلهانه دلم خواست گریه کنم، زیرا بهخوبی احساس کردم چهقدر همهٔ مردمی که آنجا جمع شده بودند ازم بیزارند.
جهانگرد
این یکی از باورهای سفتوسخت مامان بود که اغلب تکرار میکرد «بنیآدم یعنی بنیعادت.»
Yasaman
مطابق معمول که بخواهم از شرّ کسی خلاص شوم که گوشم به حرفهایش بدهکار نیست، وانمود کردم باهاش موافقم.
گمشده در کتاب ها
و آدم نباید سربهسر تقدیر بگذارد.
mahjoube
در پاریس گاهی تا سه چهار روز با مُرده میمانند. اینجا فرصت اینجور کارها نیست؛ تا آدم میآید بفهمد چه مصیبتی پیش آمده، باید نعشکش خبر کند.
dead fish
چهطور میتوانستم بدانم در چه حال است، وقتی بیرون از رابطهٔ بین جسمهایمان که اکنون از همدیگر جدا افتاده بودند، چیزی ما را به هم پیوند نمیداد و یاد هم نمیانداخت.
محیا
