
Zahra Emamian
۴۸
آنگاه که آدمی تنهاست و یار رازگویی ندارد، حفظ یقین آسان نیست. درست در همین هنگام بود که دروگو دریافت انسانها چقدر از هم دورند و بهرغم محبتی که ممکن است نسبت به هم داشته باشند، تا چه اندازه با یکدیگر بیگانهاند. پی برد که اگر انسانی رنج ببرد، رنجَش از آنِ خود اوست و هیچکس نیست که حتی اندکی از بار آن رنج را از دل او بردارد. دریافت که اگر کسی دردمند باشد، حتی عاشق بیقرارش هم نمیتواند با درد او درد بکشد و دانست که علت تنهایی آدمی همین است.
Fatemeh Abdi ☁️
۲۶
اگر انسانی رنج ببرد، رنجَش از آنِ خود اوست و هیچکس نیست که حتی اندکی از بار آن رنج را از دل او بردارد. دریافت که اگر کسی دردمند باشد، حتی عاشق بیقرارش هم نمیتواند با درد او درد بکشد و دانست که علت تنهایی آدمی همین است.
Fatemeh Abdi ☁️
۱۸
خورشید در تارک آسمان فروزان است و گویی در شامگاه از ما خاکیان دل نمیکند و با اکراه و افسوس در کرانهٔ باختر فرومیرود.
اما روزی به جایی میرسی که از سر غریزه روی میگردانی و میبینی دروازهای پشت سرت بسته شده و راه بازگشت را بریده است. آنوقت حس میکنی که چیزی عوض شده. خورشید دیگر بیجنبش نمینماید، بلکه به تیزپایی فرامیلغزد و فرصت تماشایت نمیدهد و به جانب باختر میشتابد. میبینی که ابرها دیگر در پهنهٔ نیلگون آسمان بیحرکت نیستند. آنان نیز چنان شتابان میگریزند که از سرودوش هم بالا میروند. درمییابی که زمان میشتابد و راه ناگزیر سرانجام به فرجام میرسد.
زمانی میرسد که دروازهای سنگین چون برق وباد پشت سرت بسته میشود و نالهٔ قهار قفلی بزرگ را میشنوی و دیگر مجال بازگشتت نیست.
Fatemeh Abdi ☁️
۱۸
لختی اندیشید و دید در دنیا تنهاست و جز خودش هیچکس را ندارد که برایش دل بسوزاند.
prvneh_a82
۱۸
دلت میخواست فریاد بزنی: «بایست، بایست...!» اما میدیدی که فریاد آدمی به جایی نمیرسد. همهچیز در گریز بود. آدمها، فصلها، ابرها، همه میشتافتند.
Fatemeh Abdi ☁️
۱۷
آنگاه که آدمی تنهاست و یار رازگویی ندارد، حفظ یقین آسان نیست.
حــــــــنا🌼
۱۵
هرچه هست آدم کمکم عادت میکند
reza zamani
۱۳
آیا هنوز راه درازی باقی است؟ نه، فقط باید از رودی که در آن دوردستها جاری است گذشت و از آن تپههای خرم بالا رفت. اصلا چهبسا همین حالا به مقصد رسیده باشی. این درختها، این مرغزارها و این خانهٔ سفید همانهایی نیستند که میجستی؟ چندلحظهای میپنداری چنین است و عزم ایستادن میکنی. بعد میشنوی که دورترک بهتر از اینها انتظارت را میکشد و باز به راه میافتی، بیتشویش!
A.D
۱۱
اما او انسان بود و عمری کوتاه و معمولی داشت که هیچ نبود جز شهابی پرشتاب و بیدوام، نعمتی ناچیز که با تنگچشمی به او داده شده بود و آدمی میتوانست سالهایش را با انگشتان دست بشمرد و هنوز به دست نیامده از دست میرفت.
ستاره
۸
آدم برای پیشرفت سریع حاضر است خود را با هر شرایطی سازگار کند،
reza zamani
۷
زمان میگذشت و گریزش پیوسته شتاب میگرفت. آهنگ منظم و بیصدایش عمر را چنان ریزریز میکرد که ساطور گوشت را. حتی لحظهای هم نمیشد آن را از سیر شتابان خود بازداشت، حتی برای دَمی واپسنگریستن. دلت میخواست فریاد بزنی: «بایست، بایست...!» اما میدیدی که فریاد آدمی به جایی نمیرسد. همهچیز در گریز بود. آدمها، فصلها، ابرها، همه میشتافتند. خود را به صخرهای بند میکردی یا بر تارک ستیغی چنگ میانداختی، اما تلاشت بیهوده بود. انگشتان بیرمقت از هم گشوده میشد و بازوانت همچون پنبه فرومیافتاد و این شط بهظاهر کندپوی اما پیوسته روان تو را با خود میبرد.
ستاره
۷
خیال میکرد چیزهای خواستنی زندگی همه در انتظار اویند.
ستاره
۷
هیچ مرگی دشوارتر از مرگ در گمنامی و غربت و تنهایی نیست
shakil
۷
پس زندگی هیچ نبود جز ریشخندی!
Zahra
۶
دروگو هرروز گرفتن تصمیم را به روز بعد میانداخت. وانگهی، همچنان خود را جوان میپنداشت، آخر هنوز بیست وپنج سالش هم نشده بود.
مانی
۵
وقتی سنی از انسان بگذرد، بردباریاش کاهش مییابد. آدمی دیگر ایمان بیست سالگی را در دل نمییابد. بیش از اندازه انتظار کشیده است. چشمهایش بیش از اندازه احکام گوناگون را مرور کرده
حــــــــنا🌼
۵
به تصویر خویش در آینه نگریست، بر چهرهای که کوشیده بود آن را دوست بدارد لبخندی دید تهی از حقیقت.
prvneh_a82
۵
درست در همین هنگام بود که دروگو دریافت انسانها چقدر از هم دورند و بهرغم محبتی که ممکن است نسبت به هم داشته باشند، تا چه اندازه با یکدیگر بیگانهاند. پی برد که اگر انسانی رنج ببرد، رنجَش از آنِ خود اوست و هیچکس نیست که حتی اندکی از بار آن رنج را از دل او بردارد. دریافت که اگر کسی دردمند باشد، حتی عاشق بیقرارش هم نمیتواند با درد او درد بکشد و دانست که علت تنهایی آدمی همین است.
Reza Bazrafshan
۵
سهم هرکس به قدر همت اوست!
zaHra
۵
پی برد که اگر انسانی رنج ببرد، رنجَش از آنِ خود اوست و هیچکس نیست که حتی اندکی از بار آن رنج را از دل او بردارد. دریافت که اگر کسی دردمند باشد، حتی عاشق بیقرارش هم نمیتواند با درد او درد بکشد و دانست که علت تنهایی آدمی همین است.
مانی
۴
به او خواهند گفت: «از این رود که بگذری، ده فرسنگ دیگر باقی است. آنگاه به مقصد میرسی!» اما راه را پایانی نیست. روزها پیوسته کوتاهتر میشوند و همسفران پیوسته اندکتر. چهرههای پشت پنجرهها عبوس و رنگپریدهاند و حرفی نمیزنند و فقط سری میجنبانند.
مانی
۴
زمان در سِیر گریزوار خود چنان دیوانهوار میشتافت و روزها را با چنان ولعی میبلعید که او پاک مات ومبهوت مانده بود. هنوز سر نچرخانده، صبح به شب میرسید و خورشید در افق فرومیرفت تا بیدرنگ از مشرق برآید و دنیایی برفپوش را روشن کند.
محمدحسن
۴
چارهای نداشت جز اینکه برای مقایسه مراجع تازهای بیابد و با نگریستن به ناکامتران خود را تسلی دهد.
shakil
۴
درست در همین هنگام بود که دروگو دریافت انسانها چقدر از هم دورند و بهرغم محبتی که ممکن است نسبت به هم داشته باشند، تا چه اندازه با یکدیگر بیگانهاند. پی برد که اگر انسانی رنج ببرد، رنجَش از آنِ خود اوست و هیچکس نیست که حتی اندکی از بار آن رنج را از دل او بردارد. دریافت که اگر کسی دردمند باشد، حتی عاشق بیقرارش هم نمیتواند با درد او درد بکشد و دانست که علت تنهایی آدمی همین است.
Reyhaneh
۴
آدم باید خودش را نشان دهد تا فراموش نشود و اگر خود دست وپایی نزند، طبعاً هیچکس به یاد او نخواهد افتاد.
peymaneh_book
۴
لختی اندیشید و دید در دنیا تنهاست و جز خودش هیچکس را ندارد که برایش دل بسوزاند.
rezai milad
۴
دید در دنیا تنهاست و جز خودش هیچکس را ندارد که برایش دل بسوزاند.
Yasin masoumi
۳
اما او انسان بود و عمری کوتاه و معمولی داشت که هیچ نبود جز شهابی پرشتاب و بیدوام، نعمتی ناچیز که با تنگچشمی به او داده شده بود و آدمی میتوانست سالهایش را با انگشتان دست بشمرد و هنوز به دست نیامده از دست میرفت.
مانی
۳
او در بند توهمی سمج بود. گل جوانیاش رو به پژمردگی میرفت، اما چشمهٔ شباب را خشکناشدنی میپنداشت. دریغا که از تیزپایی زمان هیچ نمیدانست. حتی اگر جوانیاش همچون خدایان صدها و صدها سال میپایید، سهمش از آن به همین ناچیزی میبود. اما او انسان بود و عمری کوتاه و معمولی داشت که هیچ نبود جز شهابی پرشتاب و بیدوام، نعمتی ناچیز که با تنگچشمی به او داده شده بود و آدمی میتوانست سالهایش را با انگشتان دست بشمرد و هنوز به دست نیامده از دست میرفت.
Raymond
۳
اما روزی به جایی میرسی که از سر غریزه روی میگردانی و میبینی دروازهای پشت سرت بسته شده و راه بازگشت را بریده است. آنوقت حس میکنی که چیزی عوض شده. خورشید دیگر بیجنبش نمینماید، بلکه به تیزپایی فرامیلغزد و فرصت تماشایت نمیدهد و به جانب باختر میشتابد. میبینی که ابرها دیگر در پهنهٔ نیلگون آسمان بیحرکت نیستند. آنان نیز چنان شتابان میگریزند که از سرودوش هم بالا میروند. درمییابی که زمان میشتابد و راه ناگزیر سرانجام به فرجام میرسد.
