جملات زیبا از متن کتاب ماتیلدا | طاقچه
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب ماتیلداsubscriptionAvailable

کتاب ماتیلدا

۴.۶(از ۴۶ رأی)
نوع کتاب

قیمت:

۱۶۲,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

بیش‌ترِ بعدازظهرها، آن‌جا می‌نشست و لیوانی شیرکاکائو کنارش می‌گذاشت و مشغول خواندن می‌شد. چون قدش کوتاه بود و نمی‌توانست چیزهایی را که لازم داشت از قفسه‌های بالایی آشپزخانه بردارد، جعبهٔ کوچکی را بیرون خانه گذاشته بود که در مواقع لازم آن را می‌آورد و زیرِ پاهایش می‌گذاشت و هر چه می‌خواست برمی‌داشت. بیش‌ترِ وقت‌ها شیرکاکائو درست می‌کرد. ابتدا شیر را در شیرجوش روی اجاق گرم می‌کرد و بعد کاکائو را توی آن می‌ریخت و هم می‌زد. ماتیلدا از این‌که بعدازظهرها، در خلوتِ خانه نوشیدنیِ داغ به اتاقش ببرد و در سکوتِ آن‌جا بنشیند و کتاب بخواند، خیلی لذت می‌بُرد. کتاب‌ها او را به دنیاهای جدید می‌بردند و با مردمان عجیبی، که زندگی پُرماجرایی داشتند، آشنا می‌کردند.
Emily
۵
حالا احتمالاً کسی او را لو داده که پلیس در تعقیبش است و او هم درست دارد همان کاری را می‌کند که همهٔ کلاهبردارها می‌کنند، یعنی به اسپانیا فرار می‌کنند تا پلیس نتواند دستگیرش کند. حتماً در این چند سال پول‌هایش را به آن‌جا فرستاده که می‌خواهد خودش هم آن‌جا برود.»
Hadi Bahrami
۲
خانم هانی پرسید: «به نظر تو، تمام کتاب‌های کودکان باید مطالب خنده‌دار داشته باشند؟» ‫ماتیلدا گفت: «بله. بچه‌ها به اندازهٔ آدم‌بزرگ‌ها جدی نیستند و دوست دارند بخندند.»
maymaloverbook
۲
اگر آن‌ها کمی از آثار دیکنز و کیپلینگ را خوانده بودند، می‌فهمیدند که در زندگی به‌جز حقه‌بازی و تماشای تلویزیون، چیزهای دیگری هم هست.
Micha
۱
او همیشه با علاقه می‌گفت: «موی خوب و قوی نشانهٔ این است که یک مغز خوب و قوی زیر آن است.» ماتیلدا یک‌بار به او گفته بود: «درست مثل شکسپیر.» «مثل کی؟» «شکسپیر، بابا.» «آدم باهوشی بود؟» «خیلی، بابا.» «او هم موهای پُرپشتی داشت؟» «نه، او کچل بود، بابا.»
Micha
۱
ماتیلدا گفت: «نه، هیچ‌وقت. ولی خیلی جالب است. برای حمام کردن چه‌کار می‌کنید؟» خانم هانی گفت: «من حمام ندارم، ایستاده خودم را می‌شویم. یک سطل آب می‌آورم و آن را روی این پریموس گرم می‌کنم و خودم را می‌شویم.» ماتیلدا پرسید: «راستی‌راستی این‌طوری حمام می‌کنید؟» خانم هانی گفت:‌ «بله، همین‌طور است. تا چند سال پیش، بیش‌ترِ مردمِ فقیرِ انگلستان به همین صورت حمام می‌کردند و تازه آن‌ها چراغ پریموس هم نداشتند و مجبور بودند آب را روی آتش بخاری دیواری گرم کنند.» «خانم هانی، شما فقیرید؟»
کیم سابو
۰
«خانم هانی، شما فقیرید؟»
Emily
۰
خانم و آقای وُرم‌وود از این دسته بودند. آن‌ها پسری به نام مایکل داشتند و دختری به نام ماتیلدا، که به ماتیلدا به چشم پوستِ زخم نگاه می‌کردند. زخمی که آدم مجبور است یک جوری با آن سر کند تا زمانی که وقتش برسد و آن وقت آن را بکَند و دور بیندازد. خانم و آقای وُرم‌وود مشتاقانه منتظر رسیدن روزی بودند که دخترکوچولویشان را بکَنند و دور بیندازند، ترجیحاً به شهری دیگر یا حتی جایی از آن هم دورتر. خیلی بد است که پدرومادری به بچهٔ معمولی خودشان به چشم پوستِ زخم یا پینه نگاه کنند، ولی بدتر از آن، موقعی است که بچهٔ موردنظر استثنایی باشد، یعنی بچه‌ای حساس و باهوش.
کاربر ۱۱۵۳۱۳۸۴
۰
صندلی‌اش نشسته بود. در وجودش، شوروشوق عجیبی حس می‌کرد. احساس می‌کرد چیزی را لمس کرده که اصلاً متعلق به این جهان نبوده است؛ بالاترین نقطهٔ آسمان، یا دورترین ستاره را. با حیرت حس کرده بود که نیرویی در پشت چشم‌هایش می‌جوشد و مانند مایع گرمی در مغزش فوران می‌کند. چشم‌هایش داغ‌تر از پیش شده بودند، از داغی می‌سوختند و چیزهایی از حدقهٔ چشم‌هایش به بیرون پرتاب شده بودند. بعد، تکه‌گچ از جایش بلند شده و شروع به نوشتن کرده بود. انگار او هیچ کاری انجام نداده و همه‌چیز خودبه‌خود و به‌آسانی انجام گرفته بود. مسئول بهداشت با پنج معلم، سه زن و دو مرد، با عجله وارد کلاس شدند. یکی از معلم‌های مرد با خنده گفت: «خدای من! بالاخره یکی توانست پشت او را به خاک بمالد! تبریک می‌گویم، خانم هانی!»
کاربر ۳۶۰۸۹۸۱
۰
دخترک در چه فکری بود و هیچ خوشش نیامد. پس با عصبانیت گفت: «وقتی با من حرف می‌زنی، بلند شو و بایست. ببینم، اسمت چیست؟» ماتیلدا از جا بلند شد و گفت: «اسم من ماتیلدا وُرم‌وود است، خانم ترانچبال.»
کاربر ۳۶۰۸۹۸۱
۰
برمی‌داشت و سمندر و هر چه توی آن لیوان بود، روی سرِ ترانچبال خالی می‌کرد. از فکر این‌که اگر چنین کاری می‌کرد، ترانچبال
کاربر ۳۶۰۸۹۸۱
۰
فکرش را هم نمی‌توانی بکنی که زیر نفوذ یک شخصیت قوی قرار گرفتن، یعنی چی.
AminFr
۰
ماتیلدا و لَوِندر، هر دو، مات‌شان برده بود. کاملاً مطمئن بودند که در حضور یک استاد حرفه‌ای ایستاده‌اند. مقابل‌شان کسی ایستاده بود که هنر دغل‌بازی را تمام‌وکمال می‌دانست، کسی که برای رسیدن به هدف حاضر بود زندگی‌اش را به خطر بیندازد.
کتابدوست
۰
این‌جا همان کلبه‌ای بود که هیزم‌شکن فقیر با هانسل و گرتل زندگی می‌کرد، و همان جایی که مادربزرگ شنل قرمزی زندگی می‌کرد، و نیز کلبهٔ سفیدبرفی و هفت کوتوله و سه بچه خرس و خلاصه، کلبهٔ تمام قصه‌ها بود. آن‌جا یک‌راست از دل قصه‌ها بیرون آمده بود.
کتابدوست
۰
روز بعد، پنجشنبه بود و همان‌طور که تمام شاگردان خانم هانی می‌دانستند، روزی بود که خانم مدیر بعد از ناهار، کلاس درس را اداره می‌کرد.
کتابدوست
۰