حالا احتمالاً کسی او را لو داده که پلیس در تعقیبش است و او هم درست دارد همان کاری را میکند که همهٔ کلاهبردارها میکنند، یعنی به اسپانیا فرار میکنند تا پلیس نتواند دستگیرش کند. حتماً در این چند سال پولهایش را به آنجا فرستاده که میخواهد خودش هم آنجا برود.»
Hadi Bahrami
خانم هانی پرسید: «به نظر تو، تمام کتابهای کودکان باید مطالب خندهدار داشته باشند؟»
ماتیلدا گفت: «بله. بچهها به اندازهٔ آدمبزرگها جدی نیستند و دوست دارند بخندند.»
maymaloverbook
بیشترِ بعدازظهرها، آنجا مینشست و لیوانی شیرکاکائو کنارش میگذاشت و مشغول خواندن میشد. چون قدش کوتاه بود و نمیتوانست چیزهایی را که لازم داشت از قفسههای بالایی آشپزخانه بردارد، جعبهٔ کوچکی را بیرون خانه گذاشته بود که در مواقع لازم آن را میآورد و زیرِ پاهایش میگذاشت و هر چه میخواست برمیداشت. بیشترِ وقتها شیرکاکائو درست میکرد. ابتدا شیر را در شیرجوش روی اجاق گرم میکرد و بعد کاکائو را توی آن میریخت و هم میزد. ماتیلدا از اینکه بعدازظهرها، در خلوتِ خانه نوشیدنیِ داغ به اتاقش ببرد و در سکوتِ آنجا بنشیند و کتاب بخواند، خیلی لذت میبُرد. کتابها او را به دنیاهای جدید میبردند و با مردمان عجیبی، که زندگی پُرماجرایی داشتند، آشنا میکردند.
Emily
ماتیلدا گفت: «نه، هیچوقت. ولی خیلی جالب است. برای حمام کردن چهکار میکنید؟»
خانم هانی گفت: «من حمام ندارم، ایستاده خودم را میشویم. یک سطل آب میآورم و آن را روی این پریموس گرم میکنم و خودم را میشویم.»
ماتیلدا پرسید: «راستیراستی اینطوری حمام میکنید؟»
خانم هانی گفت: «بله، همینطور است. تا چند سال پیش، بیشترِ مردمِ فقیرِ انگلستان به همین صورت حمام میکردند و تازه آنها چراغ پریموس هم نداشتند و مجبور بودند آب را روی آتش بخاری دیواری گرم کنند.»
«خانم هانی، شما فقیرید؟»
کیم سابو