
٪۵۰
Emily
۳
بیشترِ بعدازظهرها، آنجا مینشست و لیوانی شیرکاکائو کنارش میگذاشت و مشغول خواندن میشد. چون قدش کوتاه بود و نمیتوانست چیزهایی را که لازم داشت از قفسههای بالایی آشپزخانه بردارد، جعبهٔ کوچکی را بیرون خانه گذاشته بود که در مواقع لازم آن را میآورد و زیرِ پاهایش میگذاشت و هر چه میخواست برمیداشت. بیشترِ وقتها شیرکاکائو درست میکرد. ابتدا شیر را در شیرجوش روی اجاق گرم میکرد و بعد کاکائو را توی آن میریخت و هم میزد. ماتیلدا از اینکه بعدازظهرها، در خلوتِ خانه نوشیدنیِ داغ به اتاقش ببرد و در سکوتِ آنجا بنشیند و کتاب بخواند، خیلی لذت میبُرد. کتابها او را به دنیاهای جدید میبردند و با مردمان عجیبی، که زندگی پُرماجرایی داشتند، آشنا میکردند.
Hadi Bahrami
۲
حالا احتمالاً کسی او را لو داده که پلیس در تعقیبش است و او هم درست دارد همان کاری را میکند که همهٔ کلاهبردارها میکنند، یعنی به اسپانیا فرار میکنند تا پلیس نتواند دستگیرش کند. حتماً در این چند سال پولهایش را به آنجا فرستاده که میخواهد خودش هم آنجا برود.»
maymaloverbook
۲
خانم هانی پرسید: «به نظر تو، تمام کتابهای کودکان باید مطالب خندهدار داشته باشند؟»
ماتیلدا گفت: «بله. بچهها به اندازهٔ آدمبزرگها جدی نیستند و دوست دارند بخندند.»
Micha
۱
اگر آنها کمی از آثار دیکنز و کیپلینگ را خوانده بودند، میفهمیدند که در زندگی بهجز حقهبازی و تماشای تلویزیون، چیزهای دیگری هم هست.
Micha
۱
او همیشه با علاقه میگفت: «موی خوب و قوی نشانهٔ این است که یک مغز خوب و قوی زیر آن است.»
ماتیلدا یکبار به او گفته بود: «درست مثل شکسپیر.»
«مثل کی؟»
«شکسپیر، بابا.»
«آدم باهوشی بود؟»
«خیلی، بابا.»
«او هم موهای پُرپشتی داشت؟»
«نه، او کچل بود، بابا.»
کیم سابو
۰
ماتیلدا گفت: «نه، هیچوقت. ولی خیلی جالب است. برای حمام کردن چهکار میکنید؟»
خانم هانی گفت: «من حمام ندارم، ایستاده خودم را میشویم. یک سطل آب میآورم و آن را روی این پریموس گرم میکنم و خودم را میشویم.»
ماتیلدا پرسید: «راستیراستی اینطوری حمام میکنید؟»
خانم هانی گفت: «بله، همینطور است. تا چند سال پیش، بیشترِ مردمِ فقیرِ انگلستان به همین صورت حمام میکردند و تازه آنها چراغ پریموس هم نداشتند و مجبور بودند آب را روی آتش بخاری دیواری گرم کنند.»
«خانم هانی، شما فقیرید؟»
Emily
۰
«خانم هانی، شما فقیرید؟»
کاربر ۱۱۵۳۱۳۸۴
۰
خانم و آقای وُرموود از این دسته بودند. آنها پسری به نام مایکل داشتند و دختری به نام ماتیلدا، که به ماتیلدا به چشم پوستِ زخم نگاه میکردند. زخمی که آدم مجبور است یک جوری با آن سر کند تا زمانی که وقتش برسد و آن وقت آن را بکَند و دور بیندازد. خانم و آقای وُرموود مشتاقانه منتظر رسیدن روزی بودند که دخترکوچولویشان را بکَنند و دور بیندازند، ترجیحاً به شهری دیگر یا حتی جایی از آن هم دورتر.
خیلی بد است که پدرومادری به بچهٔ معمولی خودشان به چشم پوستِ زخم یا پینه نگاه کنند، ولی بدتر از آن، موقعی است که بچهٔ موردنظر استثنایی باشد، یعنی بچهای حساس و باهوش.
کاربر ۳۶۰۸۹۸۱
۰
صندلیاش نشسته بود. در وجودش، شوروشوق عجیبی حس میکرد. احساس میکرد چیزی را لمس کرده که اصلاً متعلق به این جهان نبوده است؛ بالاترین نقطهٔ آسمان، یا دورترین ستاره را. با حیرت حس کرده بود که نیرویی در پشت چشمهایش میجوشد و مانند مایع گرمی در مغزش فوران میکند. چشمهایش داغتر از پیش شده بودند، از داغی میسوختند و چیزهایی از حدقهٔ چشمهایش به بیرون پرتاب شده بودند. بعد، تکهگچ از جایش بلند شده و شروع به نوشتن کرده بود. انگار او هیچ کاری انجام نداده و همهچیز خودبهخود و بهآسانی انجام گرفته بود. مسئول بهداشت با پنج معلم، سه زن و دو مرد، با عجله وارد کلاس شدند.
یکی از معلمهای مرد با خنده گفت: «خدای من! بالاخره یکی توانست پشت او را به خاک بمالد! تبریک میگویم، خانم هانی!»