
Mohammad Javad Ahmadvand
۶
عشق را بازی میکنند
با یکی از این دو نقش:
نقش جلاد و نقش قربانی.
تمامی آنچه در اختیار ماست:
برگزیدنِ نقشیست
که به حقیقت درونِ ما نزدیکتر باشد!…
من از قربانی بودن همانقدر بیزارم
که از جلاد بودن
از این روی
تنها ایستادهام؛ تابستانی پس از فصل دیگر
و زمستانی پس از دیگری…
رِ
۴
من با زخمم
هر زخمی را که میدیدم لمس میکردم
فاطمه.
۴
تو را به یاد میآورم
و خوب میدانم
که نام من همواره چونان زخمی گشاده
بر پهلویت خواهد بود.
آزادی
۳
من همهٔ مینهای جنگیام را
به خاطر پاهای تو خنثی کردم
و گذاشتم در بیشههای سرّی من گام برداری
بیآنکه گلهای من، با خارهای سمی، تو را ببلعند…
و بیآنکه پیچکهای شیطانی من
گلویت را بفشارند…
و بیآنکه باتلاقهای ریگزارهای متحرک من
تو را در ژرفاهای خاموشی
به بند کشند…
پویا پانا
۳
آنجا در هر لحظه، در جایی در این جهان،
طلوعی است...
رِ
۲
اقرار میکنم که مرا رنج میدهد
اگر از گذشتهات با من سخن بگویی
و اینکه تو بیمن زیستی
و زنده بودی و میخندیدی و سفر میرفتی
درحالیکه من با تو نبودم!
زهرآ
۲
ای نادانِ گرامی کجایی؟
مرا از دست دادی، چرا که میخواستی مالک من باشی!…
تباه کردی:
نیروی هماهنگیمان را
برای با هم پرواز کردن
و توانِ از زمین کَنده شدن را با سفینهٔ زرین…
کجایی تو؟
چرا از خویشتن خویش
برای آزادی من، دشمنی ساختی
و مرا ناگزیر کردی
تا تو را از خاک زندگانی خویش برکَنم؟
Mohammad Javad Ahmadvand
۲
میدانم که عمر وفاداری
همچون عمر قصرهای شنی
بر ساحل دریایی خروشان است…
و میدانم که تو در عمر من
مهمان شادی زودگذر هستی…
اما من در این لحظه دوستت میدارم
با تمامی توانی که در جسم خود دارم
برای امتناع و برای بخشیدن…
Mohammad Javad Ahmadvand
۲
ای کاش میدانستی چهقدر دوستت دارم…
وقتی که لبانت لبخند میشود
و چشمانت، سپیدهدم…
Mina.
۲
آن که به اندازهٔ کافی به تو نزدیک نباشد
نمیتواند دشنهٔ خویش را در تن تو پنهان سازد…
فاطمه.
۲
برای تو آغوش میگشایم
چونان دریا که در برابر انگشتان پیامبر میشکافد…
و تسلیم تو میشوم
چونان صحرایی که پیکرش را رخوتناک میگستراند
در زیر جسم ستارگان شبی مشتاق…
پویا پانا
۲
(حقیقت فریادی با میلیونها ضرباهنگ است
درحالیکه موعظه
مرثیهای یکطرفه و یکنواخت است…)
پویا پانا
۲
من هر لحظه به تو میاندیشیدم
بیآنکه بیندیشم
چرا که من برای افکارم
زمینهٔ ناخودآگاهی شده بودم
پویا پانا
۲
آه قلبم را بگیر
و همچون سیب گاز بزن
Mousavi
۲
آنان که لطافت تو را ضعف میپندارند
و سلام تو را تسلیم،
نمیدانند که لطافت تو همچون تیزی لبهٔ شمشیر
باریک است و بُرنده.
یك رهگذر
۲
میگویی: دوستت میدارم
پس من به کبوتری تشنه بدل میشوم
که به لبهٔ کارد عشق میورزد
وقتی که به گلویش نزدیک میشود
یك رهگذر
۲
غیاب محتومِ تو
تابوتوان قلبم را ــ که گرسنهٔ توست ـ
به نابودی محتوم تهدید میکند…
Mohammad Javad Ahmadvand
۱
«در گذشته چه خواهی کرد؟
و در آینده چه کردهای؟»
چنان که میبینی
منتظر بودم:
متعهد به چیزی که وجود نداشت…
و چیزی که هرگز وجود نخواهد داشت…
Mohammad Javad Ahmadvand
۱
چگونه در یک لحظه
میتوانی هم دوست بداری
و هم متنفر باشی؟
نمیدانم.
اما این همان چیزیست
که من در مورد تو احساس میکنم…
فاطمه.
۱
بسیار کوشیدی
تا برای قصر یخینت
از من شاهزادهخانمی بسازی
اما من ترجیح دادم
زنی آواره در صحراهای آزادیام باشم.
Mina.
۱
ز آن زمان که از یکدیگر جدا شدیم
برگ درختان سهبار فروریخت...
و شکوفههای بهاری
در سه دوره زاده شدند...
و پرندگان مهاجر
سهبار مهاجرت کردند.
در زیر باران شدید
چهرهات را میبینم
که در طول سه زمستان شسته شده است!...
و خداحافظی ما بر دروازههای سه قاره
نقش بسته است!...
فاطمه.
۱
آه قلبم را بگیر
و همچون سیب گاز بزن
اما مرا در هیچ دایرهٔ فروبستهای
در بند مکن!
گندم
۱
تراژدی ما این بود
که من به اندازهٔ دوست داشتنت تو را دریافتم
و اینکه صدای عقل در نظر من
با صدای عقل در برابر جنون برابر بود…
من بهوضوح آگاه شدم که:
فراق در کمین این عشق است…
و در قلب تو بذرهای ویرانی وجود دارد
و در ژرفاهای من بذرهای مهربانی
و عشق در نظر تو مترادف با… کُشتن است…
ای مرد مُردهٔ زنده
من بیوهٔ شادی هستم
چرا که همواره به تو عشق میورزم!
رِ
۰
اکنون چیزی جز عشق باقی نمانده است…
رِ
۰
من باید تو را، ترک میکردم تا به تو بپیوندم.
Maedeh Y
۰
«دیوانگی بشر آنچنان ضروری است که دیوانه نبودنْ خود شکل دیگری از دیوانگی است.»
Maedeh Y
۰
من میدانم
که تو باید از من دور شوی
اما در این لحظه
مرا آن توان نیست که برای مرگم در آینده اشک بریزم
دختر پاييزي
۰
من تو را آزاد گذاشتهام که به زمان من بپیوندی
و از پوست من و دردهای من
به من نزدیکتر باشی
فاطمه.
۰
دیدارت توفان آتشبازیها
درون جمجمهٔ من است…
فاطمه.
۰
من خستهام، مانند پرندهای
که او را برشاخهٔ خمیدهٔ درختی تنومند بسته باشند
درختی که در سرچشمهٔ سیاه اعماق
ریشه دارد…