جملات زیبای کتاب عشق از سویدای دل | طاقچه
تصویر جلد کتاب عشق از سویدای دلsubscriptionAvailable

کتاب عشق از سویدای دل

مجموعه اشعار

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۶ رأی)
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Mohammad Javad Ahmadvand
۶
عشق را بازی می‌کنند با یکی از این دو نقش: نقش جلاد و نقش قربانی. تمامی آن‌چه در اختیار ماست: برگزیدنِ نقشی‌ست که به حقیقت درونِ ما نزدیک‌تر باشد!… من از قربانی بودن همان‌قدر بیزارم که از جلاد بودن از این روی تنها ایستاده‌ام؛ تابستانی پس از فصل دیگر و زمستانی پس از دیگری…
رِ
۴
من با زخمم هر زخمی را که می‌دیدم لمس می‌کردم
فاطمه.
۴
تو را به یاد می‌آورم و خوب می‌دانم که نام من همواره چونان زخمی گشاده بر پهلویت خواهد بود.
آزادی
۳
من همهٔ مین‌های جنگی‌ام را به خاطر پاهای تو خنثی کردم و گذاشتم در بیشه‌های سرّی من گام برداری بی‌آن‌که گل‌های من، با خارهای سمی، تو را ببلعند… و بی‌آن‌که پیچک‌های شیطانی من گلویت را بفشارند… و بی‌آن‌که باتلاق‌های ریگزارهای متحرک من تو را در ژرفاهای خاموشی به بند کشند…
پویا پانا
۳
آن‌جا در هر لحظه، در جایی در این جهان، طلوعی است...
رِ
۲
اقرار می‌کنم که مرا رنج می‌دهد اگر از گذشته‌ات با من سخن بگویی و این‌که تو بی‌من زیستی و زنده بودی و می‌خندیدی و سفر می‌رفتی درحالی‌که من با تو نبودم!
زهرآ
۲
ای نادانِ گرامی کجایی؟ مرا از دست دادی، چرا که می‌خواستی مالک من باشی!… تباه کردی: نیروی هماهنگی‌مان را برای با هم پرواز کردن و توانِ از زمین کَنده شدن را با سفینهٔ زرین… کجایی تو؟ چرا از خویشتن خویش برای آزادی من، دشمنی ساختی و مرا ناگزیر کردی تا تو را از خاک زندگانی خویش برکَنم؟
Mohammad Javad Ahmadvand
۲
می‌دانم که عمر وفاداری همچون عمر قصرهای شنی بر ساحل دریایی خروشان است… و می‌دانم که تو در عمر من مهمان شادی زودگذر هستی… اما من در این لحظه دوستت می‌دارم با تمامی توانی که در جسم خود دارم برای امتناع و برای بخشیدن…
Mohammad Javad Ahmadvand
۲
ای کاش می‌دانستی چه‌قدر دوستت دارم… وقتی که لبانت لبخند می‌شود و چشمانت، سپیده‌دم…
Mina.
۲
آن که به اندازهٔ کافی به تو نزدیک نباشد نمی‌تواند دشنهٔ خویش را در تن تو پنهان سازد…
فاطمه.
۲
برای تو آغوش می‌گشایم چونان دریا که در برابر انگشتان پیامبر می‌شکافد… و تسلیم تو می‌شوم چونان صحرایی که پیکرش را رخوتناک می‌گستراند در زیر جسم ستارگان شبی مشتاق…
پویا پانا
۲
(حقیقت فریادی با میلیون‌ها ضرباهنگ است درحالی‌که موعظه مرثیه‌ای یک‌طرفه و یکنواخت است…)
پویا پانا
۲
من هر لحظه به تو می‌اندیشیدم بی‌آن‌که بیندیشم چرا که من برای افکارم زمینهٔ ناخودآگاهی شده بودم
پویا پانا
۲
آه قلبم را بگیر و همچون سیب گاز بزن
Mousavi
۲
آنان که لطافت تو را ضعف می‌پندارند و سلام تو را تسلیم، نمی‌دانند که لطافت تو همچون تیزی لبهٔ شمشیر باریک است و بُرنده.
یك رهگذر
۲
می‌گویی: دوستت می‌دارم پس من به کبوتری تشنه بدل می‌شوم که به لبهٔ کارد عشق می‌ورزد وقتی که به گلویش نزدیک می‌شود
یك رهگذر
۲
غیاب محتومِ تو تاب‌وتوان قلبم را ــ که گرسنهٔ توست ـ به نابودی محتوم تهدید می‌کند…
Mohammad Javad Ahmadvand
۱
«در گذشته چه خواهی کرد؟ و در آینده چه کرده‌ای؟» چنان که می‌بینی منتظر بودم: متعهد به چیزی که وجود نداشت… و چیزی که هرگز وجود نخواهد داشت…
Mohammad Javad Ahmadvand
۱
چگونه در یک لحظه می‌توانی هم دوست بداری و هم متنفر باشی؟ نمی‌دانم. اما این همان چیزی‌ست که من در مورد تو احساس می‌کنم…
فاطمه.
۱
بسیار کوشیدی تا برای قصر یخینت از من شاهزاده‌خانمی بسازی اما من ترجیح دادم زنی آواره در صحراهای آزادی‌ام باشم.
Mina.
۱
ز آن زمان که از یکدیگر جدا شدیم برگ درختان سه‌بار فروریخت... و شکوفه‌های بهاری در سه دوره زاده شدند... و پرندگان مهاجر سه‌بار مهاجرت کردند. در زیر باران شدید چهره‌ات را می‌بینم که در طول سه زمستان شسته شده است!... و خداحافظی ما بر دروازه‌های سه قاره نقش بسته است!...
فاطمه.
۱
آه قلبم را بگیر و همچون سیب گاز بزن اما مرا در هیچ دایرهٔ فروبسته‌ای در بند مکن!
گندم
۱
تراژدی ما این بود که من به اندازهٔ دوست داشتنت تو را دریافتم و این‌که صدای عقل در نظر من با صدای عقل در برابر جنون برابر بود… من به‌وضوح آگاه شدم که: فراق در کمین این عشق است… و در قلب تو بذرهای ویرانی وجود دارد و در ژرفاهای من بذرهای مهربانی و عشق در نظر تو مترادف با… کُشتن است… ای مرد مُردهٔ زنده من بیوهٔ شادی هستم چرا که همواره به تو عشق می‌ورزم!
رِ
۰
اکنون چیزی جز عشق باقی نمانده است…
رِ
۰
من باید تو را، ترک می‌کردم تا به تو بپیوندم.
Maedeh Y
۰
«دیوانگی بشر آن‌چنان ضروری است که دیوانه نبودنْ خود شکل دیگری از دیوانگی است.»
Maedeh Y
۰
من می‌دانم که تو باید از من دور شوی اما در این لحظه مرا آن توان نیست که برای مرگم در آینده اشک بریزم
دختر پاييزي
۰
من تو را آزاد گذاشته‌ام که به زمان من بپیوندی و از پوست من و دردهای من به من نزدیک‌تر باشی
فاطمه.
۰
دیدارت توفان آتش‌بازی‌ها درون جمجمهٔ من است…
فاطمه.
۰
من خسته‌ام، مانند پرنده‌ای که او را برشاخهٔ خمیدهٔ درختی تنومند بسته باشند درختی که در سرچشمهٔ سیاه اعماق ریشه دارد…