ای نادانِ گرامی کجایی؟
مرا از دست دادی، چرا که میخواستی مالک من باشی!…
تباه کردی:
نیروی هماهنگیمان را
برای با هم پرواز کردن
و توانِ از زمین کَنده شدن را با سفینهٔ زرین…
کجایی تو؟
چرا از خویشتن خویش
برای آزادی من، دشمنی ساختی
و مرا ناگزیر کردی
تا تو را از خاک زندگانی خویش برکَنم؟