جملات زیبای کتاب خاطره ای در درونم است | طاقچه
تصویر جلد کتاب خاطره ای در درونم است

بریده‌هایی از کتاب خاطره ای در درونم است

انتشارات:نشر چشمه
امتیاز
۳.۹از ۱۶ رأی
۳٫۹
(۱۶)
تو، عشق، همواره حسرت من بودی.
یك رهگذر
قلب تو دیگر ترانه قلب مرا در شادی و اندوه نخواهد شنید، آن‌گونه که می‌شنید. دیگر پایان راه است... ترانه من در دوردست‌ها در دل شب سفر می‌کند ـ جائی که دیگر تو در آن نیستی.
یك رهگذر
وقتی سرانجام به تلخی می‌رسد خبر مرگ من به او، او نه غمگین‌تر می‌شود و نه جدّی‌تر، اما رنگش می‌پرد و به تلخی لبخندی می‌زند. آنگاه یکباره آسمان زمستان را به خاطر می‌آورد کولاک نِوا را، و ناگاه به‌یاد می‌آورد چگونه پیمان بست که عشق شرقی خود را تنها نگذارد.
یك رهگذر
عزیز من! شاعر شعر عاشقانه باید مرد باشد،
Fatemeh
تنها یک جاده برایم مانده، تنها یکی: از پنجره به پرتگاه.
یك رهگذر
جدائی از تو را تاب می‌آورم، دیدارت را اما به سختی.
یك رهگذر
گوئی همین دیروز بود غروبی و سراشیب دشتی در گوشم خواند: «فراموشم نکن.»
زهرآ
هر دو روی بالش دیگر داغ شده است. دومین شمع می‌میرد و صدای کلاغان بلندتر می‌شود. امشب را نخوابیده‌ام فکر خواب نیز دیگر دیر است. کرکره بر پنجره چه تاب ستیزانه سفید است. صبح بخیر!
کاوشگر
در آسمان خالی دشت گسترده، بادبزنی ناپیدا. شاید بهتر بود هرگز همسر تو نمی‌بودم. خورشید در خاطره رنگ می‌بازد. این چیست؟ تاریکی؟ شاید! زمستان، یک شبه خواهد رسید.
کاوشگر
می‌دانم تو پاداشی هستی برای سال‌های رنج و عذاب من، برای این‌که هرگز دل به لذات حقیر مادی نبستم، برای آن‌که هیچ‌گاه به عاشقی نگفتم: «تو تنها عشق منی» و برای اینکه بدی دیدم و بخشیدم، تو فرشته جاودانی من خواهی بود.
یك رهگذر
موضوع بسیار ساده است و روشن، هر کسی آن را می‌فهمد: تو مرا دوست نداری و هرگز دوست نخواهی داشت. من چرا چنین دلبسته‌ام به مردی کاملاً بیگانه؟ چرا شامگاهان چنین از ته‌دل برایت دعا می‌کنم؟
یك رهگذر
خانه سفیدت را، باغ آرامت را ترک خواهم گفت و زندگیم را تهی و پاک خواهم کرد. آنگاه تو را در شعرم خواهم ستود آن‌گونه که هیچ زنی تا حال نکرده است.
محمد امین چیزانی
چه بی‌رحمانه تن می‌خراشند تیغ‌های خاطره ـ این شکنجه‌گران بی‌رحم ـ و آنگاه در شبی عذاب‌آلود در گوش تو می‌خوانند: رفته است محبوب تو، برای همیشه!
یك رهگذر
تو در خون منی آن گونه که هرگز هیچ مردی نبوده، هرگز کسی چنین عشق دردآلودی برایم به ارمغان نیاورده نه حتی او که صلیب من شده بود، نه حتی او که عاشقم شد و بعد فراموشم کرد.
یك رهگذر
نه نیاز به دعایت دارم نه انتظار نگاهی به وداع. بادهای نرم التهاب دل را فرومی‌نشانند و برگ‌های پاییزی آن را می‌پوشاند. جدائی از تو هدیه‌ای است، فراموشی تو نعمتی. اما عزیز من، آیا زنی دیگر صلیبی را که من برزمین نهادم بر دوش خواهد کشید؟
یك رهگذر
از میان درختان لیمو... از فراز شبح‌خانه‌ها... نجوای نرم و تاریک فاجعه آرام به درون اتاقم می‌خزد، چون رودخانه‌ای رام و در گوشم می‌خواند: «آسودگی می‌خواستی اکنون می‌دانی کجاست؟»
یك رهگذر
طلا رنگ می‌بازد، مرمر خاک می‌شود. فولاد زنگ می‌زند، نابودی با همه چیزی است در جهان. تنها اندوه است که پایدار است تا زمانی که واژه با شکوه بماند.
یك رهگذر
مرا تاجائی برده‌ای که هیچ راهی نبرده، با شهاب آتشین تا سرزمین تاریک اندوه. برایم یأس بوده‌ای، نیرنگ بوده‌ای اما تسلّی هرگز.
یك رهگذر
هرگز دوست نداشتم از دیرباز ترحم را به هر شکلی که بود، اما از جانب تو چه دلپذیر است چون نوازش آفتابی که گرم می‌کند. سپیده دم به این سبب چنین روشن است. و من این‌گونه سرخوشانه جادو می‌آفرینم.
یك رهگذر
مردی که اینک برایم وجود ندارد، اما زمانی در سال‌های تلخ قرارم بود و بی‌قراری‌ام، چون شبحی در کناره شهر، در کوچه پس‌کوچه‌ها و در حیاط خلوتِ زندگی من، این سو و آن سو می‌رود سنگین، با لبخند تلخی بر لبانش...
یك رهگذر
در این دنیا یک نفر هست که می‌توانستم تمامی این اشعار را برایش بفرستم اما چه؟ بگذار لب‌ها لبخندی تلخ بگشایند و قلب من یک بار دیگر بلرزد.
یك رهگذر
نگاه نمی‌کنی به من، دوستم نداری، لعنت بر تو، چه زیباست چهره تو!
maryam
عاقل باش قلب من؛ خسته‌ای دیگر، کندتر از پیش می‌زنی... اما به من گفته‌اند روح جاودانه از آن ماست.
Yas
من کوشیدم رنج جانکاه ده ساله را، شب‌های بی‌خوابی، رؤیاهای آشفته‌ام را، در یک کلام بازگویم. و چه بیهوده آن را نجوا کردم.
Yas
خورشید در خاطره رنگ می‌بازد. این چیست؟ تاریکی؟ شاید! زمستان، یک شبه خواهد رسید.
_zahra_
خورشید در خاطره رنگ می‌بازد. این چیست؟ تاریکی؟
bud
طلا رنگ می‌بازد، مرمر خاک می‌شود. فولاد زنگ می‌زند، نابودی با همه چیزی است در جهان. تنها اندوه است که پایدار است تا زمانی که واژه با شکوه بماند.
Sky_Blue
وقتی سرانجام به تلخی می‌رسد خبر مرگ من به او، او نه غمگین‌تر می‌شود و نه جدّی‌تر، اما رنگش می‌پرد و به تلخی لبخندی می‌زند. آنگاه یکباره آسمان زمستان را به خاطر می‌آورد کولاک نِوا را، و ناگاه به‌یاد می‌آورد چگونه پیمان بست که عشق شرقی خود را تنها نگذارد.
محمد امین چیزانی
صبح فردا سرمی‌رسد با آسمانی شفاف و آبی. زندگی یعنی شادی، عاقل باش قلب من؛ خسته‌ای دیگر، کندتر از پیش می‌زنی... اما به من گفته‌اند روح جاودانه از آن ماست.
یك رهگذر
بادی نرم و نابهنگام می‌وزد، سبکسرانه با بوئی از بهار. و قلب من در آن خبرهایی از دور دست‌ها می‌شنود، خبرهای بد او زنده است، نفس می‌کشد، اما غمی به دل ندارد!
یك رهگذر

حجم

۷۵٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۷۷

تعداد صفحه‌ها

۱۲۴ صفحه

حجم

۷۵٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۷۷

تعداد صفحه‌ها

۱۲۴ صفحه

قیمت:
۹۵,۰۰۰
۴۷,۵۰۰
۵۰%
تومان