سام پرنیا
بیوگرافی سام پرنیا
سام پرنیا پزشک و پژوهشگر بریتانیاییتبار است که بهعنوان استاد همکار پزشکی در مرکز پزشکی لانگون دانشگاه نیویورک فعالیت میکند و مدیر بخش پژوهش در زمینهی احیا و بازگردانی قلبیـریوی است. در بریتانیا نیز او ریاست پروژهی آگاهی انسانی در دانشگاه ساوتهمپتون را بر عهده دارد. او بیش از هر چیز با پژوهشهایش دربارهی تجربههای نزدیک به مرگ و روشهای احیای قلبیـریوی شناخته میشود.
پرنیا در سال ۱۹۹۵ مدرک کارشناسی پزشکی و جراحی خود را از دانشکدهی پزشکی گایز و سنت توماس در لندن دریافت کرد. او سپس به دانشگاه ساوتهمپتون پیوست و در آنجا بهعنوان پژوهشگر بالینی مشغول به کار شد و در سال ۲۰۰۷ دکترای خود را در رشتهی زیستشناسی سلولی گرفت. او همزمان عنوان پژوهشگر افتخاری آن دانشگاه را حفظ کرد و همکاری خود را از طریق پروژهی آگاهی انسانی ادامه داد.
پس از گذراندن دورهی تخصصی در زمینهی مراقبتهای ویژهی ریوی و احیای قلبیـریوی در دانشگاه لندن و دانشکدهی پزشکی ویل کرنل نیویورک، در سال ۲۰۱۰ به هیئتعلمی دانشکدهی پزشکی دانشگاه استونی بروک پیوست و در همانجا پژوهشهایی در زمینهی احیا و نجات بیماران ایست قلبی انجام داد. مدارک پزشکی بریتانیایی او در سال ۲۰۱۲ از سوی ایالت نیویورک بهعنوان مدرک معتبر پزشکی به رسمیت شناخته شد. او همچنین رئیس بنیاد پژوهشی هورایزن بود؛ بنیادی خیریه که در سال ۱۹۸۷ برای حمایت از پژوهش و آموزش در زمینههای مرگ، ایست قلبی، ذهن، مغز و آگاهی تأسیس شد، اما در سال ۲۰۱۸ فعالیتش را متوقف کرد.
پرنیا در سال ۲۰۱۳ کتابی با عنوان Erasing Death منتشر کرد که در آن به تازهترین یافتههای علمی دربارهی مرز میان زندگی و مرگ پرداخت. در اوت ۲۰۲۴ نیز کتاب تجربهی روشن مرگ (Lucid Dying) را منتشر کرد؛ اثری که ترکیبی از پژوهشهای تازه و تجربههای شخصی اوست و به پرسشهای بنیادی دربارهی هستی و آگاهی میپردازد.
پرنیا یکی از برجستهترین پژوهشگران در حوزهی احیای مغز و فرایند بازگردانی پس از ایست قلبی است. او از روشهایی چون احیای مکانیزه یا خودکار قلبیـریوی، مدیریت هدفمند دمای بدن، اکسیژناسیون غشایی، پایش اکسیژن مغزی و پیشگیری از آسیب بازپرفیوژن حمایت میکند. به گفتهی او، اگر بهترین روشهای تعریفشده از سوی کمیتهی بینالمللی هماهنگی احیا بهدرستی به کار گرفته شوند، میتوان برخی بیماران را تا ۲۴ ساعت پس از توقف قلب نیز احیا کرد.
تمرکز اصلی پژوهشهای او بر نظارت دقیق بر عملکرد مغز و بهینهسازی رساندن اکسیژن به آن است تا از آسیبهای مغزی بلندمدت و اختلالات آگاهی مانند حالت نباتی پایدار پیشگیری شود. او باور دارد که مطالعهی آگاهی باید بخشی اساسی از پژوهشهای مربوط به آسیب مغزی ناشی از ایست قلبی باشد. پرنیا اصطلاح تجربهی واقعی مرگ را بهجای تجربهی نزدیک به مرگ پیشنهاد کرده است. او توضیح میدهد که مرگ یک لحظهی مشخص نیست، بلکه فرایندی برگشتپذیر است که پس از ازکارافتادن قلب، ریهها و مغز آغاز میشود. اگر برای بازگرداندن فرد تلاش شود، آن را ایست قلبی مینامیم، اما اگر این تلاش موفق نشود، مرگ کامل رخ میدهد.
پژوهشهای او بر بیمارانی متمرکز است که مدتی هیچ فعالیت مغزی یا ضربان قلبی نداشتهاند. به باور او، ایست قلبی بهترین مدل برای درک تجربهی انسانی مرگ است. در سال ۲۰۰۱ پرنیا و همکارانش نتایج پژوهشی یکساله دربارهی بازماندگان ایست قلبی را منتشر کردند. از میان ۶۳ شرکتکننده، ۷ نفر خاطراتی از دوران بیهوشی داشتند و ۴ نفر تجربههایی مطابق با معیارهای تجربهی نزدیک به مرگ گزارش کردند.
در سال ۲۰۰۸ پرنیا در دانشگاه ساوتهمپتون مطالعهی بزرگ AWARE را آغاز کرد؛ پروژهای چندملیتی با مشارکت ۳۳ پژوهشگر در ۱۵ مرکز پزشکی در بریتانیا، اتریش و آمریکا که در سال ۲۰۱۲ پایان یافت. این مطالعه حافظه، آگاهی و تجربهی بیماران در هنگام ایست قلبی را بررسی میکرد. در این پژوهش، قفسههایی با تصاویر مخفی نصب شد تا بررسی شود آیا بیماران میتوانند در زمان بیهوشی مطلق چیزی ببینند یا بشنوند یا خیر. نتایج در سال ۲۰۱۴ منتشر شد و در رسانهها بازتاب گستردهای یافت. از میان ۲۰۶۰ مورد ایست قلبی، ۱۴۰ بیمار زنده ماندند و ۱۰۱ نفر توانستند پرسشنامهها را پر کنند. ۹ درصد تجربهی نزدیک به مرگ داشتند و ۲ درصد نیز از مشاهده و شنیدن رویدادهای واقعی در زمان مرگ گزارش دادند. در یکی از این دو مورد، روایت بیمار با رخدادهای واقعی مطابقت داشت، در زمانی که مغز عملاً از کار افتاده بود. از سال ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۷ مرحلهی دوم این پژوهش با عنوان AWARE II در چند کشور انجام شد و بین ۹۰۰ تا ۱۵۰۰ بیمار ایست قلبی را در بر گرفت. این پروژه نیز با هدف بررسی آگاهی در لحظهی مرگ طراحی شد.
پرنیا و برخی دیگر از پژوهشگران معتقدند ذهن ممکن است بهوسیلهی مغز میانجیگری شود، اما الزاماً توسط آن تولید نمیشود. این دیدگاه احتمال جداشدن آگاهی از بدن را در برخی شرایط، مانند تجربههای نزدیک به مرگ، مطرح میکند. او در مقالهای در سال ۲۰۱۴، در سالنامهی آکادمی علوم نیویورک توضیح داد که دو دیدگاه اصلی دربارهی آگاهی وجود دارد؛ نخست اینکه آگاهی حاصل فعالیت عصبی مغز است و رابطهای علّی میان آنها برقرار است. دوم اینکه آگاهی پدیدهای مستقل از مغز است و میتواند بر فعالیت مغز تأثیر بگذارد. پرنیا نتیجه میگیرد که مشاهدهی تداوم عملکرد ذهن پس از توقف مغز، نشان میدهد که مدل دوم را نیز باید جدی گرفت.
