معرفی و دانلود کتاب صوتی آرام جان + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب صوتی آرام جانsubscriptionAvailable

کتاب صوتی آرام جان

شهید محمد حسین حدادیان به روایت مادر

نوع کتاب
۴.۲(از ۳۵۸ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
محمد علی جعفری
گوینده: 
اعظم کیانی
انتشارات: 
نشر آوایم

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب صوتی آرام جان

در کتاب صوتی آرام جان اثر محمدعلی جعفری، خاطراتی از زندگی شهید محمدحسین حدادیان را با صدای اعظم کیانی می‌شنوید.

شهید محمدحسین حدادیان برای مقابله با داعش در جبهه سوریه نبرد کرده بود اما در همین پایتخت، در واقعه خیابان پاسداران، به شهادت رسید.

شنیدن کتاب آرام جان را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

علاقه‌مندان به خاطرات و سرگذشت‌نامه‌های شهدا را به شنیدن این کتاب دعوت می‌کنیم

بخشی از کتاب آرام جان

از وقتی محمدحسین وارد دبیرستان شد، هر روز داستان داشتیم. درس و مدرسه‌اش حاشیهٔ خادمی هیئت و بسیجی فعالش به حساب می‌آمد. آدمی که تا نصفه‌شب توی پایگاه و بسیج بود نمی‌توانست صبح در کلاس درسش بی‌تفاوت باشد. اول متوسطه می‌رفت دبیرستان غیرانتفاعی سبحان. روبه‌روی تالار فرمانیه. هر روز صبح از دکهٔ روزنامه‌فروشی کیهان می‌خرید. می‌برد سر کلاس. می‌گفت: «بعضی از بچه‌ها هم روزنامه آرمان میارن!» بحثشان بالا می‌گرفت.

می‌رفتم دنبالش. چون جای پارک گیرنمی‌آمد زودتر راه می‌افتادم. صدای زنگ مدرسه که بلند می‌شد محمدحسین سر کوچه حاضر بود. می‌خندیدم: «قبل از زنگ بیرون اومدی؟ مگه سر کلاس نبودی؟» می‌گفت: «قبل از زنگ کیفم روی شونه‌مه!» بعد شروع می‌کرد به تعریف‌کردن. به‌قول خودش از مبارزات انقلابی‌اش می‌گفت. با لحن لاتی می‌گفت: «امروز زدم تشتک‌مشتکشونه پایین آوردم!»

همین کارا رو می‌کنی که مدیرتون هر روز زنگ می‌زنه!

باد می‌انداخت به رگ گردنش که «خب این جماعت هنوز می‌گن توی انتخابات تقلب شده! هارت‌وپورت الکیه! هیچ مدرکی ندارن رو کنن، فقط لاف می‌زنن!»

یکی از معلم‌هایش آمده بود پشتش. روی پایش بند نبود که آقای موسوی سر کلاس گفته من آقای خامنه‌ای را از پدرم بیشتر دوست دارم. از طرفی مدیر مدرسه زنگ می‌زد به فرهاد که آقا این بچهٔ شما مدرسه را به هم ریخته؛ همه‌اش بحث سیاسی!

سر هر بحث و ماجرا و بحرانی وارد می‌شد. ایست و بازرسی می‌زدند یا می‌رفتند برای شناسایی. اگر توی روز هم کاری بود قید مدرسه را می‌زد. مدیر زنگ می‌زد: «آقا پسرتون امروزم نیومده!» فرهاد می‌گفت: «بله در جریانیم!»

آخه حدادیان سر پیازه یا ته پیاز؟ بقیهٔ بچه‌ها سرشون به کار خودشونه، دارن درسشونو می‌خونن، چرا اون باید همه‌جا سرک بکشه؟

وقت خادمی هیئت هم که پای هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی‌ایستاد. مراسم هیئت «رایة‌العباس» ساعت سه بعدازظهر شروع می‌شد. از ساعت دو چنان کیپ‌تاکیپ می‌نشستند که سوزن نمی‌افتاد. خدام درها را می‌بستند.

محمدحسین تا سه‌ونیم کلاس داشت. اگر می‌خواست تا زنگ آخر بماند، به مراسم هم نمی‌رسید چه برسد به خادمی. روز اول نامه نوشته بود. داده بود به دوستش که برساند به ناظم. خودش هم جیم زده بود. ناظمش زنگ زد که پسرتان پررو پررو نامه نوشته که من باید بروم هیئت حاج‌محمود کریمی، معذرت می‌خواهم به‌خاطر غیبتم! چقدر کفری شده بود که امضا هم کرده! روز بعد بازخواستش کرده بودند. ولی باز قبل از ظهر فلنگ را بسته بود.

جلوی امامزاده موتورها و مانع‌های قرمز پلاستیکی را جابه‌جا می‌کردند. در خشکه‌سرمایی که آب یخ می‌زد. گاهی می‌آمد خانه وسیله‌ای ببرد. صدایش درنمی‌آمد. پوست دستش سفیدک زده بود. می‌لرزید. سرما رفته بود تا دل استخوان‌هایش. لرزش شانه‌ها و مورمور پشتش را نمی‌توانست کنترل کند. استخوان تیرهٔ پشتش زیر کاپشن پیدا بود. دنده‌هایش را می‌شد بشماری. می‌ایستاد جلوی بخاری. چشمان عسلی‌اش می‌درخشید. کف دستانش را به هم می‌مالید. نایستاد استکان چای بدهم دستش. رفت. بی‌سروصدا، عین کفتر جلد امامزاده.

برای اینکه اوضاع را کنترل کنیم، یکی‌دو روز من و فرهاد به‌نوبت رفتیم مدرسه اجازه‌اش را گرفتیم. درکش می‌کردیم. از زمانی که هیئت افتتاح شد، قاتی بزرگ‌ترها خدمت می‌کرد. از چهارده‌سالگی هم فرم پر کرد و رسماً شد خادم هیئت. عشق می‌کرد که اجازه داده‌اند لباس سبز خادمی را تنش کند. می‌گفت این لباس نوکری اباعبدالله است و با هیچ چیزی عوضش نمی‌کند. خودش با دست لباس خادمی‌اش را می‌شست. هر دفعه هم با وسواس اتو می‌زد. این فقط هیئت رایةالعباس بود. توی فرمانیه هم می‌رفت داخل چایخانهٔ هیئت «ماءالفرات». افتخار می‌کرد به چای‌ریزی و شستن استکان‌های روضهٔ امام‌حسین (ع).

شب‌های چهارشنبه هم سرش می‌رفت، هیئتش ترک نمی‌شد. همه می‌دانستند محمدحسین باید برود هیئت «احباب». روزهای عاشورا توی آشپزخانه‌شان کار می‌کرد. می‌گفتم: «فسنجون‌های نذری‌شونو دوست دارم؛ شلوغه نمی‌تونم بیام بگیرم. یکی برام بیار.» قاطعانه می‌گفت: «پارتی‌بازی نمی‌کنم. می‌خواید بیاید اونجا بخورید!» می‌گفتم: «پارتی‌بازی نکن! به امیرآقا دوست بابا بگو مامانم سلام رسوند!» قبول نمی‌کرد. گاهی خود امیرآقا زنگ می‌زد به فرهاد که «براتون غذا کنار گذاشتم، می‌دم محمدحسین بیاره.» آن را هم نمی‌آورد! امیرآقا مجبور می‌شد بدهد یکی دیگر برایمان بیاورد.

سال بعدش که رفت رشتهٔ انسانی، مدیر مدرسه «باقرالعلوم» فرهاد را کشاند مدرسه. ازش پرسیده بود: «شما شغلتون چیه؟» گفته بود: «مدیر یک مؤسسه‌ام.» مدیر مدرسه دهانش باز مانده بود. فکر می‌کرده اگر فرهاد وزیر نیست، حداقل باید معاون وزیر باشد. به فرهاد گفته بود: «هرچی به پسرتون می‌گیم دست از این کارهات بردار، گوشش بدهکار نیست! بهش گفتم تو فردا باید شغل داشته باشی، ازدواج کنی!» محمدحسین هم مدام با خیال راحت می‌گفته: «آقا همه‌چیز حله!» به‌گمان مدیر مدرسه انگاری در وزارتخانه‌ای یک شغل برای محمدحسین رزرو کرده بودیم.

پیش‌دانشگاهی محمدحسین مصادف شد با انتخابات سال ۹۲. با دوسه تا از معلم‌هایش سرِ کاندیداها بگومگو کرده بود. می‌گفت: «اینا تو خط نظام نیستن!» زهرشان را بهش ریختند. سر جلسهٔ امتحان راهش نداده بودند. دوسه ماهی درگیر تسویه‌حساب معلم‌هایش بود.

در آن ایام تا چند ماه انگار محمدحسینی نمی‌دیدیم. هر موقع بهش زنگ می‌زدم، می‌گفت: «پایگاهم!» از پسرعمه‌اش شنیدم که در حوزه ۱۳۵ فتح‌المبین برای خودش بروبیایی دارد.

هم مسئول نیروی انسانیه، هم جانشین اطلاعات حوزه!

باورم نمی‌شد. به سن‌وسالش نمی‌خورد! یک شب که با ریش تراشیده و موی ژل‌زده و شلوار لیِ چسبان از اتاقش بیرون آمد باورم شد. وقتی کفش کالج مازراتی را بدون جوراب پوشید دیگر سخت می‌شد تشخیص داد که این محمدحسین حدادیان است!

یک روز من و زهرا را برد کله‌پزی. کنار مدرسهٔ زهرا در نیاوران. مغازهٔ تمیزی بود. بناگوش و زبان و پاچه و مغز سفارش داد. زیاد اهل سیراب‌شیردان نبود. محمدحسین با دهان آب‌افتاده داشت از مغزهایی تعریف می‌کرد که بچگی برایشان می‌پختم. صبح‌های جمعه از یک کله‌پزی مغز خام می‌گرفتم، می‌گذاشتم داخل یک ظرف روی کتری و بخارپز می‌کردم. چه کیفی می‌کردند برای این صبحانه.

فرهاد به گوشی زهرا زنگ زد. زهرا با آب‌وتاب توضیح می‌داد که بابا نبودی عجب کله‌پاچه‌ای خوردیم! وقتی قطع کرد محمدحسین گفت: «مامان می‌دونی مزهٔ چه غذایی هنوز زیر زبونمه؟!» شانه بالا انداختم. صدای مداحی ماشین را کم کرد.

مأمور شدیم متهمی رو که النگ‌ودلنگی داشت واسه خودش، دستگیر کنیم. یاردانقلی‌شون اومد که «مهمون داریم، باشه بعد از ناهار!» گفتیم: «مأموریم ببریمش.» دید سیریش شدیم گفت: «اگه می‌ترسید فرار کنه، خب شما هم بیاید داخل.» چه سفره‌ای! چه بریزبپاشی! نشستیم روبه‌روی متهم. چشم‌توچشمش غذا می‌خوردیم. چشم نداشتند ما بسیجیا رو ببینن. جلوی بقیه هم برای حفظ آبروش نطقش کور شده بود. یاردانقلی‌شون اومد یواشکی زیر گوشمون گفت: «نوش جون! نوش جون! تعارف نکنیدا!» خودمونو زدیم به اون راه. اینا داشتن آتیش می‌گرفتن که چشم از متهم برنمی‌داریم. حتی تا دم دستشویی هم همراش رفتیم.


برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب صوتی آرام جان و شنیدن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب صوتی

نام کتاب:آرام جان
عنوان دیگر:شهید محمد حسین حدادیان به روایت مادر
موضوع:دفاع مقدس، زندگی‌نامه، ادبیات پایداری، ادبیات مذهبی
نویسنده:محمد علی جعفری
گوینده:اعظم کیانی
انتشارات:نشر آوایم
فرمت کتاب:MP۳
حجم فایل کتاب:۴۶۶.۰۳ مگابایت
مدت‌زمان:۵ ساعت و ۲۶ دقیقه
قیمت کتاب:۱۳۹۹۹ تومان
برچسب:مجموعه داستان شهید

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

saqqa
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۶/۲۹

خیلی کتاب خوبی بود. واقعا غصه خوردم که تموم شد. قلم نویسنده و ریتم داستان عالی بود. شیطنت های بچگی و شجاعت های دوره جوانی شهید جالب بود. مادر شهید هم واقعا بانوی فرهیخته و صبور و پر از معنویت بودن یعنی اشاره میکنن...بیشتر

۱۲
OMID.ABADAN
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۲/۰۴/۲۰

خیلی زیاد اغراق داشت یه طورای دیگه تخیلی شده بود تو طول داستان به راحتی دو الی سه تا معجزه رخ داده حیف وقت و هزینه

۰
کاربر ۲۶۲۶۳۶۰
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۷/۰۸

این کتاب نشان می دهد که هنوز هم راه شهادت باز است و مادران با تربیت اسلامی می توانند فرزندانی که لایق شهادت باشند را پرورش دهند . مادر شهید مصائب زیادی را تحمل کرد ولی خیلی صبور بود ....بیشتر

۱
ario
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۴/۰۲/۳۱

همش دروغ و مزخرف

۰
banoo_ketabdost
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۱۲/۱۶

واقعاااا عالی بود

۰
سید علی جان ما بود
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۱۲/۲۹

مادری عاشق پسرش بود... آرام جان ...

۰
کتابخوار
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۹/۱۲

کتاب بسیار تاثیر گذار و زیبایی بود. و در آن عنایات اهل بیت و معنویت بسیار مشخص بود. حس خوبی داشت، مخصوصا فصل آخر که حضرت آقا به منزل شهید تشریف آورده بودند:) توصیه میکنم

۰
Tasnim
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۸/۰۴

سلام. شنیدن کتاب زندگینامه شهید حدادیان برای من که از زمان شهادت مظلومانه شون، دوست داشتم راجع به دوره های زندگی شون بیشتر بدونم خیلی شیرین و لطیف بود. راجع به صدای گوینده هم به نظرم به طور خوب و مناسبی...بیشتر

۰
نیلوفر
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۱۲/۱۴

واقعا کتاب جالبی بود ... از شهید بزرگوار التماس دعا دارم

۰
عالی بود
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۹/۰۴

چقدر دوستش داشتم

۱
meshkat
۱۴۰۴/۰۱/۰۵

این چه تیتر مزخرفیه!!!!گنابادی‌ها؟نویسنده خوبه فرق بین یک شهرستان و یک فرقه رو بدونه...نخوندمش،صرفا تیترش عجیب بود

۰
ariya696
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۴/۰۵/۰۱

تا کی ما برای کشته شدن مرگ و نیستی میخواهیم فرزندانمان را تشویق کنیم؟ پدر من جانباز شیمیایی و اعصاب و روان بود هزار چندین مشکل دیگر من زیسته ای خودم را میگویم تشویق به مرگ و نیستی کار انسان عاقل...بیشتر

۰
کاربر ۴۵۸۹۶۶۵
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۳/۱۱/۲۰

گوینده ضعیف..خانم اینقد که از خودشون تعریف می‌کرد دیگه نایی برای ادامه داستان نموند ..بنظرم خیلی اغراق می‌کنه .

۰
™.Siavash Tahami G
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۴/۰۶/۱۲

حیف وقت که برای همچین کتاب بی محتوایی آدم بزاره، بینهایت افتضاح

۰
مریم
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۴/۱۰/۲۳

بسیااار اغراق آمیز ، اصولا نویسنده ها میتونن به ذهنیت آدم ها جهت بدن ، بنابراین خیلی وقتها حقیقت پتهان میشه پشت بازی های احساسات...خواننده و شنونده باید عاقل باشه و دور از تعصبات متن رو درک کنه و هدف...بیشتر

۰