با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
نمایش صوتی داستان «مرد اسکلتی»

دانلود و خرید کتاب صوتی نمایش صوتی داستان «مرد اسکلتی»

۴٫۲ از ۲۳ نظر
۴٫۲ از ۲۳ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب صوتی نمایش صوتی داستان «مرد اسکلتی»  نوشته  مهدی  رضایی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

معرفی کتاب صوتی نمایش صوتی داستان «مرد اسکلتی»

نمایش صوتی مرد اسکلتی اثر مهدی رضایی، داستانی از مجموعه داستان آواز گوسفندها، از نشر نیماژ است. این نمایش برنامه‌ی شماره چهل و سوم آکادمی داستان کانون فرهنگی چوک است. 

درباره‌ی مرد اسکلتی

مرد اسکلتی، داستان بخشش‌های بی‌پایان مردی است که دستش راستش را به مرد یک دست شهر داده است تا کار کند و نان‌آور خانه باشد. پوستش را به دختری داده که پوستش سوخته است و امیدوار است مردی عاشقش شود و روزی به خانه می‌آید و دیگر گوشتی بر تنش نمانده است. داستان‌های او با اسم مرد اسکلتی در شهر پخش می‌شود و همه فکر می‌کنند این از بخشندگی او است. چرا که می‌بخشد و چیزی یادش نمی‌آید. داستانی کوتاه با فضایی سورئال و جذاب که از بخشش‌های بی‌پایان مرد اسکلتی که بی‌جواب باقی‌مانده‌اند می‌گوید. داستان از ابتدای زندگی مرد اسکلتی شروع می‌شود و تا پایان زندگی‌اش ادامه دارد. مرگش او را به اسطوره‌ای بدل میکند. اسطوره‌ای که در زمان زنده بودنش، کسی صدایش را نمی‌شنید و خواسته‌هایش را جدی نمی‌گرفت.  

نمایشنامه مرد اسکلتی را به به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

مرد اسکلتی برای دوست‌داران داستان‌های کوتاه، و داستان‌های سورئال و با فضایی غیر عادی جذاب و شنیدنی است.

جملاتی از نمایش صوتی مرد اسکلتی

به نزدیکی من که می‌رسند، قدم کند می‌کنند و یکی‌شان می‌گوید» « بچه! مرد اسکلتی! مرد اسکلتی!»

_«نه بابا مرد اسکلتی نیست که! کو؟»

بچه‌ی دیگری آب دهانش را قورت می‌دهد و با صدایی لرزان می‌گوید: «بخدا خودشه! نگاه کنین. خود خودشه!»

_«اینجا چی می‌خواد؟»

«نمی‌دونم حتما دنبال غذا می‌گرده. بهش غذا بدیم؟»

«نه نه مامانم میگه هرکی به مرد اسکلتی نزدیک بشه عین اون میشه، زودباشین فرار کنین»

باد از کاسه چشم دیگرم، مستقیم، وارد می‌شود و می‌پیچد توی جمجمه‌ام. سردیش به شب سردی می‌بردم که وقتی همسرم در خانه را برایم باز کرد، وحشت‌زده و مضطرب پرسید: «وای دستت چی شده؟»

آن وقت بود که متوجه شدم دست راستم همراهم نیست و هرچه فکر کردم یادم نیامد...

همسرم که نمی‌توانست این را تحمل کند، نیمه‌شب شال و کلاه کرد و به کافه‌ی میدان رفت. دستم را جای دست مرد یک دست شهر دید که حالا دو دست داشت و شده بود کافه‌چی میدان شهر.

بعد از کلی جروبحث با هم مرد به او گفته بود که من با میل خودم دستم را به او دادم تا بتواند کار کند و نان‌آور خانه‌اش باشد...

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۷)
Radineng
۱۳۹۸/۰۹/۰۷

داستان فوق العاده هست، درون مایه بسیار زیبایی داره

Mohammad Bagheri
۱۳۹۹/۰۱/۲۰

موضوع تازه ای داشت، جالب بود.

shadi
۱۳۹۹/۰۳/۱۲

خیلی قشنگ بود و صدای بسیار زیبا و جملات گیرایی بود هرکاری برای مردم بکنی بازم تا زنده ای کاری برات نمیکنن ولی وقتی میمیری عزیز میشی

محمود
۱۳۹۸/۱۲/۲۰

برام جذابیت داشت

Yas.shokri
۱۴۰۰/۰۴/۱۹

واقعاً داستان قشنگ و دلنشینی بود. ‌ همچنین سپاس بی‌کران از گروه فرهنگی چوک

Somi
۱۳۹۸/۱۲/۲۱

موضوع داستان اصلا تکراری نبود.ایده جالب بود

samir
۱۳۹۸/۱۲/۲۲

مزخرف بود

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
شابکundefined
زمان۰۰ ساعت و ۱۶ دقیقه
قابلیت انتقالدارد
حجم۳۶٫۸ مگابایت
زمان۰۰ ساعت و ۱۶ دقیقه
قابلیت انتقالدارد
حجم۳۶٫۸ مگابایت