با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب تنها گریه کن اثر اشرف‌سادات منتظری

دانلود و خرید کتاب تنها گریه کن

روایت زندگی اشرف‌سادات منتظری مادر شهید محمد معماریان

۴٫۶ از ۲۰۱ نظر
۴٫۶ از ۲۰۱ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب تنها گریه کن  نوشته  اشرف‌سادات منتظری  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب تنها گریه کن

کتاب تنها گریه کن نوشته اکرم اسلامی، روایت زندگی اشرف سادات منتظری مادر شهید محمد معماریان است که در انتشارات حماسه یاران به چاپ رسیده است.

 درباره کتاب تنها گریه کن

 شاید خاطرات مادران شهدا و عاشقانه‌های آنها یکی از جذاب‌ترین و دلنشین‌‌ترین أآثار در حوزه دفاع مقدس باشد. زیرا مربوط  به مادرانی است که در جنگی هشت ساله سهم داشتند سهمی که بدون هیچ چشم‌داشتی آن را بخشیدند و سالیان سال بی‌صدا در سوگ عزیزشان گریه کردند. حالا که چهل سال از آن سال‌ها می‌گذرد این خاطرات بازهم خواندنی است. 

در این کتاب تصویری کوتاه و مختصراما پر معنا از یک عمر زندگی و فرمانبری و ولایت‌پذیری زنی را می‌خوانید که فرزندش را فدای پابرجا ماندن و استقلال این سرزمین نمود و خودش نیز در راه اسلام و انقلاب از هر چه در توان داشت فروگذار نکرد.

اشرف السادات منتظری مادر شهید محمد معماریان که عاشقانه و خالصانه برای فرزندان این سرزمین از جان و دل مایه می‌گذاشت.

 بخشی از این کتاب به مبارزات انقلابی خانم منتظر یدر قم و تهران می‌پردازد و نمایی کلی از سیمای زنی مجاهد را نشان می دهد که نقشی پررنگ و ستودنی در پیرزوی انقلاب داشت. بخش دوم کتاب به خاطرات مادر از زمان جنگ اختصاص دارد و شهادت فرزند دلبندش محمد و همچنین فعالیت‌های این مادر برومند پس از جنگ  و مشارکت‌های سازنده‌اش در کارهای خیر مردمی و اجتماعی.

 خواندن کتاب تنها گریه کن را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

 علاقه‌مندان به ادبیات پایداری و خاطرات مادران شهدای هشت سال دفاع مقدس مخاطبان این کتاب‌اند.

 بخشی از کتاب تنها گریه کن

یک‌وقت هست آدم با خانوادهٔ شوهرش مشکلی ندارد و فقط رفت‌وآمد می‌کند، یک‌وقت هست که با خانوادهٔ شوهرش صمیمی می‌شود، خودمانی و خانه‌یکی؛ محبتشان را به دل می‌گیرد. ما این شکلی بودیم. من هرچه ازشان دیدم، خوبی و صمیمیت بود. همراه دوتا جاری دیگرم و مادرشوهرمان توی یک خانه زندگی می‌کردیم. روزمان تا آمدن مردها، دور هم می‌گذشت.

نوعروس بودم، ولی مستقل. چند ماه اول، پخت‌وپزم از مادرشوهرم جدا بود. خودم خواستم و سفره‌یکی شدیم. گفتم: «دو نفر ماییم، دو نفر شما، آن‌هم توی یک خانه. چرا دوتا سفره پهن کنیم؟»

عروسِ ده ماهه بودم که دخترم به دنیا آمد. پدرشوهرم، اولْ بزرگِ خانواده خودش بود، بعد فامیل. بزرگ‌تری‌اش هم فقط به سن‌وسال و ریشِ سفیدش نبود؛ آن‌قدر دلسوز و مهربان بود که خودش و حرفش روی چشممان جا داشت. اسم بچه را گذاشت فاطمه و ما هم روی حرفش حرف نزدیم.

حبیب مرد زحمت‌کشی بود. صبح زود می‌رفت سر ساختمان و آخر شب خسته برمی‌گشت. بنایی کار راحتی نبود. اصلش، هیچ کاری راحت نیست. مردها صبح به صبح می‌رفتند و آخر شب به‌سختی خودشان را تا خانه می‌کشاندند. یک لقمه غذا خورده و نخورده، چشمشان گرم خواب می‌شد. گاهی برای کار و کاسبیِ بهتر می‌رفت یک شهر دیگر و روزها می‌گذشت و ازش بی‌خبر بودم. من می‌ماندم و فاطمه که برایم مثل عروسک بود. حسابی سرم را گرم کرده بود؛ منتها مریضی‌ام خوب نشده بود و بقیه خیلی مراقبم بودند. عزیز، بیشتر از همه غصه می‌خورد و فکرش مانده بود پیش من. گاهی که می‌رفتم خانه‌شان، احوالم را خبر می‌گرفت و مدام از دیروز و روز قبلش می‌پرسید. باید خیالش را راحت می‌کردم که خوبم، ولی هم او و هم بقیه، می‌دانستند ازحال‌رفتنِ من خبر نمی‌کند. می‌گفت: «اگه بی‌هوا وقتی بچه تو بغلته بیفتی، من چه خاکی به سر کنم؟»

همه می‌ترسیدند که وقتی می‌افتم، سرم به جایی بخورد و دردسر شود؛ این بود که با اوستا حبیب صحبت کردیم و قرار شد برویم طبقه بالای خانه آقاجانم زندگی کنیم. این‌طوری خیال آن‌ها هم راحت بود؛ مادر و خواهرهایم دور و برم بودند. همان جهیزیه مختصر را بستیم و خانه جدید بازشان کردیم.

هر طوری بود، سرم را گرم می‌کردم. وقت که اضافه می‌آوردم و بچه خواب بود، گاهی مشغول خیاطی می‌شدم. یک بلوز ساده برای خودم یا فاطمه می‌دوختم و کلی ذوق می‌کردم.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۹۲)
قاصدک
۱۴۰۰/۰۵/۱۳

توصیه میکنم با زندگی این شیرزن آشنا بشید. عالی بود.

کاربر ۴۵۱۹۰۲
۱۴۰۰/۰۲/۲۹

بسیار جالب بود و واقعا به این همه خلوص و توکل این بانو غبطه خوردم خوش به سعادتشون خدایا عاقبت همه ما را ختم به خیر فرما

زهرا
۱۴۰۰/۰۴/۰۱

زندگی انسان های واقعی رو بخونید و ببینید یک زن چقدر میتونه قوی باشه با زندگی پر خیر و برکت برای اطرافیانش

زهراسادات
۱۴۰۰/۰۸/۲۰

چقققققققدر عالی بود.. روایتگری فوق العاده ای داشت بطوریکه لحظه به لحظه همراه قهرمان داستان می‌شدی و اتفاقات رو با تمام وجود حس میکردی... حس وحال کتاب عالی بود،خوندنش واقعا لطف خاصی داره که تو کمتر کتابی پیدامیشه... اگر می‌خواین چند روزی با

- بیشتر
جمانه..
۱۴۰۰/۰۷/۲۸

به شدت توصیه میکنم این کتاب رو بخونین من کتاب های زیادی درباره زندگی خانم های عزیز سرزمینم خوندم اما این کتاب با بقیه فرق داره

مانا
۱۴۰۰/۰۶/۱۱

چند دفعه مادر شهید از اءمه اطهار شفای بیماری بچه ها و خودش را می گیرد. ‌یعنی انقدر نفسش حقه🤩

عاشق کتاب
۱۴۰۰/۰۸/۰۲

خیلی عالی بود چه قدر این مادر سختی کشیده بود ولی خوش به حال فرزندشون که در ۱۶ سالگی به سعادت کامل و عاقبت به خیری رسید ما ۶۰ سال دنبال دنیا میدویم و اخرش دست از پا درازتر و

- بیشتر
ایلیا گیمر
۱۴۰۰/۰۸/۲۲

عالی این کتاب عالی اگه خوشت اومد لایک کن

mohaddese
۱۴۰۰/۰۸/۲۵

عالی بود چقدر شیرزن های ناشناخته ای داریم...

کاربر ۳۶۲۸۵۹۱
۱۴۰۰/۰۷/۲۰

عجب کتابی بود خدایش لذت بردم از خواندنش با خواندن این کتاب قدر مادر را بیشتر خواهیم فهمید

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۸۶)
کار که برای خدا باشه، دیگه آشپزخونه و خط مقدم نداره. قیچی قندشکنی و چرخ خیاطی و کارد آشپزخونه هم با اسلحه فرقی نمی‌کنه.
قاصدک
چیزی رو که در راه خدا دادی دیگه چشمت دنبالش نباشه
قاصدک
هر خونی لایق شهادت نیست
کتاب جان
محمد ولی برای اولین بار، حرف مرا رد کرد. جواب داد: «مامان جان! ببخشیدا، ولی من این حرف شما رو قبول ندارم. چرا همیشه می‌گین خوش به حال شماها که مرد هستین و می‌تونین برین جبهه؟ خدا به‌اندازهٔ وظیفهٔ هرکسی بهش تکلیف کرده و ازش سوال می‌کنه. شما که خانومی اگه وظیفه‌ت به‌اندازهٔ دوختن یه درز از لباس رزمنده‌ها باشه و ندوزی، مسئولی؛ من اگه تکلیفم رفتن باشه و نرم. وقتی هرکسی جایی که باید باشه رو خالی بذاره، یه قسمتی از کار جنگ لنگ می‌مونه. کار که برای خدا باشه، دیگه آشپزخونه و خط مقدم نداره. قیچی قندشکنی و چرخ خیاطی و کارد آشپزخونه هم با اسلحه فرقی نمی‌کنه.»
قاصدک
سپیده زده بود و از خنکی نسیم اول صبح، مور مورم شد. بوی گلاب و زعفرانِ شربتِ ظهر عاشورا می‌آمد.
قاصدک
برای بقیه سه سال از شهادت محمد گذشته بود، برای من هر روزِ این سه سال، به‌اندازهٔ سی سال کش آمده بود
کتاب جان
ک‌بار برای نماز صبح خواب ماند. نور آفتاب از لای پنجره اتاق خورده بود توی صورتش، و چشم‌هایش را باز کرده بود. با صدای گریه‌اش خودم را رساندم توی اتاق. نشسته بود میان رختخوابش و با گریه، پشت سر هم می‌گفت: «چرا بیدارم نکردید؟ نمازم قضا شد، خوب شد؟» حالا مگر جرئت داشتم بگویم مادر اصلا هنوز نماز برای تو واجب نیست. فقط قول دادم از آن به بعد یادم نرود صدایش بزنم
احسان
می‌گفت: «اگر اهلِ‌بیت نباشند، من هیچم. هر سحر خودم را می‌رسانم حرم حضرت معصومه (س) و کمک می‌خواهم. از بزرگواری آن‌هاست که درِ این خانه هنوز باز مانده و من به مردم خدمت می‌کنم.» نمی‌دانم، شاید راست می‌گفت. بعضی‌ها در خلوت خودشان آن‌قدر به دنبال خورشید می‌دوند که آخرسر، ماه می‌شوند.
زهرا
آن اوایل که جنگ شروع شد، ما فکر می‌کردیم خیلی زود تمام می‌شود. به خیالمان هم نمی‌رسید که هی جوان‌ها بروند و برنگردند، مردها سایه‌شان از سر زن و بچه‌هایشان کم شود و زن‌ها تلاش کنند قوی روی پا بمانند و بچه‌هایشان را دست‌تنها بزرگ کنند. ما بارها و بارها هر چیزی را که به فکرمان می‌رسید، پشت کامیون‌ها بار بزنیم و هر دفعه توی دلمان دعا کنیم دفعهٔ آخر باشد و خیلی زود شر جنگ از زندگی‌مان کم شود، ولی نشود و دوباره سبزی خشک کنیم و لباس بدوزیم و چشم به راه، بغضمان را فرو بخوریم و به هم دلداری بدهیم.
زهرا
سفارش می‌کردند این بار محمد خواست برود، جلودارش باشم. یک کلام گفتم: «این‌همه سال پای روضه امام حسین فقط گریه کردیم، بچه‌های آقا عزیز نبودن؟ یه عمر فقط به زبون گفتیم حسین؟ پای جون خودمون و بچه‌هامون وسط باشه و بازم بگیم حسین جان زندگی ما به فدات، شرطه. محمد هم خودش می‌دونه. بخواد بره، من سر راهش نمی‌ایستم؛ من کنار محمدم.»
زهرا

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۶۴ صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۶,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۰۲/۲۰
شابک۹۷۸-۶۰۰-۷۸۷۴۶۹-۱
تعداد صفحات۲۶۴صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۶,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۰۲/۲۰
شابک۹۷۸-۶۰۰-۷۸۷۴۶۹-۱