با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
خاتون و قوماندان

دانلود و خرید کتاب خاتون و قوماندان

روایت زندگی ام‌البنین حسینی همسر شهید علیرضا توسلی (ابوحامد) فرمانده لشکر فاطمیون

۴٫۳ از ۲۶ نظر
۴٫۳ از ۲۶ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب خاتون و قوماندان  نوشته  مریم قربان‌زاده  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب خاتون و قوماندان

کتاب خاتون و قوماندان نوشته مریم قربان‌زاده، روایت زندگی ام‌البنین حسینی همسر شهید علیرضا توسلی معروف به (ابوحامد) فرمانده لشکر فاطمیون است. 

درباره کتاب خاتون و قوماندان

خاتون و قوماندان، روایت زندگی ام‌البنین حسینی همسر شهید علیرضا توسلی (ابوحامد) فرمانده لشکر فاطمیون است. 

علیرضا توسلی معروف به ابوحامد ۱ مهر ۱۳۴۱ در افغانستان به دنیا آمد و ۹ اسفند ۱۳۹۳ در سوریه، شهر درعا شهید شد. ا. فرمانده و بنیانگذار لشکر فاطمیون بود. او تمام زندگی‌اش را رزمنده بود و در جبهه‌ها جنگید. با شروع جنگ ایران و عراق به کردستان رفته و بیش از یک سال در آن منطقه حضور داشت. وقتی جنگ ایران و عراق به پایان رسید، برای جنگ با ارتش شوروی به افغانستان رفت و دوباره در سال ۷۴، زمانی که نیروهای طالبان در افغانستان روی کار آمده بودند، دوباره به افغانستان رفت. در این میان با ام البنین ازدواج کرد. این ازدواج یک پسر به نام حامد و دو دختر برای آن‌ها به امغان آورد. 

وقتی بحران سوریه، آغاز شد، او در تاریخ ۲۲ اردیبهشت ماه ۱۳۹۲ راهی سوریه شد و یک سال بعد در نبرد با جبهه النصره شهید شد. آرامگاه او در مشهد است.

کتاب خاتون و قوماندان را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

اگر به خواندن کتاب‌های زندگینامه علاقه دارید و دوست دارید با زندگی رزمندگان و شهدا آشنا شوید، کتاب خاتون و قوماندان یک انتخاب عالی برای شما است. 

بخشی از کتاب خاتون و قوماندان

مردادماه سال ۷۹ بود. من وارد نوزده‌سالگی شده بودم. یک روز مامانِ عالیه، یکی از همسایه‌ها با عکسی سه‌درچهار به خانه ما آمد. گفت: «برادرم سیدامیر دوستی دارد که این عکسش است. در سپاه حضرت رسول کار می‌کند. آدم خوبی است. خیلی مؤمن است، اما پولی ندارد. به فکر پول درآوردن هم نیست. چون آدم خوب و باایمانی است، دوستانش دارند برایش آستین بالا می‌زنند».

قرار شد که مادرم با پدرم صحبت کند. سه روز بعد دوباره آمد و گفت: «برای دوست برادرم کار عاجل پیش آمد و رفت مأموریت؛ اما سپردیم زودتر بیاید. الان ایران نیست. رفته است افغانستان. قرار است وقتی بیاید در اولین فرصت خودش را هم بیاوریم».

عکس، دست ما ماند. آن زمان جنگ طالبان هم بود. همان زمان بابو هم یک خواستگار روحانی از اقوام خانم کوچکش آورده بود. بابو دو تا زن داشت. خانم بزرگ که بی‌بی بود و خانم کوچک که ما خاله‌بی‌بی صدایش می‌کردیم. پدرم گفت: نه. دخترعموی مادرم هم یک خواستگار فرستاده بود که امتیازات ویژه‌ای داشت. تک پسر بود و وضع مالی‌اش هم بهتر از بقیه بود. پدرم باز گفت: نه!

پدرم وقتی عکس را دید، ابرویی بالا انداخت و گفت: «من دخترم را به این آدم می‌دهم!» این حرف پدرم از عجایب خلقت بود: این که به یک عکس اعتماد کند، بدون اینکه از پدر و مادر و کسب و کار این آدم بپرسد. من هم عکس را پیش خودم نگه داشتم و منتظر بودم که امروز و فردا بیایند و صاحب عکس را هم با خودشان بیاورند.

امروز و فردا و امروز و فردا شد پنج ماه! مامان عالیه رفت و با اینکه همسایه بودیم دیگر گپی نشد. خودم را با کلاس امداد و آرایشگری سرگرم می‌کردم، اما درونم آرام و قرار نبود. در این مدتِ پنج ماه، دو سه نفر از کلاس آرایشگری‌مان عقد کردند. من بعد از هر عقدکنان، عکس را در دستم می‌گرفتم و گله می‌کردم. برایم مسجّل بود که این آدم، همسر آینده من خواهد بود. اصلاً هم به ذهنم نمی‌آمد که ممکن است او مرا نپسندد! یا من او را نخواهم.

بعد از پنج ماه، مامان عالیه آمد که «این آقا از سفر برگشته و اگر اجازه بدهید می‌خواهیم بیاییم دخترطلب». پدرم اجازه داد.

خانه ما دو طبقه بود. دو اتاق بالا داشت، دو اتاق هم پایین. از حیاط با دو پله می‌رفتیم به اتاق‌های پایین و با ده دوازده تا پله به اتاق‌های بالا می‌رسیدیم. یک سالن‌مانند هم داشت. برنامه ما موقع ورود خواستگاران این بود که به اتاق پایین برویم، برق‌ها را خاموش کنیم و پشت پنجره صف بکشیم تا بتوانیم خواستگار را ببینیم. صاحب عکس داشت می‌آمد و من در برزخی بودم که آیا امشب به خیر ختم خواهد شد یا قسمت، چیز دیگری است.

وارد شدند. پدر عالیه، سیدامیر، آقای احمدی و بعد صاحب عکس. خیلی سنگین قدم برمی‌داشت. سرش هم پایین بود. نه گل و نه شیرینی. چیزی دستش نبود. ناراحت شدم که بعد از پنج ماه وعده کردن، آمده و دریغ از یک شاخه گل یا یک جعبه شیرینی. صحنه ورودش در ذهنم آهسته شده بود. حس کردم چقدر بچه‌ام اگر قرار باشد زن این آدم بشوم. پختگی و ابهتش حتی به چشم خواهرهای من هم آمده بود.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱۳)
محمد
۱۴۰۰/۰۱/۱۸

جوانی قبل انقلاب در افغانستان، به جرم #خمینیست کشته و در گوری دسته جمعی دفن می‌شود و سالها می‌‌گذرد تا راز سر به مهر مرگش هویدا شود، درست زمانی که برادر کوچک‌ترش حالا در لباس رزم دفاع از حرم و

- بیشتر
صدیقه
۱۴۰۰/۰۳/۱۲

برای من یادآور دختر شینا بود البته به اندازه دختر شینا برام دوست داشتنی نبود ، که تا حالا دختر شینا بی رقیب بوده برام ، ولی بین تعداد زیادی زندگی نامه شهدا که خوندم اینم جزو خوب‌ها بود چون

- بیشتر
کاربر ۸۷۰۹۳۰
۱۴۰۰/۰۳/۲۸

بسیار عالی بود

مهسا مسلمی
۱۴۰۰/۰۳/۰۳

خیلی کتاب خوبی بود توصیه میکنم حتما بخوانید بعد خواندن این کتاب آشنایی پیدا میکنید با زندگی مهاجران افغانستانی و سختی ها و مشکلاتی که دارن و چقدر مصمم صبور و پرکار و تلاش هستن و... از خانم حسینی یاد

- بیشتر
mohaddese
۱۴۰۰/۰۳/۰۴

خیلی عالی بود واقعا لذت بردم!

|نستوه|
۱۴۰۰/۰۳/۱۲

داستان مستند از زندگی شهید علیرضا توسلی، از زبان همسر شهید، با تمام جزئیات و سختی های زندگی یک مهاجر افغان، در این کتاب جمع‌آوری شده. داستان برای من تازه و تاثیرگذار بود.

Fereshth Balaghi
۱۴۰۰/۰۲/۰۷

خیلی کتابی خوبی بود.

کاربر ۳۰۱۶۶۴۹
۱۴۰۰/۰۲/۰۸

خیلی خوب بود

pooneh🙂
۱۴۰۰/۰۲/۱۵

کتاب خوبی بود اینکه از ذفتر خاطرات هم میاره خیلی داستان رو جذاب میکنه صفحاتش زیاذه اما من خوشم اومده و برای کسانی که داستانی عاشقانه واقعی رو دوست دارن پیشنهاد میکنم🙂😉

diyana
۱۴۰۰/۰۲/۱۵

کتاب نسبتا خوبیه منکه راضی بودم

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱)
قفس تنگ است نمی‌توانم پریده وطن دور نمی‌توانم رسیده الهی گُلِ وطن تازه باشه پسرجانم در وطن آسوده باشه دلم تنگه دلم تنگه خدایا دلم مثل سنگه خدایا
Bahar

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۸۲ صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۹,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۱/۱۶
شابک۹۷۸-۶۰۰-۲۵۴-۰۷۶-۸
تعداد صفحات۱۸۲صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۹,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۱/۱۶
شابک۹۷۸-۶۰۰-۲۵۴-۰۷۶-۸