با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
از پمبا تا ماریانا

دانلود و خرید کتاب از پمبا تا ماریانا

۴٫۵ از ۴ نظر
۴٫۵ از ۴ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب از پمبا تا ماریانا  نوشته  محمد قنبری  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب از پمبا تا ماریانا

کتاب از پمبا تا ماریانا نوشته محمد قنبری است. این کتاب فضایی فانتزی دارد و داستان دشمنی عجیب کشورهای بیگانه است که در دنیایی خیالی به تصویر کشیده شده است.

درباره کتاب از پمبا تا ماریانا

وقتی انسان ها به اجنه و قدرت‌های شیطانی متوسل می‌شوند، خود را از نور خداوند دور می‌کنند و در بندگی شیاطین قرار می‌گیرند. امروزه استفاده از قدرت‌های ماورایی و شیطانی، در دستور کار سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی دنیا، برای دستیابی به مقاصد خاص سازمانی قرار گرفته است. در بین عوام هم تسخیر موکل، طلسم، سحر، جادو و... برای کوتاه کردن مسیرهای دستیابی به اهداف مورد استفاده قرار می‌گیرد. این کتاب رمانی در این زمینه است.

خواندن کتاب از پمبا تا ماریانا را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به رمان ایرانی پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب از پمبا تا ماریانا

لرزش دوم، فقط صدا نبود. جابجایی استکان تا حد اصابت به قندان را نمی شد پای توهم گذاشت. ذهنم درگیر شد ولی به خاطر هیجان فوتبال، موضوع سریع از خاطرم رفت.

اواخر نیمه دوم بود که یک لحظه تمام چراغ ها و تلویزیون خاموش و روشن شدند. لرزشی وجود نداشت. استکان و قندان از روی میز سُر خوردند. هم زمان با صدای شکسته شدن شان، لامپ ها روشن شدند. برق آمد. سه چهار ثانیه بیشتر طول نکشید.

ترس سراسر وجودم را گرفته بود. عرق سردی روی پیشانی ام نشسته بود. مزه سرکه و گلپر تخمه ای که نصفش لای دندانم بود و ته آن را با انگشتان سبابه و شصستم نگه داشته بودم، در دهانم مثل زهر مار تلخ شده بود.

دستم بی حرکت مانده بود. نه می توانستم تخمه را بیرون بکشم نه فکم قدرت داشت که دندانم را حرکت دهد تا تخمه را بشکند!

سی ثانیه ای در همین حالت بودم. چشمانم به صفحه سیاه تلویزیون خیره مانده بود. صدای زنگ تلفن به دادم رسید. مثل دستگاه شُک در اتاق عمل!

با هر بار زنگ زدن، بخشی از هوشیاری ام را به من بر می گرداند. بعد از چند بار صدای زنگ تلفن، به خودم آمدم. انگار انرژی تازه ای گرفته بودم. بدنم کم کم گرم شد و سردی حاصل از ترس آنچه بر من گذشته بود را فراموش کردم.

تخمه از لای دهانم روی زمین افتاد. زیر لب گفتم:

بسم الله الرحمن الرحیم 

تمام انرژی ام را جمع کردم و آن را به مچ دست راستم انتقال دادم تا بتوانم گوشی را بردارم و جواب بدهم.

- جانم بفرمائید

- سلام آقا مهران. حالتون خوبه؟ توی دوربین دیدیم لامپ های سالن و اتاق های سمت شما یه لحظه خاموش و روشن شدند. اما سیستم حفاظتی آلارمی نداده برامون خیلی عجیب بود.

- من خوبم وکیلی جان. به بچه های فنی بگو بیان عیب یابی کنند.

- بله آقا مهران قبل از اینکه به شما زنگ بزنم به اونا گفتم بیان. نتیجه رو خدمت تون عرض می کنم.

- ممنونم خدا خیرت بده تماس گرفتی!

- چطور آقا مهران؟ می خواین یکی از بچه ها رو بفرستم اونجا پیش تون؟

- نه وکیلی جان. ممنونم از لطفت.

گوشی را که سر جایش می گذاشتم، چشمم به تکه های استکان و قندان افتاد. هزار تکه شده بودند و کف اتاق پخش شده بودن. لابه لای شیشه ها، قندهای قندان یکی در میان جا گرفته بودند. آب دهانم تلخ شده بود و چند برابر سنگین تر از حالت عادی! آنقدر سنگین شده بود که از گلویم پائین نمی رفت و دهانم خشک خشک شده بود، از ترس!

کمی گذشت. ضربان قلبم به حالت عادی برگشت. بهت زده بودم. با ترس و لرز از جایم بلند شدم. جارو و خاک انداز اداری دسته بلند را از پشت در برداشتم و خرده شیشه ها و قندهای پخش شده کف اتاق را جمع کردم.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲)
متینا
۱۳۹۹/۱۲/۱۰

خیلی قشنگه

M Bahmani
۱۴۰۰/۰۲/۱۳

با اینکه یه رمان ساختگیه اما بر مبنای واقعیته.

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۳)
ما آدم ها معمولاً از بچگی در خصوص جن، پری، از ما بهترون و ... از بزرگترهامون چیزهایی رو شنیدیم. اما هیچ وقت هیچ کس در خصوص اونها به ما توضیح نداد! من علاقه خاصی به کتاب های شگفت انگیز و عجایب داشتم. کتاب مثلث برمودا، بشقاب پرنده ها و ... رو تا جایی که گیرم میومد و می تونستم می خوندم. حالا که در این عالم به خصوص قرار گرفتم، فهمیدم در این عالم خبرهایی هست که از چشم انسان ها پنهانه! درسته؟ ایمان محاسن نسبتاً بلندش را در دست گرفت و گفت: - بله در این عالم خبرهایی هست که خداوند به قدر وسعت وجودی و ظرفیت های افراد به هر کسی بخشی از علم رو نسبت به عالم غیب عنایت کرده. کسانی که دنبال بندگی خدا هستند، وقتی که به این کرامات و درجات می رسند که از عالم غیب خبردار می شن، خیلی نسبت بهش بی تفاوت هستند. با اینکه اخبار و رموزی رو از پشت پرده های غیب این عالم می بینند ولی بهشون توجهی نمی کنند و کار خودشون رو می کنند و اونم بندگی خداست.
مجید
یا موسی بن جعفر (ع) خودت برش گردون! صورتم را کنار صورت معصومه بردم و از پشت شیشه داخل اتاق را نگاه کردم. کنار تختی که روبرویمان بود، نام و نام خانوادگی ام روی یک تابلوی وایت برد نوشته شده بود. خواستم صورت کسی را که روی تخت خوابیده و کلی لوله و کابل برق و سنسور به صورت و جمجه و قفسه سینه اش متصل کرده بودند را ببینم. همین که اراده کردم، خودم را کنار تخت دیدم. نمی دانم چطور از شیشه ضخیم اتاق وی آی پی و دیوار سنگی اش گذشته بودم! به صورت مریضی که روی تخت خوابیده بود نگاه کردم. با دقت دیدم! خودم بودم! تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده بود! من بالای سر جسم خودم ایستاده بودم.
مجید
حالا نتایج رو بشنو؛ در هر دقیقه: بیست و سه بار نفس کشیدی در هر ساعت، هزار و سیصد و هشتاد بار نفس کشیدی در هر شبانه روز، سی و سه هزار و صد و بیست بار نفس کشیدی در هر هفته، دویست و سی و یک هزار و هشتصد و چهل بار نفس کشیدی در ماه آخر زندگی مادیت، نهصد و بیست و هفت هزار و ششصد و سی بار نفس کشیدی در سال آخر منتهی به بستری شدنت، یازده میلیون و صد و بیست و هشت هزار و سیصد و بیست بار نفس کشیدی! دیگه بقیه ش بمونه برای قیامت!
مجید

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۰۰ صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۶,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۱۰/۰۲
شابک۹۷۸-۶۲۲-۷۱۷۷۹۹-۲
تعداد صفحات۲۰۰صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۶,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۱۰/۰۲
شابک۹۷۸-۶۲۲-۷۱۷۷۹۹-۲