معرفی و دانلود کتاب کتیبه‌ی ژنرال (جلد۲: قمحانه) + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب کتیبه‌ی ژنرال (جلد۲: قمحانه)

کتاب کتیبه‌ی ژنرال (جلد۲: قمحانه)

۵.۰(از ۱ رأی)
نوع کتاب
پدیدآورندگان:
اکبر صحرایی

قیمت:

۲۳,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب کتیبه‌ی ژنرال (جلد۲: قمحانه)

کتاب دوجلدی کتیبه ژنرال نوشته اکبر صحرایی، رمانی است که موضوعات مدافعان حرم، انقلاب و تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران را درهم آمیخته است. کتاب حاضر جلد دوم این رمان است.

درباره کتاب کتیبه ژنرال

در کتاب کتیبه ژنرال وقایع دو دهه قبل از انقلاب و چهار دهه پس از آن یعنی حوادث دهه ۴۰ تا درگیری‌ها ترور‌ها انقلاب‌، جنگ تحمیلی،‌ ظهور داعش و اتفاقات سوریه و عراق و مدافعان حرم همه در زندگی شخصیتی به‌نام عبدالله اسکندری روایت می‌شود.

شهید عبدالله اسکندری در سال ۱۳۹۳ در سوریه به شهادت رسید و این داستان بر اساس زندگی واقعی شهید اسکندری روایت شده است. ۹۰ درصد این رمان بر اساس واقعیت  روایت شده و تنها در فضاسازی‌ها و فرم داستان نویسنده از تخیل خود کمک گرفته است.

 خواندن کتاب کتیبه ژنرال را به چه کسانی پیشنها می‌کنیم

 علاقه‌مندان به داستان‌هایی بر اساس واقعیت و دوست‌داران ادبیات پایداری و دفاع مقدس

 بخشی از کتاب کتیبه ژنرال؛ جلد دوم

کس را از لای دفتر سالنامه بیرون آوردم. از چپ به راست، ِبروبِر شدم به صورت بور و موهای خرمایی ریخته‌گران. محمدرضا اوجی، آتش‌پارهٔ گردان، توی عکس دوانگشتی روی سر اسماعیل، تیربارچی گردان، شاخ گذاشته بود. استوار جانشین ریخته‌گران با غرور و صلابت، توی عکس زور زده لبخندش مخفی بماند. خودم با لباس خاکی برّاق کره‌ای، خیره شده‌ام توی دوربین ارزان‌قیمت حسن صدیقی که به قول اوجی، زمان شاه با صد تا پوست آدمس خروس‌نشان جایزه گرفته بود. تلفن رنگ استخوانی پانوسونیک روی میز زنگ خورد. تقویم و عکس را داخل کشو، روی لُنگ شطرنجی قرمز و مشکی تاخورده گذاشتم. گوشی را برداشتم. صدای دفتردار بود: «از استانداری با شما کار دارن حاجی.»

ـ وصل کن... سلام... بفرمایید.

ـ جناب اسکندری... قضیه رگ‌زنی جانباز چی بوده؟!

ـ رگ‌زنی؟!

ـ بله. توی شهر و فضای مجازی پُر شده. استاندار فرمودند...

ـ پیگیری می‌کنم و خدمتتان عرض می‌کنم.

زنگ دفتر را فشار دادم. جمالی داخل اتاق شد.

ـ چیزی شنیدی از رگ‌زنی جانباز؟

رنگ و روی جمالی پرید. چشم چپش، بی‌اختیار چندبار باز و بسته شد و گفت: «ررررگ ززززنی؟! خـ خبر ندارم جناب اسکندری!»

ـ پیگیری کن ببینن قضیه چی بوده. همه خبردارن الا ما!

ـ ببـ ببخشین... جناب حمیدی بیرون منتظرتونن.

فرو رفتم توی نرمای صندلی چرمی مشکی. موبایل ساده و کوچکم زنگ خورد. صدیقی بود.

ـ حاجی جلوی بنیاد، علف زیر پامون سبز شد.

ـ علفا رو بچینین، اومدم.

کت سورمه‌ای پوشیدم و از اتاقم بیرون آمدم، حمیدی سرش توی مجله بود.

ـ از فرصت استفاده می‌کنی واسهٔ خوندن؟

حمیدی با صورت سبز چُکر، بلند شد.

ـ سلام حاج‌عبدالله.

جلو آمد و همدیگر را توی بغل گرفتیم.

ـ چرو نیومدی تو کاکو؟

مجلهٔ توی دست را نشان داد: «ماهنامهٔ جوان و نوجوان شاهد رو ورق می‌زدم.»

موبایلم زنگ خورد. صدیقی ول‌کن نیست.

ـ چند ماهه دنیا اومدی؟ کاکو پنج دیقه دیگه پایینم.



برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب کتیبه‌ی ژنرال (جلد۲: قمحانه) و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب

نام کتابکتیبه‌ی ژنرال (جلد۲: قمحانه)
موضوعرمان، دفاع مقدس، داستان ایرانی
نویسندهاکبر صحرایی
انتشاراتنشر شهید کاظمی
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۸/۱۱/۱۸
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۱۰.۱۹ مگابایت
شابک۹۷۸-۶۲۲-۶۶۰۹-۵۱-۷
تعداد صفحه‌ها۴۰۰ صفحه
قیمت کتاب۲۳۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵
نظری برای کتاب ثبت نشده است.

بریده‌هایی از کتاب

ـ حلال‌زاده، اسمش رو آوردیم، پیداش شد. ـ کدوم حلال‌زاده!؟ ـ سوریه! هر که دارد هوس کرب‌وبلا، بسم الله. بخونم اطلاعیه رو براتون: «برادرانی که مایلند... به سفر زیارتی حضرت زینب بروند، برای اطلاعات تکمیلی و وام به سازمان بازنشستگی... مراجعه کنند.» غَش‌غَش خندید. ـ حالا که سَر می‌برن، وام زیارتی می‌خوان بدن. شانهٔ راننده را فشار دادم. ـ آقوی دین‌پرست، یه جای دل‌واز دیدی، وُیسو چای بخوریم. حمیدی، فلاکس نقره‌ای کف آیس را بالا آورد. ـ اینم چای. ـ هنرمندا معمولاً سیگاری هستن حمیدی. ـ من جوی سیگار، چای می‌کشم.
میثم
۲
دایی برگشت و خطاب به من گفت: «سیمن دانشور، تو رمان سووشون عمیق چشمه‌ای از قحطی مردم شیراز و استعمار انگلیس رو به تصویر کشیده.»
میثم
۱
ـ مشت رجب چی؟ با این سن و سالش! ـ بیشتر از ما شوق داشت. اسمش که بین اون همه داوطلب درآمد، بره و بزاش رو فروخت، چک چند ماهه گرفت تا چیزی سر راهش نباشه. دو تا زن هم داره! ـ جدی کاکو؟ ـ همه رو هم تشویق می‌کنه به دو زن گرفتن. ـ با دو زنی، مشکلی براش پیش میاد کاکو؟ ـ خداییش جوری با زناش برخورد کرده که همه باید یک دورهٔ زن‌داری ازش یاد بگیرن. زنا مثل خواهر با هم زندگی می‌کنن تو یه خونه.
میثم
۰
راه افتادیم و رفتیم طبقهٔ دوم مرغداری، توی اتاق‌های سیمانی، دسته‌دسته بچه‌ها یا دراز کشیده یا خوابیده بودند. وارد اتاق مهاجر شدیم. حسین، سیروس، مظاهری و کلوانی پهلوی او نشسته بودند و سیروس نحوهٔ دور زدن مسلحین را شرح می‌داد. حلب ۱۷ کیلویی دودزدهٔ سیاهی مقابلشان بود و توی حلب، هیزم و حبهٔ زغال سرخ بود و شعله‌های نارنجی سرخ از سوراخ‌های بغل حلب بیرون می‌زد. بو و طعم چای دودزدهٔ کِتری روی آتش نشئه‌ام کرد. به نوبت، با کتری چای توی لیوان شیشه‌ای می‌ریختند و با شکر شیرینش می‌کردند و هورت‌هورت بالا می‌کشیدند. نشستم و بدون تعارف چای ریختم و دو لیوان پشت سرهم خوردم. جوری چسبید که منِ چای‌خور حرفه‌ای، تا به امروز چایی با این طمع نخورده بودم.
میثم
۰
ـ داعش و النصره لعنت‌الله، شهرک اسلمای لاذقیه رو تصرف کردن. غیر از بریدن سر مردان علوی شهر، نوک سینهٔ زنان رو هم می‌بریدن و تسبیح درست می‌کردن. تنم منجمد شد و عرق سرد نشست بر پیشانی‌ام. خدایا انواع کشتار و شکنجهٔ زن و مردان مذهب و فرق دیگر اسلام را به دست حکام بنی‌امیه، بنی‌عباس، امپراتوری عثمانی و حکومت آل‌سعود در طول تاریخ خوانده بودم؛ اما این نوع جنایت پست و ناجوانمردانه در حق زنان را اولین مرتبه می‌شنیدم.
میثم
۰
پیشانی خشنود روی لبهٔ نونی‌شکل سنگر افتاده بود و خون سُرخ شفاف سرش وارد ریش یک‌دستْ نقره‌ای‌اش می‌شد و از چانه، چک‌وچک می‌چکید روی خاک. دو قدم دورتر، عبودی پلک‌باز، دل‌به‌هوا افتاده، از دو سه سوراخ میان سینه‌اش، قلپ‌قلپ خون بیرون می‌زد. آنی رعشه افتاد توی تنش و بی‌حرکت ماند. بین تیراندازی مسلحین، امینی توی بی‌سیم، یک‌ریز با صدای گرفته‌اش درخواست مهمات می‌کرد.
میثم
۰
ـ ابوامین، ابوامین... ابوباقر. گوشی را برداشت. ـ ابوباقر به گوشم. ـ ابوامین. عملیات فریب جناح چپ مورک متوقف شده. همهٔ قوای مسلحین داره متمرکز می‌شه روی شما. بکشین عقب تا دیر نشده. سردار اسکندری و اون عکاس رو هم بفرستین عقب. دستور صریحه! یه ایرانی به چنگشون بیفته، مکافاته. مفهومه؟ سُست و مأیوس گفت: «مفهومه.» گوشی پی‌آرسی را گذاشت و بی‌سیم تلفنی را برداشت و با سیدداوود تماس گرفت. ـ سید، باید زودتر برگردیم عقب. ـ دارم میام سمت شما. آماده باشین!
میثم
۰