کتاب هیچ شکایتی ندارم حمیده مشگی + دانلود نمونه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب هیچ شکایتی ندارم

کتاب هیچ شکایتی ندارم

نویسنده:حمیده مشگی
امتیازبدون نظر

معرفی کتاب هیچ شکایتی ندارم

کتاب هیچ شکایتی ندارم نوشته‌ی حمیده مشکی مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه فارسی است که نشر ناران آن را منتشر کرده است. این کتاب در قالب چندین روایت مستقل اما هم‌خانواده، به زندگی روزمره، روابط خانوادگی، خاطرات کودکی، تنهایی، پیری، عشق، رنج، سوءتفاهم و زخم‌های پنهان آدم‌ها سر زده است. نویسنده در پیش‌گفتار با عنوان «یک من ساده» توضیح داده است که این داستان‌ها حاصل نگاه تازه‌اش به دنیای اطراف است؛ نگاهی که از دل تجربه‌های شخصی، خاطرات و مشاهده‌ی جزئیات کوچک زندگی شکل گرفته است. در این مجموعه، از فضای صمیمی خانه‌های قدیمی و کوچه‌های باران‌خورده تا آپارتمان‌های شلوغ شهری، از حیاط‌های پر از درخت و حوض تا راهروهای تنگ و پر از فیلتر سیگار، صحنه‌هایی دیده می‌شود که هرکدام بخشی از زیست امروز آدم‌ها را بازتاب می‌دهد. داستان‌ها اغلب با موقعیت‌های ساده شروع می‌شوند اما به‌تدریج لایه‌های عاطفی و روانی شخصیت‌ها را آشکار می‌کنند؛ از دلخوری‌های خانوادگی و قضاوت‌های شتاب‌زده تا احساس گناه، حسرت، دل‌بستگی و آشتی با خود. نسخه‌ی الکترونیکی این اثر را می‌توانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.

درباره کتاب هیچ شکایتی ندارم

کتاب هیچ شکایتی ندارم مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه حمیده مشکی است که در فضایی معاصر و آشنا برای خواننده شکل گرفته است. نویسنده در پیش‌گفتار با عنوان «یک من ساده» از تغییر نگاهش به زندگی و اطراف گفته است و این که نوشتن داستان را راهی برای ثبت چیزهایی می‌داند که دیگران بی‌تفاوت از کنارشان می‌گذرند. همین نگاه، شالوده‌ی داستان‌های کتاب را می‌سازد؛ داستان‌هایی که اغلب در بستر خانواده، روابط زناشویی، همسایگی و خاطرات کودکی می‌گذرند و از خلال موقعیت‌های به‌ظاهر معمولی، تنش‌ها و احساسات عمیق شخصیت‌ها را نشان می‌دهند. در این مجموعه، گذشته و حال درهم تنیده شده است؛ از بوی کاهگل خیس و کرسی خانه‌ی مادربزرگ تا آپارتمان‌های کوچک شهری، از صف‌های مدرسه و ذوق کفش ورزشی تا دغدغه‌ی ترفیع شغلی، مهاجرت فرزندان، تنهایی سالمندی و فشار حرف مردم. لحن روایت‌ها صمیمی و نزدیک به زبان روزمره است و شخصیت‌ها اغلب از طبقه‌ی متوسط شهری انتخاب شده‌اند؛ آدم‌هایی که درگیر کار، خانواده، توقعات اطرافیان و کشمکش‌های درونی خود هستند. کتاب هیچ شکایتی ندارم شامل چندین داستان است که هرکدام عنوانی مشخص دارند و فضایی مستقل می‌سازند؛ از جمله «یک من ساده»، «قطرات باران»، «بگو آره بگو نه»، «ترفیع»، «قفل گردن‌بند»، «سایة مرگ»، «صدای اموات درآمده»، «هیچ شکایتی ندارم»، «مهمان»، «واحد پنج»، «همسایه»، «غزل»، «ایستگاه»، «گزارش معاینه»، «موتور رکس»، «تا شقایق هست» و «پول خوبی می‌دهند». در داستان «قطرات باران» تماس تلفنی نیمه‌شب و رفتن به خانه‌ی مادر، به روایتی عاطفی و غافلگیرکننده درباره‌ی مرگ و سوگ تبدیل شده است. در «بگو آره بگو نه» گفت‌وگوی یک زوج بر سر مدرک تحصیلی و انتخاب همسر، به کندوکاوی در احساس ناامنی و مقایسه‌ی خود با دیگران بدل شده است. «ترفیع» به شبی می‌پردازد که قرار است آینده‌ی شغلی مردی در مهمانی مدیرعامل رقم بخورد و نگاه او به ظاهر، طبقه و موفقیت را نشان می‌دهد. «قفل گردن‌بند» از دل یک مراسم ختم، گذشته‌ی پرتنش یک خانواده و اتهامی سنگین را مرور می‌کند. در داستان عنوان‌دار کتاب، راوی سالخورده در قالب یادداشت‌های روزانه، از پیری، تنهایی، رابطه با خواهر و فرزندان دور از وطن و آشتی با خود می‌نویسد. داستان‌هایی مثل «مهمان»، «واحد پنج» و «همسایه» نیز فضای روستا، آپارتمان‌های شش‌واحده و روابط همسایگی را به تصویر کشیده‌اند و «غزل» به سراغ جهان نوجوانی، شبکه‌های مجازی و بازی‌های خطرناک رفته است.

خلاصه داستان هیچ شکایتی ندارم

در هیچ شکایتی ندارم هر داستان بر محور یک موقعیت مشخص بنا شده است اما در عمق خود به پرسش‌های مشترکی درباره‌ی رابطه، قضاوت، ترس، تنهایی و معنای زیستن می‌پردازد. در پیش‌گفتار «یک من ساده» راوی با مرور خاطرات کودکی، از بوی کاهگل خیس، کرسی مادربزرگ، بابابستنی و ذوق کفش ورزشی می‌گوید و این گذشته‌ی پررنگ را در برابر اکنونِ خالی از آن چهره‌ها قرار می‌دهد. او اعتراف می‌کند که «بزرگ، عاقل و رنگین» شده اما دلش می‌خواهد همان «من ساده» با آرزوهای کوچک بماند و توضیح می‌دهد که نوشتن این داستان‌ها حاصل همین نگاه تازه است. در «قطرات باران» نیمه‌شب تلفن زنگ می‌زند. امیر با غرغر گوشی را برمی‌دارد و بعد از مکالمه‌ای کوتاه، با خونسردی می‌گوید باید مادرش را به بیمارستان ببرد. راوی که همسر اوست، از رفتار آرام امیر به این نتیجه می‌رسد که مادرش فوت کرده است. لباس مشکی می‌پوشد و همراه او راه می‌افتد. اما امیر به‌جای رفتن به خانه‌ی مادر خودش، جلوی کوچه‌ی خانه‌ی پدری راوی می‌ایستد و می‌گوید اول سری به مادر او بزنند. پارچه‌ی سیاه در کوچه، قطرات باران روی صورت و سیاهی رفتن چشم‌ها، لحظه‌ی مواجهه با فقدان را رقم می‌زند. «بگو آره بگو نه» گفت‌وگوی طولانی یک زوج است بعد از مهمانی پاگشای برادر مرد. زن مدام می‌پرسد اگر عاشق او نشده بود، حاضر می‌شد با یک دیپلمه ازدواج کند یا نه. مرد از تجربه‌ی کار و تحصیل کنار زنان پزشک می‌گوید و این که هرگز نخواسته همسرش دکتر باشد. بحث آن‌ها از مدرک تحصیلی به احساس کم‌ارزشی، مقایسه با همسر برادر و ترس از پشیمانی در آینده کشیده می‌شود. تکرار سؤال «آره یا نه؟» زن را به مرز انفجار می‌رساند و مرد را وادار می‌کند به‌نوعی اعتراف و عذرخواهی عاطفی. در «ترفیع» امیر در آستانه‌ی مهمانی مدیرعامل شرکت است و این شب را تعیین‌کننده‌ی آینده‌ی شغلی خود می‌بیند. او از همسرش می‌خواهد لباسش را تغییر دهد، چون معتقد است «مردم عقلشان به چشمشان است» و ظاهر آن‌ها می‌تواند روی تصمیم مدیرعامل اثر بگذارد. مسیر رفتن به خانه‌ی لوکس در زعفرانیه، سبد گل بزرگ، میز شام پر از غذاهای متنوع، فال قهوه و اشاره به «کیس مناسب برای پست معاونت» تصویری از فاصله‌ی طبقاتی، جاه‌طلبی و ناامنی شغلی می‌سازد. «قفل گردن‌بند» از بهشت زهرا شروع می‌شود؛ جایی که زبان زن‌عمو بعد از مرگ هم داخل دهانش نمی‌رود و این تصویر، راوی را به ده سال قبل و شب عروسی‌اش با رضا برمی‌گرداند. زن‌عمو که از ابتدا با این وصلت مخالف بوده، در گوش عروس هنگام بستن گردن‌بند می‌گوید «صبر کن به وقتش» و همان شب، با اتهامی سنگین آبروی او را جلوی فامیل می‌برد و او را به بیمارستان می‌کشانند تا «پاکی»اش ثابت شود. حالا در مراسم خاک‌سپاری، راوی به یاد نفرین مادرش می‌افتد و به این که چگونه آن شب، شکایت از زن‌عمو به‌خاطر حفظ آبرو متوقف شد. در «سایة مرگ» مردی میانسال از زبان دکتر می‌شنود که نهایتاً یک هفته دیگر زنده است. او در شوک، تصمیم می‌گیرد این چند روز را طور دیگری زندگی کند؛ به همسرش می‌گوید چه‌قدر دوستش دارد، به پدر و مادر سالخورده‌اش سر می‌زند، به دست‌های زبر همسرش دقت می‌کند و برای اولین‌بار بعد از سال‌ها، حضور آن‌ها را جدی می‌بیند. در پایان روز، وقتی برای نماز آماده می‌شود، همسرش خبر می‌دهد که آزمایشگاه تماس گرفته و گفته جواب آزمایش او با فرد دیگری عوض شده است؛ خبری که معنای تازه‌ای به تمام آن یک روز می‌دهد. داستان «صدای اموات درآمده» با خوابی درباره‌ی خانم‌جان شروع می‌شود که از «بسته شکلات ارزان» گلایه می‌کند. راوی که هر هفته برای اموات خیرات می‌خرد، این‌بار در مغازه‌ی حاج حاتمی به‌دنبال چیزی غیر از شکلات می‌گردد و وقتی خرما پیدا نمی‌کند، می‌خواهد خرید را رها کند. حاجی اما کتابی از سوره‌ی انعام به او می‌دهد و این تغییر کوچک، نوع نگاه راوی به خیرات و یاد اموات را عوض می‌کند. در داستان عنوان‌دار «هیچ شکایتی ندارم» راوی سالخورده در قالب یادداشت‌های روزانه از اول تا هفتم آبان، از باران، تماس‌های نگران خواهر، نگاهش به بدن پیر، خاطرات دبیرستان، دوستان قدیمی، دستور دسر، خریدهای کوچک «بی‌فایده»، چروک‌های تازه، دوری فرزندان و تغییر رابطه‌اش با خودش می‌نویسد. او به‌تدریج از گلایه و احساس ناتوانی فاصله می‌گیرد و به این نتیجه می‌رسد که از سن و تنهایی‌اش راضی است، کمتر از خود و دیگران ایراد می‌گیرد و می‌تواند از آزادی و آرامش این دوره لذت ببرد. «مهمان» شبی برفی در روستایی دورافتاده را روایت می‌کند؛ جایی که بهیار جوان بعد از واکسیناسیون اهالی، در راه بازگشت گرفتار برف می‌شود و پیرمردی او را به خانه‌ی ساده‌ی خود دعوت می‌کند. کرسی، کله‌جوش، نخود و کشمش، انار و عکس دو جوان روی طاقچه، فضای گرم خانه را می‌سازد. پیرزن و پیرمرد از پسرشان می‌گویند که به شهر رفته و فقط نامه می‌فرستد. جوان نامه را می‌خواند اما بخش‌های تلخ آن را در ذهن خود بازنویسی می‌کند تا دل آن‌ها نشکند. در «واحد پنج» مستأجر سابق، نامه‌ای بلند برای ساکن بعدی واحد می‌نویسد و از جزئیات آپارتمان شش‌واحده، همسایه‌ها، مدیر ساختمان، دوقلوهای پر سر و صدا، همسایه‌ی سیگاری، زن افسرده‌ی واحد چهار، خانم مسن واحد یک و وضعیت کثیف و به‌هم‌ریخته‌ی خانه در روز اول اجاره می‌گوید. این نامه هم گزارشی از یک زیست شهری است و هم اعترافی درباره‌ی فرار او از خانه‌ی پدری، طلاق، تنهایی و ناتوانی‌اش در تحمل این محیط. «همسایه» از نگاه پسربچه‌ای روایت می‌شود که مادرش او را برای چند ساعتی به همسایه‌ی تنها، آقای اسکندری، می‌سپارد. پسر هر شب خوابی تکراری می‌بیند که در آن، پیرمرد با کارد آشپزخانه سر کبوترها را می‌برد و برایش صبحانه آماده می‌کند. در واقعیت اما آقای اسکندری مردی سالخورده و بی‌دندان است که برای پرنده‌ها دانه می‌ریزد و از تنهایی‌اش می‌گوید. داستان، مرز میان ترس‌های کودکانه و واقعیت را نشان می‌دهد. در «غزل» با دختری نوجوان روبه‌رو هستیم که درگیر امتحان، فیلم ترسناک، تنهایی شبانه و بازی خطرناکی در فضای مجازی است. او با دوستش سمیرا وارد بازی‌ای می‌شود که مرحله‌به‌مرحله از آن‌ها می‌خواهد با تیغ به بدن خود آسیب بزنند، ترس را مهار کنند و در نهایت به «نهنگ» تبدیل شوند. غزل روی دستش عددی را حک می‌کند، از پشت‌بام عکس می‌گیرد و برای مدیر گروه می‌فرستد. در بخش پایانی، صدای سمیرا و مادر غزل شنیده می‌شود که از آخرین مرحله‌ی بازی و فشار روانی آن حرف می‌زنند و تصویر تکان‌دهنده‌ای از آسیب‌پذیری نوجوانان در برابر این فضا شکل می‌گیرد.

چرا باید کتاب هیچ شکایتی ندارم را بخوانیم؟

هیچ شکایتی ندارم مجموعه‌ای است که از دل موقعیت‌های آشنا و روزمره، احساسات پیچیده و تجربه‌های عمیق را بیرون کشیده است. خواندن این کتاب فرصتی برای دیدن دوباره‌ی چیزهایی است که معمولاً عادی و بی‌اهمیت به‌نظر می‌رسند؛ تماس نیمه‌شب، مهمانی کاری، یک دعوای ساده‌ی زن و شوهر، مراسم ختم، خرید از بقالی محل، نامه‌ی یک پسر مهاجر، یا یادداشت‌های روزانه‌ی زنی سالخورده. هر داستان نشان می‌دهد پشت این صحنه‌های معمولی، چه‌قدر رنج، سوءتفاهم، عشق، ترس و امید پنهان است. این کتاب به‌ویژه برای کسانی جذاب است که به روابط خانوادگی و نسلی علاقه دارند. داستان‌هایی مثل «قفل گردن‌بند»، «سایة مرگ»، «هیچ شکایتی ندارم» و «مهمان» به‌خوبی نشان داده‌اند چگونه یک جمله، یک قضاوت یا یک تصمیم، سال‌ها بر زندگی آدم‌ها سایه می‌اندازد. در کنار این‌ها، روایت‌هایی مانند «واحد پنج» و «همسایه» فضای آپارتمان‌نشینی و همسایگی را با جزئیات ملموس تصویر کرده‌اند و «غزل» به مسئله‌ی حساس سلامت روان نوجوانان و تأثیر بازی‌ها و گروه‌های مجازی پرداخته است. خواندن این مجموعه می‌تواند نگاه خواننده را به پیرامونش دقیق‌تر کند؛ به این که چگونه با والدین سالخورده رفتار می‌شود، چه‌طور تنهایی و پیری تجربه می‌شود، چه‌طور فشار طبقاتی و شغلی بر روابط زناشویی اثر می‌گذارد و چگونه نوجوانان در سکوت، با ترس‌ها و وسوسه‌های خود دست‌وپنجه نرم می‌کنند. در عین حال، در بسیاری از داستان‌ها نوعی حرکت به‌سوی پذیرش و آشتی با خود دیده می‌شود؛ از راوی سالخورده‌ی داستان عنوان‌دار که در نهایت می‌نویسد «هیچ شکایتی ندارم» تا مردی که بعد از شنیدن خبر اشتباه آزمایش، معنای تازه‌ای برای یک روز زندگی پیدا می‌کند. این کتاب برای کسانی که به داستان کوتاه علاقه‌مند هستند، نمونه‌ای از روایت‌های معاصر شهری و خانوادگی را فراهم کرده است؛ روایت‌هایی که نه‌تنها سرگرم‌کننده‌اند، بلکه امکان هم‌ذات‌پنداری و تأمل درباره‌ی انتخاب‌ها و قضاوت‌های شخصی را نیز فراهم می‌کنند.

خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم؟

این کتاب به کسانی پیشنهاد می‌شود که به داستان کوتاه فارسی و روایت‌های معاصر شهری علاقه دارند. به خوانندگانی که دغدغه‌ی روابط خانوادگی، تنهایی، پیری، مهاجرت فرزندان، فشارهای شغلی و طبقاتی و نیز مسائل نوجوانان در فضای مجازی را دنبال می‌کنند. همچنین به دانشجویان و علاقه‌مندان ادبیات داستانی که می‌خواهند نمونه‌هایی از داستان‌های کوتاه امروز با محوریت زندگی روزمره و روابط عاطفی را بخوانند.

نظری برای کتاب ثبت نشده است

حجم

۶۱۱٫۴ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۳

تعداد صفحه‌ها

۱۱۴ صفحه

حجم

۶۱۱٫۴ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۳

تعداد صفحه‌ها

۱۱۴ صفحه

قیمت:
۹۰,۰۰۰
تومان