
کتاب شازده کوچولو
معرفی کتاب شازده کوچولو
کتاب شازده کوچولو نوشتهی آنتوان دو سنت اگزوپری با ترجمهی حانیه محمدی روایتی است از دیدار یک خلبان تنها در دل صحرای ساهارا با پسربچهای مرموز که از سیارهای بسیار کوچک آمده است. انتشارات کدیور آن را منتشر کرده است و در نسخهی پیش رو تصویرگری سحر آرای همراه متن شده تا جهان خیالانگیز داستان را عینیتر کند. راوی که در کودکی بهخاطر بیتوجهی بزرگترها نقاشی را کنار گذاشته و خلبان شده است در یک فرود اضطراری با شازده کوچولو روبهرو میشود؛ پسربچهای که با یک خواهش ساده، «برام یه گوسفند بکش»، دری به دنیایی دیگر باز میکند. این کتاب در قالب گفتوگوهای کوتاه و صحنههای بهیادماندنی، از سیارهی کوچک شازده کوچولو تا دیدارهای او با پادشاه، مرد خودپسند، تاجر، الکلی، چراغبان، جغرافیدان و در نهایت سفرش به زمین را دنبال میکند. در خلال این سفرها، پرسشهایی دربارهی دوستی، مسئولیت، عشق، تنهایی، عادتهای آدمبزرگها و معنای «چیزهای مهم» طرح شده است؛ چیزهایی که بهگفتهی روباه فقط با «چشم دل» دیده میشوند. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب شازده کوچولو
کتاب شازده کوچولو داستان خود را با کودکی راوی آغاز میکند؛ جایی که او در شش سالگی نقاشی مار بوا و فیل را میکشد و چون بزرگترها آن را «کلاه» میبینند، نقاشی را کنار میگذارد و بعدها خلبان میشود. سالها بعد، در یک فرود اضطراری در صحرای ساهارا، در تنهاترین نقطهی ممکن، با پسربچهای روبهرو میشود که از او میخواهد برایش گوسفندی بکشد. از همینجا رابطهای عجیب و صمیمی میان خلبان و شازده کوچولو شکل میگیرد و راوی کمکم میفهمد مهمان کوچک او از سیارهای بسیار کوچک آمده که فقط کمی از خودش بزرگتر است و روی آن سه آتشفشان و یک گل رز زندگی میکنند. در کتاب شازده کوچولو، سنت اگزوپری با زبانی ساده اما سرشار از تصویر، تضاد میان نگاه کودکانه و منطق خشک بزرگترها را در موقعیتهای مختلف نشان داده است؛ از ماجرای نقاشی مار بوا و فیل گرفته تا بحثهای طولانی دربارهی بائوبابها، غروبهای پیاپی، خار گلها و معنای «کار جدی». کتاب شازده کوچولو در چندین فصل نسبتاً کوتاه پیش میرود و هر فصل بر یک دیدار، یک گفتوگو یا یک کشف تازه متمرکز است. پس از فصلهای آغازین که به آشنایی خلبان و شازده کوچولو و کشف تدریجی گذشتهی او روی سیارهی خودش میپردازد، بخشهایی میآید که در آن شازده کوچولو از سفرش به سیارکهای ۳۲۵ تا ۳۳۰ میگوید؛ جایی که با پادشاه، مرد خودپسند، الکلی، تاجر، چراغبان و جغرافیدان روبهرو میشود. هرکدام از این دیدارها در آن کتاب تصویری از یک تیپ انسانی است که درگیر قدرت، تحسین، فراموشی، مالکیت، اطاعت کورکورانه یا دانش بدون تجربه شده است. سپس فصلهای مربوط به زمین آغاز میشود: ورود به بیابان آفریقا، گفتوگو با مار، گل سهبرگی، پژواک کوهها، باغ بزرگ گلهای رز، آشنایی با روباه و مفهوم «اهلیکردن»، دیدار با سوزنبان و فروشندهی قرص رفع تشنگی و در نهایت جستوجوی چاه در دل بیابان. در هر دو بخش، نام آنتوان دو سنت اگزوپری بهعنوان نویسنده در متن کتاب همراه با صدای راوی خلبان، پیوندی میان تجربهی پرواز، تنهایی و جستوجوی معنای دوستی ایجاد کرده است.
خلاصه کتاب شازده کوچولو
داستان از جایی شروع میشود که راوی در کودکی نقاشی مار بوا و فیل را میکشد و چون بزرگترها آن را «کلاه» میبینند، قید نقاشی را میزند و بهسمت جغرافیا و خلبانی میرود. سالها بعد، هواپیمایش در صحرای ساهارا خراب میشود و او در تنهایی مطلق، با پسربچهای روبهرو میشود که از او میخواهد برایش گوسفندی بکشد. این درخواست ساده، آغاز گفتوگوهایی است که کمکم نشان میدهد این کودک از سیارهای کوچک آمده و نگاهش به دنیا با آدمبزرگها فرق دارد. او از راوی دربارهی گوسفند، جعبه، طناب و خانهی گوسفند سؤال میپرسد و راوی در خلال همین پرسشها میفهمد سیارهی او آنقدر کوچک است که گوسفند اگر کمی دور شود، باز هم «نمیتواند خیلی دور برود». شازده کوچولو کمکم از زندگیاش روی سیارهی خودش میگوید: از بائوبابها که اگر بهموقع ریشهکن نشوند، سیارهی کوچک را میترکانند؛ از غروبهایی که میتواند با جابهجا کردن صندلی دهها بار در یک روز تماشا کند؛ و از گلی مغرور و حساس که از دانهای ناشناس روی سیارهاش روییده، روزها خود را برای شکفتن آماده کرده و بعد با حرفها و اداهایش او را گیج و دلخور کرده است. او اعتراف میکند که حرفهای گل را جدی گرفته و از لطافت پنهان پشت غرورش غافل شده و بههمین دلیل، در نهایت تصمیم به ترک سیاره گرفته است. پیش از رفتن، آتشفشانها را تمیز میکند، آخرین بائوبابها را از ریشه درمیآورد و گل را زیر شیشه میگذارد؛ گلی که در لحظهی خداحافظی، برای نخستینبار بهروشنی از دوستداشتن و آرزوی خوشبختی او حرف میزند. پس از آن، شازده کوچولو با کمک مهاجرت پرندگان وحشی به چند سیارک سر میزند. در یکی پادشاهی را میبیند که بر «همه چیز» سلطنت میکند اما فرمانهایش فقط وقتی صادر میشود که «شرایط مساعد» باشد. در سیارک بعدی مردی خودپسند را میبیند که فقط برای شنیدن تحسین زندگی میکند. سپس با الکلی روبهرو میشود که برای فراموشکردن شرمندگیِ نوشیدن، مینوشد و در چرخهای بیپایان میچرخد. بعد به سیارهی تاجری میرسد که میلیونها ستاره را میشمارد تا «مالک» آنها باشد و عددها را روی کاغذ در کشو میگذارد. در سیارهی چراغبان، با مردی مواجه میشود که بیوقفه چراغ را روشن و خاموش میکند چون سیارهاش آنقدر تند میچرخد که روزهایش یک دقیقهای شده است؛ تنها کسی که بهنظر شازده کوچولو واقعاً «کمتر مسخره» است چون کاری میکند که معنایی بیرون از خودش دارد. در سیارهی جغرافیدان، میآموزد که گلها چون «فانی» هستند در کتابهای جغرافیا ثبت نمیشوند و همین او را به فکر گل خودش میاندازد. در نهایت به زمین میرسد؛ سیارهای پر از پادشاه، تاجر، الکلی، خودپسند و جغرافیدان. ابتدا در بیابان با ماری روبهرو میشود که میگوید میتواند هرکس را با یک نیش به «جایی که از آن آمده» برگرداند. بعد از گل سهبرگی میشنود که آدمها ریشه ندارند و باد آنها را اینسو و آنسو میبرد. در کوهستان فقط پژواک صدای خودش را میشنود و در باغی بزرگ، پنج هزار گل رز میبیند که شبیه گل خودش هستند و از این کشف، احساس میکند دیگر «شاهزادهی خاصی» نیست. روباهی که در دشت به او برمیخورد، معنای «اهلیکردن» را برایش روشن میکند: اینکه با صرف وقت و ایجاد پیوند، دیگری «تنها» و «خاص» میشود و از میان هزاران شبیه، یکی میماند. روباه به او میگوید «آدم فقط با دلش خوب میبیند» و «تو برای همیشه مسئول چیزی هستی که اهلیش کردی». این جملات، نگاه شازده کوچولو به گلش، به گوسفند، به سیاره و به دوستی با خلبان را دگرگون میکند و در ادامهی داستان، جستوجوی آب در بیابان، چاه پنهان زیر شنها و گفتوگوهای پایانی او و راوی، همه زیر سایهی همین مسئولیت و دلتنگی معنا پیدا میکند.
چرا باید کتاب شازده کوچولو را بخوانیم؟
کتاب شازده کوچولو در ظاهر داستانی دربارهی یک پسربچهی فضایی و یک خلبان است اما در لایهی زیرین، گفتوگویی طولانی دربارهی معنای دوستی، مسئولیت، عشق و نگاه کودکانه به جهان شکل داده است. در این کتاب، هر سیاره و هر شخصیت نمادی از یک شیوهی زیستن است: پادشاهی که فقط فرمان میدهد، مرد خودپسندی که فقط تحسین میخواهد، تاجری که در عددها گم شده، الکلی که در دور باطل شرم و فراموشی میچرخد، چراغبانی که بیوقفه کار میکند و جغرافیدانی که فقط چیزهای «دائمی» را ثبت میکند. کنار هم قرارگرفتن این چهرهها، تصویری از عادتهای ذهنی آدمبزرگها میسازد؛ عادتهایی مثل جدیگرفتن عددها، فراموشکردن بازی، نادیدهگرفتن چیزهای نامرئی و بیاهمیتشمردن احساسات. در دل این تصویر، رابطهی شازده کوچولو با گلش و روباه، نقطهی مقابل این نگاه است. روباه با مفهوم «اهلیکردن» نشان داده است که ارزش یک چیز نه در کمیابی ظاهری، بلکه در زمانی است که برایش صرف شده و پیوندی که با آن ساخته شده است. همین ایده، مسئولیت را از یک اجبار بیرونی به یک انتخاب درونی تبدیل کرده است: «تو برای همیشه مسئول چیزی هستی که اهلیش کردی». در کنار آن، صحنههایی مثل تماشای غروبهای پیاپی، گفتوگو دربارهی خار گلها، جستوجوی چاه در بیابان و کشف اینکه «چیزی که بیابان را زیبا میکند چاهی است که در آن پنهان شده» خواننده را به این فکر میرساند که بسیاری از چیزهای مهم زندگی، دیده نمیشوند اما حضورشان همهچیز را تغییر میدهد. این کتاب با روایت کوتاه و پرتصویر خود، فرصتی فراهم کرده است تا خواننده در هر سن و تجربهای، به شکل شخصی با پرسشهایش دربارهی تنهایی، دلبستگی، معنای کار و ارزش چیزهای کوچک روبهرو شود.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن این کتاب به کسانی پیشنهاد میشود که به داستانهایی دربارهی تنهایی، دوستی و معنای مسئولیت علاقهمند هستند؛ به کسانی که از نگاه انتقادی به عادتهای آدمبزرگها خوششان میآید؛ به نوجوانانی که درگیر پرسشهای هویتی و احساسیاند؛ به بزرگسالانی که میخواهند نگاه کودکانه و خیالپرداز خود را دوباره زنده کنند؛ و به خوانندگانی که دوست دارند در قالب روایتی کوتاه، دربارهی عشق، دلبستگی و «چیزهای نامرئی» فکر کنند.
حجم
۴٫۷ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۰۴ صفحه
حجم
۴٫۷ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۰۴ صفحه