
کتاب مبادله
معرفی کتاب مبادله
کتاب مبادله نوشتهی منیژه پدرامی داستان جوانی به نام طاهاست که برای پیداکردن پدر مفقودش راهی عراق و شهر سامرا میشود. این کتاب که بهوسیلهی بهنشر منتشر شده است، در بستر حرم امامین عسکرین، جنگ با داعش، مرمت حرم و فضای امنیتی و ملتهب عراق، قصهای پرکشمکش از جستوجو، ایمان، ترس و شجاعت را روایت کرده است. مبادله در قالب روایتی پرجزئیات، هم سفر زیارتی را تصویر میکند هم سفری برای مردشدن و روبهروشدن با خطر. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب مبادله
کتاب مبادله داستان طاها، پسر جوانی است که پدرش شریف، مرمتکار حرمها، در انفجار و حملهی داعشیها به حرم سامرا مفقود شده است. خانواده بین امید و ناامیدی سرگرداناند و خبرها ضدونقیض است؛ بعضیها از شهادت میگویند و بعضی از اسارت. طاها تصمیم میگیرد خودش راهی عراق شود و رد پدر را بگیرد. کتاب مبادله در چند بخش پیدرپی، سفر طاها از تهران تا نقطهی صفر مرزی، عبور از گیتهای ایران و عراق، رسیدن به سامرا، ورود به گروه مرمتکاران حرم و آشنایی با شخصیتهایی مثل قاسمخان، جمعه، زارممد، احمدویس و راحله را دنبال کرده است. هر فصل، حلقهای تازه به زنجیرهی جستوجوی او اضافه میکند؛ از خوابها و کابوسها و نشانههای حرم تا سرنخهای عینی مثل فیلم اسارت، ساعت شکستهی پدر و وسایل بهجایمانده در اتاق کارش. کتاب مبادله در دل روایت، فضای امنیتی و مبهم عراقِ درگیر داعش را از زاویهی زائران، مرمتکاران و مردم عادی نشان داده است؛ جایی که مرز دوست و دشمن، پلیس و نفوذی، خادم و خبرچین همیشه روشن نیست. در کنار این فضا، کتاب به رابطههای عاطفی طاها با مادر، خواهرش غزل، دخترخالهاش نازنین و دوستان مدرسه هم پرداخته است و پیامها و شعرهایی که از ایران برایش میرسد، لایهای احساسی و نوجوانانه به متن داده است. کتاب مبادله با ترکیب تعلیق، گفتوگوهای زنده، توصیفهای دقیق از حرم، بازار و جادهها و اشاره به مفاهیم دینی مثل زیارت، نایبالزیارهبودن، سرداب و کرامت، داستانی معاصر از ایمان، خطر، معامله با دشمن و معنای واقعی «مبادله» را پیش چشم میگذارد.
خلاصه داستان مبادله
داستان مبادله با تصمیم طاها برای رفتن به عراق آغاز میشود؛ پسری که پدرش شریف، مرمتکار حرم سامرا، پس از حملهی انتحاری داعش ناپدید شده است. خانواده نگران و مخالفاند، اما طاها با اصرار و تهدید، دایی علی را وادار میکند برایش ویزای دهروزه بگیرد و او را همراه گروه مرمتکاران بفرستد. در سامرا، طاها در اتاق و کارگاه پدرش با ردپاهای او روبهرو میشود؛ از برنامهی کاری روی وایتبرد تا ساعت شکسته و وسایل مرمت. زارممد، شاگرد افغان شریف، و خادم ایرانی حرم، عاموجلال، ماجرای حملهی داعش و ناپدیدشدن شریف را برایش بازگو میکنند. بعد، فیلمی از اسیرشدن مردی با همان لباس و هیکل به دست طاها میرسد و امید او به زندهبودن پدر قوت میگیرد. طاها همراه زارممد و احمدویس، مغازهدار سامرایی، وارد شبکهای پنهانی از واسطهها، جاعلان پاسپورت و رابطهای داعش میشود تا راهی برای مذاکره و مبادلهی پدرش پیدا کند؛ درحالیکه باید نقش مرمتکار رسمی را بازی کند، زیر نگاه نیروهای امنیتی عراق کار کند و بین نشانههای معنوی حرم و واقعیت خشن جنگ تعادل برقرار کند.
چرا باید کتاب مبادله را بخوانیم؟
مبادله تصویری نزدیک از سامرا، حرم عسکرین و سایهی داعش بر زندگی روزمرهی مردم ارائه کرده است؛ اما از زاویهی یک پسر نوجوان که میان ترس، شجاعت، ایمان و خشم تاب میخورد. این کتاب هم تجربهی زیارت و مرمت حرم را نشان میدهد هم پشتصحنهی مبادلهی اسرا، نقش واسطهها و پیچیدگی تشخیص دوست و دشمن را. خواندنش برای درک انسانیتر جنگ و اسارت مفید است.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن مبادله به نوجوانان و جوانانی پیشنهاد میشود که به داستانهای معاصر با پسزمینهی حرمها، جنگ با داعش و سفرهای زیارتی علاقه دارند. همچنین به کسانی پیشنهاد میشود که دوست دارند از زاویهی یک خانوادهی ایرانی، تجربهی مفقودی، اسارت، امید و جستوجو در عراق را دنبال کنند.
بخشی از کتاب مبادله
«طاها از مدرسه برگشته بود. صدای گفتوگوی مادرش و غزل و پدرش را شنید. زنگ زد و وقتی در را باز کردند، رفت تو. اولین معترض غزل بود: «مگر تو کلید نداری؟» طاها رفت و به جمغ خانواده اضافه شد. آنها دربارهٔ جهیزیه حرف میزدند. بحث مبل و فرش و این چیزها بود: - حالا مبل نداشته باشیم، اتفاقی نمیافتد. این غزل بود که داشت تعارف میکرد؛ اما مادرش چنین عقیدهای نداشت: - جهیزیه باید کامل باشد. باباشریف پشت میز نشسته بود و مادر میوه پوست میکَند که بقیه بخورند، بهخصوص طاها که میوه زیاد نمیخورد. دستهایش را پشتسرش قلاب کرد و گفت: «من عاشق این کار هستم، بهخصوص حرم امام حسن عسکری(ع). سامرا شهر باصفایی است!» غزل لیوان چای پدرش را برداشت که چای دیگری بریزد. از توی آشپزخانه پرسید: «حالا آنجا امن هست؟ شما فقط تو حرم کار میکنید؟» پدر لبخندی زد و چرخید طرف آشپزخانه تا جواب دخترش را بدهد: «آره دخترم! خیالت راحت باشد.» مادر بیتابیاش را پنهان کرد و سعی کرد به دخترش دلداری بدهد: «منم نذر میکنم داعش زودتر گوربهگور بشود!» طاها با لحنی سرزنشآمیز گفت: «آره، آنها هم با نذرونیاز شما گوربهگور شدند!» مادر غرولُند کرد و گفت: «بچهٔ بیتربیت! مگر نذر من چِش است؟ اتفاقاً نذرهایم بیبروبَرگرد جواب میدهد.» غزل با چهارتا لیوان چای برگشت. یکی را جلوی پدرش گذاشت و نشست. طاها ریزریز خندید و گفت: «جلوی من چای نگذاشتی!» غزل اخم کرد و به برادرش چشمغره رفت: «سردیات میکند، کار دستمان میدهی!» دهانش را برای طاها کج کرد و به پدرش گفت: «بابا، از من میشنوی، نرو.» مادر لیوان چای را گذاشت جلوی طاها و با تعجب گفت: «وا!» باباشریف قرارداد را به مادر داد و به دخترش گفت: «نگران نباش دخترم.» طاها گفت: «حالا که اینطوری است، من هم دوچرخهٔ دندهای میخواهم.»»
حجم
۱۰۳٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۸۰ صفحه
حجم
۱۰۳٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۸۰ صفحه