با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
پرتقال‌های خونی

دانلود و خرید کتاب پرتقال‌های خونی

۲٫۹ از ۶۶۲ نظر
۲٫۹ از ۶۶۲ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب پرتقال‌های خونی  نوشته  دامون بهرنگ  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

معرفی کتاب پرتقال‌های خونی

داستان "پرتقال‌های خونی" در بخش مردمی سومین جایزه ادبی بهرام صادقی به عنوان برترین داستان انتخاب شده‌است. *** داستان "پرتقال‌های خونی" یکی از ۲۰ داستان برگزیده‌ی سومین دوره‌ی جایزه ادبی بهرام صادقی است که از بین ۱۰۰۶ داستان ثبت‌شده در دبیرخانه‌ی جایزه، در مرحله‌ی اول داوری برگزیده شده‌اند.
alireza gh
۱۳۹۵/۱۰/۲۹

مشخصا" نویسنده با پشتوانه قوی مطالعه ی کارهای خوب و با تمرین بسیار زیاد به این سطح از توانمندی و حرفه ای گری رسیده. جای تبریک داره. نشانه ها به خوبی استفاده شدند. از شب کوری پدر و تشخیص ندادن

- بیشتر
سعید جان
۱۳۹۶/۰۷/۰۱

اولاش خیلی باحال تر بود... اینم پنج تا ستاره حالشو ببره...

Khat Khati
۱۳۹۶/۰۸/۲۲

داستان سرشار از توصیفات زیبا و فضاسازی های عینی و بی کم و کاست بود. با قدرت و بسیار ماهرانه شروع شد اما هر چه به جلو میرفت از قدرت داستان کم می شد و به نظر من داستان دچار

- بیشتر
علیرضا حساس
۱۳۹۷/۰۴/۱۹

خیلی لذت بردم ... برای توصیف حالِ خوبتون نیاز نیست به فارسی سخت روی بیارین همینکه فضای داستان بهتون آرامش بده همین کافیه بنظر من

Meysam frj
۱۳۹۶/۱۱/۱۴

توصیفات صحنه و شخصیت ها خیلی عالی،پیوستگی و ارتباط تیکه‌های داستان هم عالی.از جمله داستاناییه که محدود به یه بُعد خاص نیست،نکات روانشناختی داره،نکات جامعه شناختی داره(البته در حد یه داستان کوتاه) ولی یه ایراد از نظر من (بعنوان یه

- بیشتر
fateme
۱۳۹۷/۰۵/۱۸

خیلی خوب بود ولی چرا آخرش انقدر نامعلوم !!

Negar Amini
۱۳۹۷/۰۳/۱۳

توصیفاتش عالی بود👌👌

M.l
۱۳۹۸/۰۶/۱۴

عالی👍

Ms.vey
۱۳۹۹/۰۶/۰۸

داستان زیبایی بود با توصیفات خوب منتها کمی مفهوم عمیق داشت متوجه نشدم پایان بندی هم زیاد جالب نبود

soren karimi
۱۳۹۹/۰۸/۰۸

جذاب و پرپتانسیل، اما زود رها شد.

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۳)
رنگ آسمان سیاه است. باد قطره‌های درشت باران را شلاقی به صورت می‌کوبد، چشم چشم را نمی‌بیند. موجها خودشان را می‌کوبند به ساحل و ماهیهای زنده را پرت می‌کنند به اطراف.
mah
میوه بهشتی همین پرتقال‌های خونی‌اند باقی شوخی‌ است.
هیچ کس
دستهایش مثل دو قالب یخ بود. چشم‌هایمان در سیاهی مطلق ماشین همدیگر را پیدا کردند و برق اشک را تویش دیدم. رویش را برگرداند و مستقیم و بی‌حرکت جاده را پایید تا روشنایی روز. پیشانی‌ام را به شیشه چسباندم تا خنکی‌اش خواب را از سرم بپراند تا اگر مامان هم حیوان و آدم را در سیاهی شب تشخیص نداد جورش را بکشم. با دودست فکم را نگه داشتم تا صدای بهم خوردن دندانهایم حواس بابا را پرت نکند. بخاری ماشین خراب بود و از درز درها سوز باد مرطوب تا مغز استخوان را می‌لرزاند، اورکت بابا را آرام آرام تا زیر گلویم بالا کشیدم. به هر خاطره کودکی سرک بکشم فریاد بابا هست که خاطره‌ها را بلرزاند. گاهی دور هم که جمع می‌شویم بعد هر خاطره‌ای یکی‌مان بغض می‌کند و می‌گوید چقدر جایش خالیست‌، اما همه می‌دانیم که جایش خالی نیست، بیشتر از همه مامان که معلوم نیست بالاخره کی می‌خواهد رخت بیوه‌ دلتنگ را از تنش بیرون بیاورد و پرده را بیندازد و اعلام کند که نمایش تمام شد.
♡♡♡Mahsa banoooooo♡♡♡
مامان گفته بود چند کیلو میوه یا خرما بخرم و در قبرستان پشت مسجد برای بابا خیرات کنم‌، خودش به هر شهری که می‌رفت این کار را می‌کرد، به خیالش با چند کیلو خرما و میوه و خیرات کردن‌، روح بابا به آرامش می‌رسد
Mohammad Bagheri
مثل آدمهای توی اخبار بودی برایشان‌، یک نوبت می‌آمدی، آن هم با موعظه و می‌رفتی تا موعظه بعدی.
danyal shams
مامان گفت تو هیچ‌وقت نبودی؛ نه که هیچ وقت نباشی مثل آدمهای توی اخبار بودی برایشان‌، یک نوبت می‌آمدی، آن هم با موعظه و می‌رفتی تا موعظه بعدی.
Ms.vey
از خاطره‌ها، فریادها و تشرها و انگشت اشاره‌ استخوانی‌اش را که در هوا می‌چرخید و مثل لوله تفنگ شکاری سمت کسی اشاره می‌رفت حذف می‌کنیم و جایش لبخند و تذکر مهربانانه می‌گذاریم و با خیال پدری که می‌توانست باشد و نبود دل خوش می‌کنیم
starysaman
به هر خاطره کودکی سرک بکشم فریاد بابا هست که خاطره‌ها را بلرزاند. گاهی دور هم که جمع می‌شویم بعد هر خاطره‌ای یکی‌مان بغض می‌کند و می‌گوید چقدر جایش خالیست‌، اما همه می‌دانیم که جایش خالی نیست، بیشتر از همه مامان که معلوم نیست بالاخره کی می‌خواهد رخت بیوه‌ دلتنگ را از تنش بیرون بیاورد و پرده را بیندازد و اعلام کند که نمایش تمام شد
Ms.vey
نمی‌فهمی که کورم و ماشین و حیوان و آدم را تشخیص نمی‌دهم
fateme
لبهای ترک‌خورده‌اش را به آرامی تکان داد و گفت هیچ‌چیز از زندگی نفهمیدم عطیه، مامان فقط نگاهش کرد. از پشت سر مامان گردن کشیدم و گفتم ما هم
مریم صادقی