
کتاب پایان؟
معرفی کتاب پایان؟
کتاب پایان؟ نوشتهٔ همایون رضوانی اول و وحید ریسمان باف است و نشر ارسس آن را منتشر کرده است.
درباره کتاب پایان؟
کتاب پایان؟ داستانی تخیلی است که دو نوجوان به نامهای وحید ریسمان باف و همایون رضوانی اول آن را نوشتهاند. طرح جلد و نقاشیهای داخل کتاب توسط وحید ریسمان باف صورت گرفته است.
خواندن کتاب پایان؟ را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم
این کتاب را به نوجوانان علاقهمند به داستانهای تخیلی پیشنهاد میکنیم.
بخشی از کتاب پایان؟
«زن، با لباسی کهنه، وارد شهر شد. با تکه پارچهای دختر بچهاش را بر پشتش نگه داشته بود. لنگان لنگان از کنار تابلوی شهر سیلِم گذشت.
«به شهر سیلِم خوش آمدید!»
به خانه متروکهای، که کمی جلوتر از تابلوی ورودی شهر قرار داشت، وارد شد. سرسبزی و طراوت شهر سیلم، که خوش آب و هوا ترینِ روستاهای ایالت بود، پس از ورود زن غریبه، به دست باد سپرده شد و به شهری تیره و خاکستری بدل گشت.
هر روز صبح در شهر میچرخید و چیزی برای خوردن پیدا میکرد و نزدیک عصر به خانه باز میگشت. با دختر کوچکش غروب را تماشا میکردند و سپس به خواب میرفتند.
او از شهر دوری به اینجا مهاجرت کرده بود. اخبار روستاهای اطراف اینگونه میگفتند که او با نفرین، تمام مردم روستای مجاور را مسموم کرده است بنابراین همه او را مقصر میدانستند و از وی متنفر شدند.
یکی از روزها، خانه متروکه زن به آتش کشیده شد. او داد میزد و کمک میخواست. هیچ کس حاضر به کمک نشد. سرانجام مجبور شد با دخترش به جنگل فرار کند. ماه، مسیر ناهموارش را روشن میکرد. باد به صورتش میکوبید. فرزند کوچکش را بغل کرده و شروع به دویدن کرد. ابرهای سیاه، ماه را پنهان کردند و همه جا در تاریکی فرو رفت... این داستان پرهیجان همچنان ادامه دارد .
***
صدای زئوس در رعد و برق گم میشود. باید به سرعت انجام میدادند.
کریستوفر سعی کرد با تفنگ کوچک کننده، ماشین را کوچک کند تا آنرا راحتتر به سمت درخت ببرند اما تفنگ جرقهای زد و جرقه به دست او خورد. دستش را کشید و تفنگ از دستش افتاد.
پروفسور زئوس تفنگ را برداشت و آنرا داخل ماشین گذاشت.
- توی باران و رعد و برق کار نمیکنه.
هر دو شروع به هل دادن ماشین لینکلن کردند. پس از مدتی هل دادن ماشین زیر رگبار باران، کنار درخت سوخته رسیدند. هر دو سوار آن شدند.
- حالا باید به ترتیب، مواد رو روی درخت بریزیم. تو هم یک سیخ بلند به بالای ماشین وصل کن تا یک رعد و برق دیگه به ماشین برخورد کنه...
کریستوفر یک شاخه درخت را عمود، به ماشین وصل میکند و داخل ماشین میآید. پروفسور زئوس با شمارش معکوس، مادهها را میریزد.
اول آب، که توسط رگبار شدید روی درخت سوخته ریخته شد، سپس سنگ کوارتز را درون چوب سوخته، فرو کرد. بنزین را روی درخت ریخت و با شماره سه خرده شیشهها را روی درخت قرار داد.
- باید تا ده ثانیه دیگه... یک رعد و برق بهمون بخوره... وگرنه... وگرنه دیگه تمومه... تموم... همین جا میمونیم...
زئوس نفس نفس میزند و سعی میکند هوای سرد را تنفس نکند.
دستهایش را جلوی دهانش میگیرد و آنها را تکان میدهد. سقف گرد ماشین صدا میدهد...
تق...تق...تتق...تتتتلق...تلق...تتلوق...
ابرها تیرهتر میشوند. دیگر باران نمیبارد. جای آن، تگرگ میبارد!»
حجم
۱٫۱ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۵۶ صفحه
حجم
۱٫۱ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۵۶ صفحه
نظرات کاربران
داستان هاش خوب بود ولی یکم آخر هاش می شد بهتر تموم بشه
من نظرم اینکع واقعا عالیه خیلی داستان خوبیع 🙃🙃
کتاب خوبیه داستان جذابی داره و صفحات زیاد 😀😀
کتاب خوبی بود فقط تهش درمورداخرزمان توضیح خاصی نداد✖ و کیریستوفر و دکتر زءوس براشون چه اتفاقی افتاد
خخخخخخخخیللللللللللی باحال
این کتاب واقعا باحاله خیلی من از صفحه اول گفتم این کتاب عالیه🌚
عالییییییی به نظرم پیچیده ولی قشنگ بود
خیلی داستان مسخره اییه از نظر من چون داستان دو تا پسره خیلی مسخره ولی کتاب همه آرزو دارند خیلی قشنگه
بنظر من داستان های خیلی طولانی داره بچه هایی که خیلی کنجکاو هستنند هم مدرسه دارننند و نمیتونن داستان رو تا آخر بخوانند ولی اگر یه آدم بزرگسال بیکار و الاف و مجرد بخواد داستان (پایان؟) رو بخونه براش عالی
عالیه