نظرات درباره کتاب زندگی در پیش رو و نقد و بررسی خوانندگان | طاقچه
تصویر جلد کتاب زندگی در پیش رو

نظرات کاربران درباره کتاب زندگی در پیش رو

نویسنده:رومن گاری
انتشارات:نشر ثالث
امتیاز
۳.۸از ۲۲۳ رأی
۳٫۸
(۲۲۳)
مانا
لطفا در طاقچه بی نهایت بگذارید
مری‌آنژ
رنجی که از خواندن این کتاب حس کردم به‌گمانم تکرار شدنی نیست. اگر دغدغه‌ی فقر و زندگی ناعادلانه را داشته‌ باشید، به یقین خواندن این کتاب لازم است تا بطرز ملموسی بفهمید فقر و بی‌عدالتی در این جهان یعنی چه! گندش بزنند؛ قانون طبیعت را می‌گویم.
mahiiiijan
😂😂😂
آیدا
پیرمرد مهربون عزیز وقتی به نوشتن فرمال و ادبی عادت داشته باشی کاریش نمیشه کرد!🤷‍♀️
آیدا
پیرمرد مهربون عزیز وقتی به نوشتن فرمال و ادبی عادت داشته باشی کاریش نمیشه کرد!
mojtaba
داستان از شخصیت‌پردازی و مفهومی قوی برخوردار است، اما نکته‌ای که بهتره قبل از خوندنش بدونید اینه که فضای کتاب بسیار تاریک و غم‌انگیز است و روی روحیه‌تون اثر میزاره.
بالاجا کیشی
می‌روی یک کتاب می‌خری که عنوانش هست "زندگی پیش رو" به نویسندگی رومن گاری و ترجمه لیلی گلستان. عین کتاب‌های دیگر توی قفسه چپیده. هیچ تفاوت و تمایزی هم بین این و اون یکی کتابهای قفسه کتابفروشی نیست. ولی وقتی می‌آیی یک گوشه دنجی پیدا می‌کنی و شروع به خواندنش که می‌کنی؛ تازه می‌فهمی چی خریدی. مگر کتاب دست از سرت برمی‌دارد؟ مگر می‌توانی کتاب را زمین بگذاری؟ این از کجا پیدایش شد:"رومن گاری". واقعن این جور آدم‌ها معجزه‌گرند؟ نویسنده‌اند؟ چی تو جَنَم‌شان هست که به راحتی آب خوردن انگاری؛ همچین مشغولِت می‌کنند که نمی‌فهمی جادوی کلمات یعنی چه؟ یعنی فقط باید باور کنیم که این یارو رومن گاری فقط بارش کلمات بوده؟ کلی کلمات تو مخش تلمبار شده بوده و توانسته همچین کتابی را راست و ریس کنه؟ از صِرف کلمات چنین جادو و جمبلی ساخته نیست. معلوم نیست وقتی این جور آدم‌ها داشتند نفس می‌کشیدند عین آن یکی دیگر آدم‌ها نفس‌شان را قورت می‌دادند؟ یا نه اصلن یه جور و یه طور دیگری ایام را سپری می‌کردند؟ چه جوری می‌شود که خیلی‌های دیگر این همه را نمی‌بینند؟ چه بر سر آن دیگرانِ جز رومن گاری‌ها می‌آید، که با این که هرجا که بنی‌بشری رُسته و آسمان‌اش به رنگ جاهای دیگر است،این "زندگی پیش رو" را به همین نحو سیلان و جریان دارد را نمی‌بینند؟ و رومن گاری را چه می‌شود که این گونه متمایز از دیگران می‌ایستد و بر بالای منبری می‌رود که آن برپای منبر نشسته‌گانش از حیرت تمام، هاج و واج او را می‌نگرند. این همه زیر و بمِ یک زندگی بینوایی را شکل دادن، واقعن فقط از رومن‌گاری ساخته است. روایت و حکایت یک هرزه‌زاده. رنج و عذاب زن‌هایی که خودشان جورِ زندگی خودشان را می‌کشند. و هرزه‌زاده‌ها همان‌هایی که این زنان پَسِش می‌اندازند؛ آنها چه می‌گذرانند؟ و معلومم نیست چرا این همه حرف و حدیث و سخن را، رومن گاری کرده توی دهان یک بچه‌ی هرزه زاده‌ی چهارده ساله؟ یعنی باید باور کنیم که این رنج است، این عذاب است، این سختی کشیدن‌های بی‌حد و حصر است که چشم آدمی را باز می‌کند تا بتواند واقعیت‌های پیرامونی را بلُمباند. تا هر آنچه در "زندگی پیش رو" را می‌بیند و می‌چشد؛ جارو کند و بریزد در ذهن و ضمیرش تا به راحتی آب خوردن برایت روایت کند. سهل و ساده و البته مُمتنع. که اگر هم سهل و ساده روایت هم کرده باشد، البته که چندان کلیشه‌ای در این روایت نمی‌بینی. اگر هم به سادگی بیان می‌شود یک مُمتنع سختی در دلش خوابیده است. این یارو "مومو" درست که هر جا گیر می‌آورد می‌ریند. یا که لباس درست و حسابی تنش نیست و حتی از خورد و خوراک هم چندان تأمین نیست؛ ولی ذهن و زبانش خوب اطرافش را رصد می‌کند. مومو یا همان محمد، بی‌نوایِ هرزه‌زاده‌ای بیش نیست. ولی گویی همین خودش کلی است تا بتواند زیر و بم زندگی را بفهمد. قدر رُزا را بفهمد. رُزا همان زن هرزه‌ای که سر پیری، بچه‌های هرزه‌زاده را زیر سقف خانه‌اش در ازای ماهیانه‌ اُجرتی که از آنها که این بچه‌ها را پس انداخته‌اند می‌گیرد تا زندگی آنها را سر و سامانی بدهد. همین موموست که دلش به حال سگش می‌سوزد و آن را به خانمی می‌فروشد تا شاید او زندگی راحت‌تری را در پیش داشته باشد.؛ و با تمام بی‌نوایی‌اش می‌داند که این پول‌ها خوردن ندارد و آن پانصد فرانک را در سوراخ گندابی می‌اندازد. این موموست که ارزش لبخندهای بنانیا را در چشم رُزا می‌بیند. بنانیا همان دختر هرزه‌زاده‌ی سه ساله‌ای که در شش ماهه گذشته پدر و مادر ناشناخته‌اش حواله‌ی چندرغاز پول را به رُزا نفرستاده‌اند. رُزا خانم با این اوضاع حاضر بود بنانیا را به پرورشگاه بسپارد اما لبخندش را نه. و چون هر دو لازم و ملزوم هم بودند، رُزا خانم مجبور بود هر دو را نگاه دارد. رُزا زنی یهودی است. یهودی که از جامعه آلمان پس رانده شده است. رُزا خود پس‌رانده از جامعه آلمان، حال مأمنی را برای پس‌انداخته‌شدگان تدارک دیده است: موسی، محمد،بنانیا، میشل،.. و هر آن که هنوز موجودیت‌شان رسمیت نیافته است که به چشم جامعه دیده شوند. آیا مومو همان ویکتورهوگوی خُردسالی است که دارد قصه‌ی پر غصه‌ی بی‌نوایان را روایت می‌کند. بی‌نوایانی که پول و پَله و خورد و خوراک ندارند که هیچ؛ بل هرزه‌زاده هم هستند یا همان پس‌انداخته زن و مردی ناشناس. آذوقه‌ای برای پر کردن شکم که ندارند، بل باید مواظب باشند که به چشم پلیس رؤیت نشوند. مومو از بس که زود از نعمت پدر و مادر محروم شده؛ زودی حال‌اش شده. زودی چشم و زبانش باز شده. بیشتر از سن و سالش دارد می‌فهمد. و خوب هم می‌فهمد که زیبایی‌های زندگی کجا لانه کرده و زشتی‌ها و پلیدی‌ها کجا. او "بیارها" را حتی می‌فهمد. از حالِ دلِ سیاهان خبر دارد. می‌داند که آنها خیلی زجر کشیده‌اند و "باید هر وقت که فرصت کردیم درکشان کنیم". از حالِ دل زن‌های تن‌فروش خبر دارد. می‌گوید آنها بهترین مادرهای دنیا هستند و اگر هم عده‌ای‌شان بعدِ پس انداختن بچه‌شان سراغ از او نمی‌گیرند، حتمن عذری دارند. مومو می‌فهمید که بزرگ شدن هیچ خیریتی توش نیست. شاد و شنگولی‌ات را از دست می‌دهی و وقتش می‌رسد که مثلِ بقیه مردم حداقل از یک نفر متنفر باشی و هرچی هم بیشتر فکر و خیال بکنی زودتر بزرگ می‌شی و اگر همین که بدانی چهارده سالِت است نه ده سالی که رُزا خانم می‌گفت؛ چه راحت "عوضی" می‌شی و خیلی زود هم به همین‌ها عادت می‌کنی. و گاه گُداری هم خودت را به خریت می‌زنی. مومو با این که نه می‌داند از پس و پشت کدامین زن و مردی عمل آمده است و نه می‌داند که از کجاست. از الجزایر است یا از مراکش؟ و با این که در هیچ سندی وجودش منعکس نشده است؛ ولی گویی بیش از آن به رسمیت شناخته شده‌گان زندگی حالی‌اش می‌شود. می‌داند که زندگی، چیزی نیست که متعلق به همه باشد. خیلی‌ها مثل او زندگی بِهشان چپانده می‌شود و مجبورند که زندگی کنند. برخی‌ها همه‌ی بدبختی‌ها را باهم یکجا دارند. هم زشت‌اند، هم پیر و هم بیچاره. و بعضی‌های دیگر هیچ یک از اینها را مبتلا نیستند. و اینها چه خبر دارند از حال و روز خانم رُزاها. او چیزی نیست که توجه کسی را جلب کند. ولی این را هم می‌داند که اگر همه مثل آن خانم لولا که عوضی می‌خواندنداش بودند، دنیا حسابی چیز دیگری می‌شد و بدبختی‌ها هم کم‌تر. همان لولا خانمی که این همه طبقات را بی‌آسانسوری بالا می‌آمد و خودش را می‌رساند به رُزای درمانده تا بهش پولی بدهد. آن هم فقط به خاطر دل او. آنها بی‌آنکه بدانند یکی‌شان یهودی، آن دیگری مسلمان و آن یکی دیگر ویتنامی و یا سیاه‌پوست است زیر سقف خانه رُزا خانمِ یهودی روز به شب می‌رساندند. و البته رُزا خانم پیرزنِ چاق و چله و فرتوت و تن‌فروش بازنشسته، خود زن مقدسی است در چشم مومو. چیز دیگری است. مومو همه چیز را می‌داند و خبر دارد از این که رُزا خانم، همین زندگی‌ای که در پیش رو دارد از صدقه سری پدر ناشناسی است که بهش چپانده. او هم خود هرزه‌زاده‌ای بیش نیست. آیا خانه‌ی رُزا خانه‌ی بیچارگان جهان است؟ و با این که مومو بچه‌گی‌اش را با شستن کونِ بچه‌های کوچکتر از خود و گاهی وقت‌ها برای این که پول توجیبی پیدا کند بیاری برای این و آن می‌کند؛ و آن دیگران که به قول مومو آن قدر نو بودند که به هیچ چیزی شبیه نبودند و کسی ازشان کار نکشیده بود؛ وقتی به موموها برمی‌خوردند انگار که یک "تیکه گُه" دیده‌اند. چرا که موموها مثل آدم‌های مفلوک لباس می‌پوشیدند. آیا با این وضعیت بی‌سر و سامان، مومو از انسان بودن و انسان ماندن فاصله‌ای بیش داشت؟ و یا نه؛ اینها خود انسان ماندن را با تمام مشقات‌اش بر دوش می‌کشیدندو معنای شرافت انسانی را بیشتر فهم می‌کردند؟ مومو خود آرزوی بزرگش این بود که: "اگر می‌توانستم فقط به هرزه‌های پیر رسیدگی می‌کردم. چون جوان‌ترها که بیار دارند. اما پیرها هیچ کس را ندارند. آن‌هایی را انتخاب می‌کردم که پیر و زشت باشند و دیگر به درد هیچی نخورند، بیارشان می‌شدم. بهشان می‌رسیدم و عدالت را برقرار می‌کردم. بزرگترین پلیس و بیار دنیا می‌شدم و با این کارم دیگر کسی هرزه‌ی پیر تنهایی را نمی‌دید که در طبقه ششم یک عمارت بی‌آسانسور گریه کند." و البته گاهی وقت‌ها که می‌فهمید نه پدر دارد و نه مادر و نه حتی یک دوچرخه؛ حالش خراب می‌شد. به زندگی‌اش مثل چیزی که زورکی تو حلقش چپانده باشند نگاه می‌کرد. این جور وقتها نمی‌توانست یک جایی آرام و قرار داشته باشد. "بچه هرزه، در نظر آدم‌های خوب یعنی بیار و پاانداز و قاتل و بزهکار." ولی مومو چیز دیگری است. او فکر می‌کرد که دو نفر تنها به این خاطر باید باهم هم عروسی ‌کنند که غصه‌ی یکدیگر را بخورند. که نباید از دنیا خیلی طلبکار بود و کلی فکر و خیال خوب از این جنس و جنم.
کاربر 9852462
بهترین توصیفی بود که میتوانستید از این کتاب بکنید . در صفحات آخر این کتاب ، گریه نکردن خیلی مشکل بود و با خواندن نظر شما درمورد این کتاب ، تک تک واقعیت های داستان ناگهان در ذهن آدم مرور میشد و درک این واقعیت ها چقدر غم انگیز بود...
کاربر 9852462
بهترین توصیفی بود که می‌توانستید از کتاب بکنید ، منی که در صفحات آخر کتاب برایم سخت بود تا گریه نکنم، با خواندن این نظرتون حتی کتاب رو بیشتر از چیزی که خوانده بودمش درک کردم و چقدر غم انگیزه درک همچین واقعیتی ...
بالاجا کیشی
خیلی ممنون از لطفتون
___fareee___
یه داستان غم انگیز که در لحظات اوجش میتونه شما بخندونه و ترجمه روانی که حرف نداشت
khorshid
یکی از بهترین رمان هایی که خوندم و از خط به خطش لذت بردم، ترجمه ی خیلی خوبی هم داشت. کتابیه که حرف برای گفتن زیاد داره و حتما چیزی بهمون اضافه میکنه.پیشنهاد میکنم بخونید، حتما نسخه ی چاپی اش هم میگیرم تا تو‌کتابخونه داشته باشم و دوباره بخونمش.
فاطمه
کتاب زندگی در پیش رو داستان زندگی پسری به نام محمد(مومو) است که تحت سرپرستی زرا خانم است. نثر کتاب با زبان کودکانه ای همراه است که مترجم سرکار خانم لیلی گلستان به شکل بسیار زیبایی که حالت کودکانه را در ترجمه حفظ کرده اند. کتاب ما را با رنج ها و دلخوشی های محمد همراه می‌کند و دنیای کوچک و دردناک یک کودک پرورشگاهی را نمایش می‌دهد. فضای داستانی کتاب غم انگیز، عمیق و در عین حال زیباست.
Dayan
ترجمه بی‌نظیره و یه‌سری جاها تعجب می‌کردم یک‌سری کلمات چطور اجازه‌ی چاپ گرفتن! راوی داستان یه پسر بچه‌‌ست که لحن طنزی داره، اما یه طنز تلخ. فضای داستان تاریک و ناراحت کننده‌ست، ولی حقیقت زندگی رو به تصویر می‌کشه. یه سری جاها از شدت غم برای مومو کوچولو اشک توی چشمم جمع می‌شد ولی با لحن خنده‌دار کودکانه‌ش بین گریه و خنده می‌موندم.
نیلوفر معتبر
اول از همه، کتاب واقعاً ترجمه خوبی داشت و خدا را شکر سانسور نشده بود! موضوع کتاب، جالب و بدیع بود و خیلی شیرین روایت شده بود هرچند که در واقعیت، یه تراژدی بود! بیشتر از همه، کمبود توجهی که مومو داشت و هر کاری می کرد تا توجه بقیه رو به خودش جلب کنه، توجهم رو جلب کرد به این نکته که بی توجهی، آدم رو به چه کارها که وادار نمی کنه!!! در آخر، امیدوارم مومو، به آینده قهرمانانه ای که برای خودش ترسیم کرده بود، رسیده باشه :)
لیلا فراهانی
کتاب فوق العاده که به شما می افزاید ،کم حجم و ترجمه عالی ب گفته مترجم این پسر بچه تیز بین محله فقیر نشینی برامون تعریف میکنه که با تعریف های امیل زولا و ماکسیم گورکی فرق میکنه...تعریف خودش داره "بالاخره من هم روزی بینوایان راخواهم نوشت" با خوندنش حس و حال ناطور دشت و عقاید یک دلقک داشتم خلاصه ک از دستش ندید
زهرا سعیدی
آدم هیچوقت برای همه چیز خیلی جوان نیست. تجربه‌ی کهنه‌ مرا باور کنید.
zahra rahimzadeh
مثل کتاب ناطوردشت، زندگی از دید یک نوجوان به تصویر کشیده شده، با نگاهی متفاوت "در ظاهر شیرین اما یک درام واقعی"، آنقدر که دوست داشتم مومو واقعی بود و بارها لپش رو می کشیدم😅
لیلا فراهانی
دقیقا منم با خوندن این کتاب یاد ناطور دشت و البته عقاید یک دلقک افتادم👌
z.s.sadr
دوسه هفته ی پیش‌،همینطور که داشتم بخش کتابای جدیدو توکتابفروشی اسم نگاه می کردم برداشتمش و با خوندن مقدمه ی فوق العاده ای که لیلی گلستان براش نوشته تصمیم گرفتم تاآخر بخونمش حالا پشیمون نیستم ازاون تصمیم، به هرحال با مومو آشناشدم ،یه پسر ۱۴ ساله ی مسلمون که تویه محله ی فقیرپاریس زندگی میکنه وتوضیحاتش نگاهم رو راجع به پاریسم عمیق تر کرد داستان از زبان خود مومو نقل میشد و بی پرده ورک حرف زدنش نظرمخاطب رو به خودش جلب میکرد شایدخیلی فوق العاده نبودولی خب بعد مدت ها اولین کتابی بود که تونست اونقدرجذاب باشه که تاآخربخونم🌱
کاربر ۱۷۹۶۰۲۹
فوق العاده بود. داستان غم انگیز پسربچه ای(مومو) که به دنبال پیداکردن والدینش به خصوص مادرش هست. برداشت های کودکانه و ابتدایی این بچه از محیط و اتفاقات اطرافش طنازانه بیان شده . درواقع به نوعی طنز تلخ هست و پایان غم انگیزی داره. من از خوندنش مثل بقیه کتابهای رومن گاری خیلی لذت بردم.
زهره🌱
داستان غمگین و تامل برانگیزی داره که فقر و بی عدالتی رو به خوبی نشون میده, و حتی یک سری از باورها! البته از اینکه داستان طولانی و توضیحات زیادی نداشت خوشحالم. چون مطمئنا کسالت بار میشد. اوایل داستان شاید باید خودتون رو هل بدین تا جلوتر برین اما از اواسط گیرایی داستان بیشتر میشه و با یه پایان تامل برانگیز و تا حدی غیرمنتظره تموم میشه. درواقع اخر داستان می ارزه به اینکه صفحه به صفحه خونده بشه تا به اخر برسه
Marziyeh
من صدایش رو گوش کردم، عالی بود. داستانش فوقالعاده است
Mahsa
خیلی کتاب قشنگی بود. بخش های طنز کتاب واقعا عالی ترجمه شده بود. حتما پیشنهاد میکنم با ترجمه خانم گلستان خونده بشه.
Melika
بدون دویدن در زندگی، هیچ کاری نمی‌شود کرد...
واحه
کتابی عمیق و پر از غم بود. اما من دوستش داشتم... روان بود و شمارو با جریان خودش جا به جا می‌کرد. به معنای واقعی انگار کتاب رو از زبان یک کودکی که ابتدا فکر می‌کرد ده ساله اس می‌خوندین :) پیشنهادش می‌کنم...
مریم
کتاب قشنگه، و تلخ...
کاربر 2707998
کتاب قشنگی ست و ارزش مطالعه را دارد چون در اوج سیاهی منظره ای دل انگیز را نقاشی میکند
نازنین
بسیار لذت بردم از خوندن این اثر
sahar
آخر داستان ،مثل ی تأتر که چشمها رو خیره به روی سن نگه میداره،تونست من رو تحت تاثیر قرار بده
گل آفتابگردان
فوق العاده بود، یکی از بهترین رمان هایی که خواندم
کاربر 1675574
این داستان درباره ی پسر بچه ای به نام محمده که پیش خانمی زندگی میکنه به نام خانم رزا و این خانم میشه گفت یه جورایی یه اقامتگاه برای بچه های بی سرپرستی که حاصل روابط نامشروعن تدارک دیده و داستان حول محور محمد میچرخه. داستان به صورت اول شخص نوشته شده و ما داریم شرح داستان رو از زبان محمد میخونیم. این رمان خیلی خوب تونسته وضعیت اون منطقه از پاریس رو که خیلی از مهاجرا توش زندکی میکنن و بزهکاری رو به تصویر بکشه و روابطی که بین افراد به خصوص رابطه ی خودش و خانم رزا رو نشون بده که تو این مورد خیلی خوب عمل کرده. فقط یکی از مواردی که من بهش نقد دارم اینه که همه ی اینا داره از زبان یک کودک ۱۲-۱۳ساله گفته میشه و گاها این کودک حرفایی میزنه که به سنش نمیخوره و به نظر میاد که نویسنده این حرفا رو به شخصیت چپونده. خیلی از مواقع هم نویسنده متوجه این زیاده روی میشه و این حرفای گاها کلیشه ای و در اکثر موارد قلنبه سلنبه رو به عنوان نقل قولی از شخصیت های دیگر داستان روایت میکنه که این یکمی آزار دهنده میشه. مثلا یکی از شخصیت های این کتاب پیرمردیه که عاشق ویکتر هوگوعه. این شخصیت یک شخصیت کاملا منفعله و در طی داستان به هیییچ کاری نمیا و هیچ عملی نداره.حضور کاملا بی دلیلی داره تو داستان و خیلی از این حرفای کلیشه ای بعد از خود شخصیت از زبان این پیرمرد زده میشه. ترجمه خانم گلستان که مثل همیشه بینظیر بود. در کل کتاب کتاب خوبیه.اولین کتابی بود که از رومن گاری خوندم و به نثری که همون ابتدا داشت پیش بینی کردم روندی مثل نثر سلین رو خواهد داشت ولی رومن گاری کجا و سلین کجا. باتشکر از طاقچه.
Negar Safari
خیلی قشنگ بود :) راوی یه پسر بچه‌ی نوجوان هست به اسم مومو یا محمد. روایت زندگی‌اش در محله های فقیر پاریس. و آشنایی با آدم های‌ عجیب غریبی که مومو با اونها سروکله میز‌نه. یه جورایی فضای ناتور دشت سلینجر برای من تداعی شد اما خب کالفیلد سلینجر در آمریکای سرمایه داری بود و از ما می‌خواست که ببینیم و نپسندیم.در حالی‌که مومو باعث میشه آدم‌هایی که همیشه مورد قضاوت قرار می.گیرند را دوست بداریم. زندگی در پیش رو داستان مواجه شدن و دوست داشتن و نداشتن توامان زندگی‌ای هست که هیچی در پیش رو ندارد.
کاربر 2579617
مومو، پسر بچه‌ی عربیه که سپردنش به رزا خانم؛ یه پیرزن یهودی که از جهنم آشویتس جون سالم به در برده. هردوشون زهر هرزگی به تنشون مالیده شده؛ یکی از همون بدو تولد، یکی دیگه به مرور زمان. ولی با همه‌ی این سختی‌ها، نه عشق رو از دست دادن، نه توان دیدن زیبایی‌های کوچیک این دنیای به‌شدت بی‌رحم رو. تو این رمان، تلخی‌ها اون‌قدری زیاده و دونه‌درشته که اون چندتا لحظه‌ی کوچیکِ قشنگ، واقعاً برق می‌زنن تو چشم آدم.
atremahtab
ریتم کتاب خیلی کند بود،نبوغ نویسنده تو پرداختن به جزییات عجیب کاملا پیدا بود، ولی چون موضوع به نظر من خیلی کش پیدا کرده بود،کتاب از حوصله خوندن خارج شده بود...ولی در مجموع زاویه دید جالبی تو روایت داستان بود
کاربر 9183250
کتاب زندگی در پیش رو رمان بسیارجالبی بود . حکایت انسان هایی بود که با سختی و مشقت اما با عشق به دیگران و همدیگر زندگی می کنند . حاوی جملات اثربخش و آموزنده ای برای خواننده بود . پسر کوچک رمان که با وجود سختی های بسیار زیاد در زندگی خود نمی خواست با پرداختن به چیزهایی که انسان را از انسانیت و از بودن ساقط می کنند ، خوشبختی را به دست بیاورد و به نظرش ان خوشبختی لحظه ای اصلا ارزشی نداشت . به گونه ای می خواست که اطرافیان خود و کسانی که به ما محبت و کمک می کنند را دوست بداریم و قدر کارهایشان را بدانیم .نسبت به سالمندان مهربان و با گذشت باشیم و خالصانه به آن ها عشق بورزیم . موقعیتی که در آن هستیم را قدرش را بدانیم .
migmig
خب... حقیقتاً خودم رو گم‌شده در کلمات و احساسات تصور می‌کنم چون تنها دقیقه‌ای از تموم کردن این کتاب گذشته و می‌تونم خیسی چشم‌هام و درد توی قلبم رو حس کنم. کتاب درمورد محمد کوچولو یا موموئه که برامون تعریف می‌کنه؛ اطرافش، رزا خانم، بچه‌های دیگه، خیابون‌ها، یهود‌ها، عرب‌ها، آفریقایی‌ها و زندگی‌ای که «هیچ‌وقت براش به اندازه‌ی کافی جوون نبوده.» خیلی زودتر از آنچه که فکر می‌کردم تمومش کردم و به جرئت جز بهترین کتاب‌هایی‌ه که خوندم؛ چندجایی گریه کردم و چندجایی همون‌طور که می‌خندیدم چشم‌هام خیس شد. چون به قول مومو، زندگی‌ه دیگه. این‌طوریه دیگه. نگارش کتاب از زبان یک پسر کوچک واقعاً عالی بود و در هیچ‌جای کتاب فکر نمی‌کردی کسی جز این پسر داره روایت می‌کنه و ترجمه بسیار عالی بود؛ به شدت از این‌که مودبانه‌سازی نشده بود خوشم اومد چون احتمالاً در غیر این صورت اون تأثیری رو که باید می‌گذاشت، نمی‌ذاشت. این کتاب رو واقعاً توصیه می‌کنم و خوندنش رو از دست ندید.
Fereshte
به نظرمن خیلی کتاب مزخرفی بود واصلن ارزش خواندن نداره فقط خوشحالم که بابتش پولی ندادم خیلی چرت وپرت بود
Yegan_10
بنظرم این کتاب خیلی جالب فقر رو کامل و قابل درک و لمس توضیح داده بود و گاهی اوقات طنز تلخی هم داشت... من که خوشم اومد ازش:)
یا محمد مصطفی
ادبیات داستانی جالب بود
کاربر 1849116
همه چیش اندازه بود. 👌
آرزو
بسیار کتاب قشنگیه، وقتی شروعش کنید سخت زمین میگذارید با این حال بسیار تلخه
deli_ebadi
واقعا خواندنی🩵
zahra khatoon
از نظر من جزو کتاب هایی بود ک نمیشد زمین بذاری
🌊🫧🐚Tanin
خیلی عمیق و دوست داشتنی بود
Atena
کتاب معرکه‌ای بود و ترجمه معرکه‌تری داشت. به محض تمام شدنش گریستم، فقط گریستم بی‌آنکه بدانم برای کدام دلیل چرا که خط به خط کتاب دلیلی بود برای اشک ریختن. این کتاب جا خوش کرد کنج قلبم.
کاربر 10611314
عالیه
Fatemeh jamavari
اینقدر که نویسنده یا بهتره بگم این پسر بچه از هر دری سخنی میگه و از هر قسمت به هزار قسمت وصلت میکنه که نتونستم بیشتر از 80 صفحه بخونم واقعا کلافه شدم.. البته داستان هم جذابیت نداشت و تقریبا همه ی اتفاقات تکراری بود من که دوست نداشتم کتاب رو
صنم
به نظرم اصلا کتابی که مورد پسند عامه باشه نیست. ارتباط بین اسم کتاب و داستش رو هم خیلی نفهمیدم. در کل از کتابی هایی که به هیکس پیشنهادش نمیدم.
کاربر 7913035
خیلی روان و زیبا بود
Mahtab
رومن گاری داستان رو از زبان پسر ده ساله‌ای به نام محمد که مومو صداش میکنن و پیش خانمی به اسم «رزا خانم» زندگی میکنه، روایت می‌کنه. پسری که به خاطر شرایط زندگی متفاوتش، با اتفاقات مختلفی مواجه شده و در جریان این اتفاقات به فقر، به تبعیض، به عادلانه نبودن زندگی، به نداشتن خانواده، به مدرسه نرفتن و به پوشیدن لباس‌های کهنه عادت می‌کنه و با قبول این مسائل به دنبال راه حلی برای مشکلات و خوشحال کردن رزا خانم می‌گرده و در این مسیر ما رو با تجربه های کهنه و جدید خودش همراه می‌کنه‌. مسیری که هیچ وقت به پایان نمی‌رسه چون زندگی در پیش روی ما ادامه داره .. ▪️قبل از اینکه این کتاب رو بخرم، اسمش رو شنیده بودم و بخاطر اسم خاصی که داشت، دوست داشتم اون رو بخرم و بخونم. یک روز بعدازظهر توی یکشنبه بازار از آقای کتابفروش این کتاب رو خریدم و از همون روز شروع به خوندنش کردم. کتابی غم انگیز با ترجمه عالی خانم گلستان که هیچ جوره نشد تا آخر کنارش بذارم .
luigi
نسبت به کتابهای دیگه ای که تو این سبک خوندم، کند پیش میرفت. درواقع می‌تونستی از بعضی پاراگراف ها بپری بدون اینکه داستان رو از دست بدی. چرا؟ چون خیلی جزییات و تکرار توشون بود که کمی خسته کننده میشد. اما داستان قشنگی داشت. ✅
zizi
یکی از بهترین کتابهایی که خوندم
کاربر 1644955
من چون اقای سروش صحت معرفی کرده بودن فکردم باید کتاب خوبی باشه، ولی واقعا خوشم نیومد یعنی چیزی اخر کتاب دستگیر ادم نمیشه... لاقل من چیز خاصی یاد نگرفتم یا لذت نبردم ازش...
amin azadi
کتابی بسیار زیبا و غمناک ترجمه فوق العاده و مسیر داستان شما رو با خود همراه میکنه و مومو دوس داشتنی و جمله تامل برانگیزش گه بزنه به این قانون طبیعت 🌱🌱🌱
مینا سین
این کتاب یکی از بهترین کتابهای عمرم بوده که میخوام به همه پیشنهادش کنم. لحن شیرین و فوق العاده بانمک شخصیت داستان که یه کودکه در کنار عمق فکر و استقلالی که برای خودش داره فوق العاده ترکیب جذابی از دارک کمدی (طنز تلخ) ساخته. همراه این کودک توی زندگیش میشید و در نهایت هم داستان به شکل فوق العاده زیبایی تموم میشه.
ياسْمين
ترجمه بی نظیر و فضایی به شدت غم انگیز!

حجم

۱۷۵٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۷

تعداد صفحه‌ها

۲۳۱ صفحه

حجم

۱۷۵٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۷

تعداد صفحه‌ها

۲۳۱ صفحه

قیمت:
۱۱۵,۵۰۰
۹۲,۴۰۰
۲۰%
تومان