جملات زیبای کتاب حصار و سگ های پدرم | طاقچه
تصویر جلد کتاب حصار و سگ های پدرمsubscriptionAvailable

کتاب حصار و سگ های پدرم

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۳۰ رأی)
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Call_Me_Mahi
۱۷
آری، من فرزند فرهنگی هستم که برای زنده ماندن نباید فکر کند. باید همچون برده‌ای باشد که از آزادی خود صرف‌نظر می‌کند و تسلیم ارباب خود می‌شود تا زنده بماند
Call_Me_Mahi
۹
من آفریدهٔ فرهنگی هستم که مردمانش باشرم در پرده، از عشق و دوست داشتن سخن می‌گویند، اما در همان حال نظارهٔ کشتار و آشوب و جنگ و دعوا در نظرشان بسیار طبیعی است. آن‌جا، در سرزمین من، اگر زن و شوهر به جان هم بیفتند، امری طبیعی و عادی است؛ اما اگر آن‌ها عاشقانه همدیگر را در آغوش گیرند، گناه کبیره محسوب می‌شود. آن‌جا بین محل زندگی و گورستان فاصله‌ای نیست!
Mary gholami
۸
زیبایی هر دروغی، آن است که هر چه زمان می‌گذرد، حقیقی‌تر می‌نماید.
Fateme Eskandary
۵
«خیلی حیف است که پلنگ جنس ماده داشته باشد، هر قدر نگاهش می‌کنم، دلم به درد می‌آید.»
Mary gholami
۵
تقدیم به روح پدرم، به حصار کوچکش؛ به بچه‌هایم که امیدوارم هنگامی که بزرگ شدند، در حصار هیچ‌کس زندگی نکنند؛ حتا اگر حصار خودم باشد.
Mary gholami
۴
به مادرم و به حصار محقر پدرم و به نسلی که امیدوارم همهٔ حصارها را ویران کنند.
Mary gholami
۴
من فرزند فرهنگی هستم که برای زنده ماندن نباید فکر کند. باید همچون برده‌ای باشد که از آزادی خود صرف‌نظر می‌کند و تسلیم ارباب خود می‌شود تا زنده بماند.
Call_Me_Mahi
۳
«دروغ است و... چیز دیگری نیست... زیبایی هر دروغی، آن است که هر چه زمان می‌گذرد، حقیقی‌تر می‌نماید.»
Call_Me_Mahi
۳
من می‌خواهم به همهٔ ارزش‌ها و مقدساتی که بر پایهٔ اطاعت کورکورانه استوار است شک کنم و همه را مورد سؤال قرار دهم. من دوست‌دار اعتراض کردن (پروتستیست) هستم.
فاطمه کشوری ( خاکستری)
۲
در فرهنگ ما، چنان ترس، دودلی و تردید از پرسش کردن بر وجود انسان‌ها مستولی شده، که به‌حقیقت، رهایی از آن بسی دشوار است. بی‌گمان ریشهٔ این تردیدها به واسطهٔ یقین مذهبی است. زیرا در آیین ما، برای همهٔ پرسش‌ها پاسخِ آماده وجود دارد [...] در فرهنگ ما، انسان‌ها بیچاره‌تر و کوچک‌تر از آن‌اند که به اطراف خود نظر بیندازد و با تأمل و دقت به دور و نزدیکِ خود بنگرند و پرسش‌شان را مطرح کنند. چون همهٔ پاسخ‌ها در عقلِ سرگردان وجود دارد.
Mmdoo
۲
پدر آفتاب را دوست داشت، خورشید می‌سوزاند و برشته می‌کند و می‌جوشاند، کسی هم نمی‌تواند حتا از دور به چشم‌های خورشید خیره شود. سر را پایین می‌اندازد و چشم‌ها را می‌بندد. بی‌شرفی ماه از آن است که دور از چشم خورشید فرار می‌کند و راز شب‌ها را برملا می‌سازد.
LEILA
۲
«تو در آغوش یکی از زن‌هایت خواهی مُرد. در آغوش آن که از همه عزیزتر است!»
روباه پیر
۱
آیا جوانی‌ام در گناه و مجازاتْ به هدر رفت؟
LEILA
۱
«بی‌گمان اگر برویم به جایی خواهیم رسید. مگر ممکن است بیرون از حصار، دنیا ویران و به‌آخررسیده باشد؟»
LEILA
۱
می‌گفتم: «خدایا مرا به یکی از این حیوانات تبدیل کن.»
Hasti
۰
اگر او را نمی‌کشتم، نمی‌شد آزادشان کنم.
Hasti
۰
خدایا فریاد... فریادرسی... من گفتم او را می‌کشم و آزاد می‌شوم، آزاد و رها، تُف بر گذشته، وای از آینده.
Hasti
۰
وای از خشم و غضب خواهرانم
روباه پیر
۰
حین دویدن خودم را میان گلهٔ گاوها و گوسفندها می‌انداختم... می‌گفتم: «خدایا مرا به یکی از این حیوانات تبدیل کن.»
روباه پیر
۰
آسوده باشید، شماها بخوابید و من گرفتار باشم.
روباه پیر
۰
نمی‌دانستم که خودتان خفاش کور و عاشق تاریکی هستید. اگرنه، چرا به درون حصار خزیده‌اید و با آوار ویران‌شده‌اش، بار دیگر لانه و قفس و زنجیرها را برای خودتان از نو می‌سازید؟
روباه پیر
۰
هنگامی که مادران خودم به من پناه و مأوا نمی‌دهند، چه کسی به من جا و پناه می‌دهد؟
روباه پیر
۰
انگار در آن گور در مرحلهٔ دوزخ زندگی می‌کردم.
LEILA
۰
ممکن است من همزاد و جفت جنگ باشم؟
LEILA
۰
آسوده باشید، شماها بخوابید و من گرفتار باشم.
LEILA
۰
آیا جوانی‌ام در گناه و مجازاتْ به هدر رفت؟
کاربر ۷۳۸۹۳۶۷
۰
«دروغ است و... چیز دیگری نیست... زیبایی هر دروغی، آن است که هر چه زمان می‌گذرد، حقیقی‌تر می‌نماید.» «از کجا این حکمت را آموختی؟» «از این مُرده‌هایی که نیمه‌شب‌ها از فرط عذاب هذیان می‌گویند.»