تک و توکی آدم بودند که دل نمیکندند. آهسته آهسته از قبرها دور میشدند. باورشان نمیشد که مردهشان را تنها و مظلوم زیر خاک رها کردهاند و میروند. انگار احساس میکردند که مرده میفهمد که آنها رهایش کردهاند و دارند به سرکار و زندگیشان برمیگردند. زندهها احساس گناه میکردند که مردهها مردهاند، و شاید به این دلیل دل نمیکندند.