
بریدههایی از کتاب رازهای سرزمین من؛ جلد دوم
۴٫۱
(۱۴)
اگر جوانها نمرده بودند، حالا ما انقلاب نداشتیم.»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
بی آنکه حرفی بزند، با خوشحالی روزنامهٔ کیهان را گرفت جلو چشمم. و چراغ توی ماشین را روشن کرد. نوشته بود: «امام صبح فردا در تهران است.» و در میان اخبار دیگر نوشته بود که امام در دانشگاه تهران و بهشت زهرا سخنرانی خواهد کرد. مسیر حرکتش را از فرودگاه مهرآباد تا بهشت زهرا تعیین کرده بودند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
تک و توکی آدم بودند که دل نمیکندند. آهسته آهسته از قبرها دور میشدند. باورشان نمیشد که مردهشان را تنها و مظلوم زیر خاک رها کردهاند و میروند. انگار احساس میکردند که مرده میفهمد که آنها رهایش کردهاند و دارند به سرکار و زندگیشان برمیگردند. زندهها احساس گناه میکردند که مردهها مردهاند، و شاید به این دلیل دل نمیکندند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
وارد این خانه بشویم، اعمال ما بیهدف و بیمعنا بود. ولی حالا در برابر این پلاسیدگی گلها، پلاسیدگی بوها و طعم خاصی که روی زبان آدم از اصطکاک هوای آزاد با این گلخانه پیدا میشود همه چیز هدف پیدا کرده است. چند وقت است که این گلخانه از هوای دلخواه محروم شده؟
کاربر ۸۱۰۴۷۲
عمدآ تو را نادیده گرفت. با من گرم گرفت. بعد متوجه شدم از بالای شانهام پشت سرم را نگاه میکند. وقتی که به بهانهای برگشتم تو بهش لبخند میزدی. من معنی آن لبخند را میدانستم. آن لبخند به من هم زمانی زده شده بود.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
بدترین دعوای ممکن را کردیم. گفتم: «میکشمت!» تو گفتی: «بکش! من دیگر به اینجام رسیده. فهمیدی؟ از خودم عقم مینشیند. نه لباس درست و حسابی دارم، نه جواهرات، نه اعصاب. این حسادتهای تو هم مرا کشت.» من گفتم: «زندگی اینها نیست. زندگی عشق هم میخواهد با پول که نمیشود آدم عشق داشته باشد.» تو گفتی: «اتفاقآ با پول میشود همه چیز خرید. حتی عشق. حتی میشود عشق یک آدم دیگر را با پول از چنگش درآورد!» زدمت. گفتی: «بزن! هر کاری دلت میخواهد بکن. من میخواهم از پیش تو بروم. من دوستت ندارم!»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
«گفتم جلوی مرگ را نمیشود گرفت. حتمآ فردا هم یک عده میمیرند. امروز و فردا ندارد. مرگ هر وقت دلش بخواهد میآید. مرگ مثل زندگی است. فردا هم مثل هر روز دیگر یک عده به دنیا میآیند، یک عده از دنیا میروند.»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
این جا حالا مرکز خوابهای دنیاست. به جای آنکه بخوابی خواب ببینی، چشمت را باز کن، خواب ببین.»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
بحث سیاسی بینتیجه! در یک چیز هم عقیده بودند: سرنوشت چند طرف دعوا را فقط اسلحه تعیین خواهد کرد. هر کس اسلحه دستش بود و ارادهٔ استفاده از این اسلحه را هم داشت برنده میشد. راست و چپ و میانهاش فرقی نمیکرد. کسی که میخواست کودتا کند باید هم اسلحه میداشت و هم ارادهٔ استفاده از اسلحه را؛ و کسی که انقلاب میکرد باید هم اسلحه میداشت و هم ارادهٔ استفاده از اسلحه را. ماهیت اشخاص فرقی نمیکرد. این منطق کور تاریخ بود.
خانوم کاهو
مردم فریاد میزدند: «بازرگان! بازرگان! حکومتت مبارک!»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
میگفتند: «درود بر خمینی، سلام بر بازرگان!»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
جلوتر که رفتم، فریادی سیلآساتر و هیجانانگیزتر به گوش میرسید: «سرباز تو هم از مایی! ـ فردا میان مایی! ـ وقتی که این چنین است! ـ امروز چرا نیایی؟»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
فرمانده کل قوا خمینی
هوایی و دریایی و زمینی
ارباب بختیار جیمی کارتر است
امیر تیمسارها ژنرال هایزر است
تیمسار ایرانی برای هایزر
گماشته و امربر و نوکر است
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
تا موقعی که مردم تو خیابانها هستند، هیچ سلاحی کافی نیست. ممکن است صاحب اسلحه یک عده را بزند و بکشد، ولی همه را نمیتواند بزند و بکشد. هیچ کس همه را نمیکشد. هر کسی که قدرت را به دست بگیرد احتیاج به یک ملت دارد، اسمآ یا رسمآ؛ وگرنه تاریخ، تئاتر نیست که یکی نقش دولت را بازی کند، دیگری نقش ملت را، سومی نقش کودتاچی را، چهارمی نقش انقلابی را. بدترین حاکم کسی است که بی ملت بماند. مثل شاه.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
ولی انقلابی که فقط به وسیلهٔ سلاح تضمین میشود انقلاب نیست، قورخانهٔ وحشت است. انقلاب را باید مردم تضمین کنند،
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
ما بریم تو خانههامان، که چی؟ ما راه بازگشت نداریم، حتی اگر همهمان تو این راه کشته بشویم. این سنگر، یک سنگر اصلی است.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
چقدر ناگهان همه تنها شده بودند!
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
درست بود که این همه آدم مرده بودند، ولی انقلاب پیروز شده بود. و مهم همین بود.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
مرد خوشبختی است، نه؟»
«مرده هیچ وقت خوشبخت نیست. مرده بدبختی و خوشبختی سرش نمیشود. نگاهش کن. دیگر نیست. وقتی که یک نفر دیگر نیست، وجود ندارد، بدبختی و خوشبختی سرش نمیشود.»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
چرا آدمهای خوب میمیرند؟»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
در این مملکت، ما فقط جیب این پدرسوختهها را پر کرده بودیم. و حتی بعضی از اینها هم برگشته بودند و داشتند میزدند تو سر خود ما! بازار، بازاری که سی سال تمام از راه دلالی به بهترین پول و پلهها دست پیدا کرده بود، گاهی برمیگشت و خود ما را میکوبید. شاید در آن ماهها و روزهای آخر، به شاه هم همین حس بیزاری و نفرت دست داده بود.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
آنهایی که پنهان شده بودند، و یا آنهایی که در رفته بودند، در سوییس، فرانسه، انگلستان، آمریکا، آلمان و سایر کشورهای اروپایی، انتظار میکشیدند تا دری به تخته بخورد و من و امثال من روزی حکومت را عوض کنیم و از آنان دعوت کنیم برگردند، معشوقهها، زنها، کودکان، ویلاها، استخرها، بالکنهای مشرف به البرز، مشرف به تهران و یا مشرف به باغستانها و سروستانها را دوباره تصاحب کنند. و چقدر امیدها و انتظارات این آدمها با در نظر گرفتن شرایط مبهم و درهم و برهم فعلی، بیهوده و محال مینمود!
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
خونهای جوانان ما برای این جهات ریخته شده. برای این ریخته شده که ما آزادی میخواهیم.
خانوم کاهو
حتی اگر قرار بود آدم از یک سینی در حال پرواز، با سر بیفتد تو آن قبر گود بهشت زهراـ با آن شتکهای خاک زمستانی بر روی کفنش ـ باز هم محبت خوب بود. شانههایم، ستون فقراتم، سینهام، زانوهایم، پسگردنم، سراسر وجودم، اعماق روحم، احتیاج به محبت داشت.
خانوم کاهو
و مردم چقدر بدبخت بودند! آیا واقعآ همین مردم نکبتزده لذتهای غیرمشروع بخشی از جمعیت مردان شهر را در اختیار آنان گذاشته بودند؟ چه ماتم نکبتباری بر سر درهای سیاه مغازهها و خانهها، و صورتها و چشمها و موها و دستهای سیاه سوختهٔ این آدمها نشسته بود! بسیاری از خانهها سوخته بود و آنهایی که کاملاً نسوخته بود، از لیس پر التهاب آتش در امان نمانده بود.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
از همه مهمتر، از میان تل خاکستر و ویرانی، و از اعماق چهرههای مخدوش و مکیده و تکیده، و یا از پشت سرِ آنها، بوی خاصی به مشام آدم تازه واردی مثل من حملهور میشد. انگار شاش و نا، مدفوع انسان و حیوان و گوشت و پوست استخوان آنها را در یک تاوهٔ بزرگ ریخته بودند، زیر تاوه آتش روشن کرده بودند و جزغالهای از این مجموعه را به اضافهٔ همهٔ موشها، سوسکها و حشرات دیگر، و حتی گربهها و سگهای مرده، پس از آنکه آبی با فشار قوی آن را از جا کنده، به این سو و آن سو پخش کرده بود، تحویل چشم کنجکاو آدمی مثل من داده بودند. من که قبلاً شهرنو نرفته بودم،
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
پیرزنی با موهایی که انگار بر آن گِل مالیده بودند و گِل همان جا، روی موها مانده بود و خشک شده بود، کنار این تل زندگی زباله شده نشسته بود و انبر درازی را فرو میکرد تو این تل زباله، در میآورد، نگاه میکرد و دوباره میکرد آن تو.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
پنجرهای از بالای پلههای روبهرو باز شد. زنی با صورتی ترسزده کنار پنجره ظاهر شد،
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
دیگر در هوای آزاد از بوی جسد جزغاله خبری نبود.
ولی بو به سق دهن من چسبیده بود و انگار از همان جا در سراسر شهر پراکنده میشد، و یا وقتی که هوای شهر از راه دهن و دماغم وارد ریههایم میشد، آن بو و طعم شوم را جذب ذرات خود میکرد، به صورت بخشی از بافت خود در میآورد و سینهٔ مرا تسخیر میکرد. و جسد، چه مظلوم بود!
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
ابراهیم آقا که دید آدمی احساساتیتر از خودش پیدا شده، صدایش را به صدای راننده تنید و گریه کرد. قدری جلوتر حرکت کندتر شد.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
حجم
۵۵۸٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۷
تعداد صفحهها
۶۵۶ صفحه
حجم
۵۵۸٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۷
تعداد صفحهها
۶۵۶ صفحه
قیمت:
۱۴۴,۰۰۰
تومان