
٪۶۰
شراره
۲۷
کاش میشد به خوابیدن و خواب دیدن ادامه داد، ولی باید بیدار شد و به درک رسید. آه، خب، شاید هم بهتر است که بالاخره بیدار شویم، حتی رنج بکشیم، تااینکه یک عمر در خیالات و اوهاممان همان احمقی که بودیم باقی بمانیم
mary
۱۹
شاید هم بهتر است که بالاخره بیدار شویم، حتی رنج بکشیم، تااینکه یک عمر در خیالات و اوهاممان همان احمقی که بودیم باقی بمانیم
شراره
۱۶
پرندهای که بخواهد سنت و تعصب را پشتسر بگذارد و بالاتر بپرد، باید بالهایی قوی داشته باشد. تماشای موجودات ضعیفی که کبود و کوفته و خسته پرپرزنان بهسمت زمین برمیگردند منظرهٔ غمانگیزی است.»
مهری
۱۴
اما، هرچه هم پیش میآمد، تصمیم گرفته بود که دیگر به هیچکس جز خودش اتکا نکند.
مهری
۸
کاش میشد به خوابیدن و خواب دیدن ادامه داد، ولی باید بیدار شد و به درک رسید. آه، خب، شاید هم بهتر است که بالاخره بیدار شویم، حتی رنج بکشیم، تااینکه یک عمر در خیالات و اوهاممان همان احمقی که بودیم باقی بمانیم.»
Dreamer
۶
هیچوقت در زندگی اینقدر خسته نبودهام. ولی آنقدری هم ناخوشایند نیست. امشب هزار حس درونم بیدار شده. نصفشان برایم ناشناختهاند. به چیزهایی که میگویم اهمیت نده. فقط دارم بلندبلند فکر میکنم. یعنی ممکن است بازهم پیانو نواختن مادمازل رایز مثل امشب متأثرم کند. نمیدانم هیچ شب دیگری روی زمین برای من مثل امشب میشود یا نه. انگار شبی است در رؤیا. آدمهای دوروبرم غیرعادی و غریباند، نیمهانساناند. حتما امشب ارواح بیرون آمدهاند.»
نسیم پاییزی
۶
«راه پولدار شدن پول درآوردن است ادنای عزیزم، نه پسانداز کردن.»
yektasafaee
۴
اما آغاز کردن هر چیزی، مخصوصا پا نهادن به دنیایی تازه، بهناچار مبهم و پیچیده و پرآشوب و بیاندازه پرتشویش است. و چه اندکاند کسانی که از چنین آغازی جانبهدرمیبرند! و چه بسیار جانهایی که در هنگامهٔ آشوب بههلاکت رسیدهاند!
طلا در مس
۳
گاهی به ذهن آقای پونتلیه خطور میکرد که مبادا زنش ازنظر ذهنی کمی نامتعادل شده باشد. معلوم بود که دیگر خودش نیست. یعنی که نمیتوانست ببیند او هر روز بیشتر خودش میشود و کمکم آن خود دروغین را که مثل رختی بر تن میکرد و با آن مقابلِ چشمان جهان ظاهر میشد کنار میگذارد.
mary
۳
پرندهای که بخواهد سنت و تعصب را پشتسر بگذارد و بالاتر بپرد، باید بالهایی قوی داشته باشد.
سحر
۳
اما امشب نه. فردا وقت فکر کردن به همهچیز است.
Dreamer
۲
آن شب شبیه کودکی لرزان و افتانوخیزان بود که یکدفعه به قدرت خودش پی برده و برای اولین بار جسور و متکیبهنفس تنهایی بهراه میافتد. میخواست از خوشحالی فریاد بکشد و وقتی که با یکیدو ضربه بدنش را به سطح آب کشاند، فریاد شادی هم سر داد.
به وجد آمده بود، انگار نیرویی چشمگیر به او بخشیده بودند که با آن میتوانست کنترل جسم و جانش را بهاختیار بگیرد. کمکم جسور و بیپرواتر شد و بهنظرش آمد که قدرتش بیاندازه است. میخواست تا دورها شناکنان برود، جایی که هیچ زنی تا آنوقت شنا نکرده بود.
طلا در مس
۲
ادنا پونتلیه نمیفهمید چرا دلش میخواهد با رابرت به ساحل برود. بایستی اولا به او جواب رد میداد و دوما باید مطیعانه تسلیم یکی از دو نیروی متناقضی میشد که او را بهپیش میراند.
alireza atighehchi
۲
اما آغاز کردن هر چیزی، مخصوصا پا نهادن به دنیایی تازه، بهناچار مبهم و پیچیده و پرآشوب و بیاندازه پرتشویش است. و چه اندکاند کسانی که از چنین آغازی جانبهدرمیبرند! و چه بسیار جانهایی که در هنگامهٔ آشوب بههلاکت رسیدهاند!
آوای دریا اغواگر است، پیوسته بهنجوا، بهغریو و زمزمه، مصرانه جان را به غوطه در ورطهٔ تنهایی فرامیخواند.
آوای دریا با جان سخن میگوید. لمسِ دریا لذتبخش است و تن را در آغوشِ نرم خود تنگ دربرمیگیرد.
fuzzy
۲
فکر نکن. فایدهاش چیست؟ چرا باید به این چیزها فکر کنی وقتی من اینجایم که به تو بگویم چطور زنی هستی
fuzzy
۲
همیشه دلم برای زنهایی که پیادهروی دوست ندارند میسوزد. خیلی چیزها را ازدست میدهند، خیلی از لحظات نادر و زودگذر زندگی را.
نسیم پاییزی
۲
زنهایی که بچههایشان را عزیز میداشتند و شوهرانشان را میپرستیدند و این را موهبتی مقدس میدانستند که فردیتِ خود را فدای ایشان کنند و به فرشتههای پرستار آنها بدل شوند.
نسیم پاییزی
۲
میگفت پرندهای که بخواهد سنت و تعصب را پشتسر بگذارد و بالاتر بپرد، باید بالهایی قوی داشته باشد. تماشای موجودات ضعیفی که کبود و کوفته و خسته پرپرزنان بهسمت زمین برمیگردند منظرهٔ غمانگیزی است.»
lili
۲
پی برده بود که تجدید خاطرات هیچ ثمری ندارد
Dreamer
۱
از تنها پرسه زدن در مکانهای ناآشنا و عجیب خوشش میآمد. کنجهای دنج و آفتابیِ زیادی را کشف کرد که جان میدادند برای خیالبافی و کمکم درمییافت که خیال بافتن و تنها ماندن، بیآنکه کسی مزاحمش شود، چه خوشایند است.
Dreamer
۱
هر قدمی که بهسمت رهایی از تعهداتش برمیداشت، توشوتوانش بیشتر میشد و به فردیتش پروبال میداد. شروع کرده بود به دیدن چیزها با چشمان خودش، دیدن جریانهای زیرین زندگی و درک کردن آنها. حالا که روحش او را به خود فرامیخواند، دیگر زیر بار هر عقیدهای نمیرفت.
طلا در مس
۱
، زنهایی که بچههایشان را عزیز میداشتند و شوهرانشان را میپرستیدند و این را موهبتی مقدس میدانستند که فردیتِ خود را فدای ایشان کنند و به فرشتههای پرستار آنها بدل شوند.
طلا در مس
۱
خلاصه، خانم پونتلیه کمکم به وضعیت خود بهعنوان یک انسان در این جهان پی میبرد و روابط خود را بهعنوان یک فرد با جهان درون و پیرامون خود بازمیشناخت. شاید هم این بار گران معرفت بود که بر جان زنی جوان در بیستوهشتسالگی نازل میشدمعرفتی شاید گرانبارتر از تمام آنچه روحالقدس تا آن لحظه از سر رضایت به زنی تفویض کرده بود.
طلا در مس
۱
. دلش یکجورهایی برای مادام راتینیول میسوختنوعی افسوس برای آن زندگیِ بیفروغ که هیچوقت اجازه نمیداد صاحبش از محدودهٔ رضایتی کورکورانه فراتر برود، در آن زندگی حتی شده برای یک لحظه جانش با تشویش و اضطراب آشنا نشده بود و هرگز مزهٔ زندگی دیوانهوار را نچشیده بود. ادنا سردرگم با خود اندیشید که اصلا «زندگی دیوانهوار» یعنی چه.
mary
۱
چه کسی میتواند بگوید خدایان از چه فلزی برای پیوندهای ظریفِ بین ما بهره گرفتهاند، همان فلزی که ما همدلی یا شاید عشق مینامیمش.
fuzzy
۱
برای موفق شدن هنرمند باید روحِ جسور داشته باشد.»
«منظورت از روحِ جسور چی است؟»
«جسور دیگر! روحِ نترس! روحی که تهور داشته باشد و تمرُّد کند.»
fuzzy
۱
بهجز چند نویسندهٔ زن، که نظر مثبتی داشتند و شخصیت ادنا پونتلیه را باورپذیر میدانستند، در روزنامهها و مجلات شخصیت زن داستان را «حالبههمزن»، «مریض» و «خودخواه» نامیدند و حتی منتقدی محلی گفت که کتاب «ناسالم» است و از اخلاقیات بویی نبرده است. منتقد دیگری در روزنامهٔ پُستدیسپچ نوشت که
سحر
۱
خب، شاید هم بهتر است که بالاخره بیدار شویم، حتی رنج بکشیم، تااینکه یک عمر در خیالات و اوهاممان همان احمقی که
lili
۱
میگفت پرندهای که بخواهد سنت و تعصب را پشتسر بگذارد و بالاتر بپرد، باید بالهایی قوی داشته باشد
شراره
۰
آغاز کردن هر چیزی، مخصوصا پا نهادن به دنیایی تازه، بهناچار مبهم و پیچیده و پرآشوب و بیاندازه پرتشویش است. و چه اندکاند کسانی که از چنین آغازی جانبهدرمیبرند! و چه بسیار جانهایی که در هنگامهٔ آشوب بههلاکت رسیدهاند!
آوای دریا اغواگر است، پیوسته بهنجوا، بهغریو و زمزمه، مصرانه جان را به غوطه در ورطهٔ تنهایی فرامیخواند.
آوای دریا با جان سخن میگوید. لمسِ دریا لذتبخش است و تن را در آغوشِ نرم خود تنگ دربرمیگیرد.
