
الی
۳
ولی مرگ هم قدرت داشت او را به بهت و حیرت و حس شکوه بیندازد؛ حالا روما این را خوب میدانست ــ صرفِ همینکه آدم میتواند سالها و سالها زنده باشد، فکر کند و نفس بکشد و غذا بخورد، پر باشد از میلیونها دغدغه و فکر و احساس، بخشی از فضای دنیا را اشغال کند، و بعد، در یک لحظه، دیگر نباشد و پاک ناپدید شود.
الی
۱
از این مراسم خوشش میآمد؛ با وجود اینکه خورشید هنوز غروب نکرده بود، مراسم چایگذاشتن یکجورهایی بهرسمیتشناختنِ پایان روز و آغاز شب بود.
الی
۱
میدانست که یک نیمنگاه بهسمتی اشتباه میتواند از بالای صخره پرتش کند پایین.
کاربر نیوشک
۱
آدمیزاد هم مثل سیبزمینی است، اگر نسل اندر نسل
در همان خاک بیقوت بکارندش خوب رشد نمیکند.
fatemeh nabi
۱
به نظر میآمد هردوتا خواهر با مرگ آشنایی دارند. با وجود شنگولی و سرحالیشان، در قیافه و رفتار دخترها چیزی اثر گذاشته بود ــ چیزی که زودتر از وقت شکسته شده بود و بازسازی هم نشده بود.
Alexa
۱
در این نقطه از زندگیاش غیرطبیعی به نظر میرسید که به آدمهای غریبه نزدیک شود.
الی
۰
مادر از توی صندلی جلو گفته بود «نرید. خیلی دوره. من دیگه هیچوقت نمیبینمتون.» شش ساعت بعد از گفتن این جمله مُرده بود.
الی
۰
این تنهایی نبود که بیشتر از هر چیز برایش جاذبه و لذت داشت، تنها چیزی که هرقدر گذرا و کممایه، آدم را متعادل و معقول نگه میداشت؟
الی
۰
به نظر آنها بچههاشان از همهٔ سختیها و لطمههایی که خودشان در هند پشت سر گذاشته بودند، در امان بودند؛ انگار واکسن متخصصان اطفال به سودا و راهول در نوزادیشان، زندگیای فارغ از درد و مصیبت را هم برایشان تضمین کرده بود.
الی
۰
سودا از خانوادهاش برای راجر تصویری مبهم ترسیم کرده بود و راجر آن را مثل نوشتهٔ روی لبهٔ پشتِ جلد پذیرفته بود؛ به عنوانِ چیزی از سودا ولی بکر و نادیدنی، که تاخورده بود توی یک کتاب.
fatemeh nabi
۰
آمیت نمیخواست هیچکدام آنها را تغییر دهد. با این حال بخشی از وجودش گاهی آرزو میکرد برگردد به ابتدای رابطهاش با مگان، فقط و فقط به خاطر لذتِ انتظارکشیدن و تجربهکردنِ دوبارهٔ همهٔ آن چیزها.
fatemeh nabi
۰
«این بدترین قسمته. تو نفست رو حبس کردهٔ فکر میکنی «الان میرسه الان میرسه.» راستیراستی بدترین جاش همینه، هم برای تو، هم واسه خودش.»
ابر بی باران
۰
زندگی پیش میرفت و میرفت تا به یک نقطهٔ مشخص میرسید. نقطهای که او حالا بهش رسیده بود.
