به بازی هربار
در نور، سایه
در شاخوبرگ و نسیمِ وزان در آن
پروانهٔ سفید
فضا را از آن خود کرده است
تصویر میکند سکوت باغچهٔ کوچک را.
گاهی تنها
دوتایی وقتی
در منظره ظاهر میشوند
تنها که باشد عاشق است
دوتایی عاشقاند، به بازی.
اینبار میآیند نزدیکتر
کنار دفتر سفیدم
خود را بر خطوط مات موازی
کلماتی میسازند از جادوی ازل.
می توانم حس کنم بیآنکه بتوانم بخوانمشان.
گنگای بیمعنا همواره بوده و پس از ما
ــ من و پروانههای سفید ــ
نیز، خواهد پایید.