امروز دنیا به نظرم آرامتر بود. در یک لحظه فهمیدم که اصولا نه شادی وجود دارد و نه غم... نه، فقط صورتک خوشی هست و صورتک ماتم؛ ما آدمها میخندیم و اشک میریزیم و روحمان را به خنده و گریه دعوت میکنیم. الان من میتوانم بنشینم و کتابهایی بسیار عمیق و جدی بخوانم و خیلی زود به تمام افکار حکیمانهشان پی ببرم. یا اینکه میتوانم جلو تابلوهای قدیمی بایستم که پیشترها برایم نامفهوم بودند، و بهسرعت زیبایی پنهانشان را درک کنم... و وقتی به یاد بعضی آدمهای دوستداشتنی میافتم که از دستشان دادهام، دلم مثل گذشته به درد نمیآید ــ مرگ به چیزی دوستانه تبدیل شده است، میان ما میگردد و نیت بدی در سر ندارد.