«رابینسون، برو، مرتب داری گریه میکنی. فکر نکنم اینقدرها مریض باشی. کاملا سالم به نظر میرسی، ولی چون مدام اینجا توی بالکن دراز میکشی، خیالاتی شدی. شاید گاهی سینهات تیر بکشد، سینهٔ من هم تیر میکشد، سینهٔ همه تیر میکشد. اگر همه بخواهند به خاطر این چیزهای جزئی مثل تو گریه کنند، توی همهٔ بالکنها مردم باید بزنند زیر گریه.»