جملات زیبای کتاب مجموعه‌ داستان‌ها و یادنوشته‌ها | طاقچه
تصویر جلد کتاب مجموعه‌ داستان‌ها و یادنوشته‌ها
off
٪۳۰
subscriptionAvailable

کتاب مجموعه‌ داستان‌ها و یادنوشته‌ها

نوع کتاب
۲.۷ امتیاز(از ۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
سیمین بهبهانی
انتشارات: 
انتشارات نگاه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
صبا
۳
گفتم: کتاب را معمولا باید خرید. و بعد، با غرور مخصوص روزگار جوانی، اضافه کردم: آخر کتاب را نباید بیهوده پخش کرد؛ بی‌ارزش می‌شود.
f.tehrani1990
۲
گفت: «روش چی بینویسم؟» حکایت گلستان به یادم آمد: یکی را از بزرگان ائمه پسری وفات یافت. پرسیدند: بر صندوق گورش چه نویسیم؟ گفت: آیات کتاب مجید را عزت و شرف بیش از آن است که روا باشد بر چنین جای‌ها نوشتن... اما از همان روز اول این آیه در سرم می‌گشت که: انا للّه... شب قبل، تمام شب، به برگردان فارسی‌ی مناسبی از آن فکر کرده بودم؛ و صبح بر کاغذی نوشته بودم که: همگان از خداییم و سویش باز می‌گراییم (چه آسوده‌اند آنان که به‌راستی بر این باورند)،
صبا
۱
از گوشهٔ نیمه‌باز پرده آسمان را می‌پاییدم؛ کمی ابری بود. این بند از شعر اخوان را در ذهن مرور می‌کردم: ابرهای همه عالم، شب و روز، در دلم می‌گریند.
فریده سَنچولی
۱
کودکستان امریکایی را نیز که یک میسیون مذهبی‌ی امریکایی اداره‌اش می‌کرد به یاد دارم و رقص خود را در جشن پایان سال «تحصیلی»(!) در نقش‌گُل زرد با دامن اُرگانزای پُرچین و زرد. و چرا گُل زرد؟ در حالی‌که لباس رفیقم را که سُرخ بود و در نقش گُل سرخ می‌رقصید دوست‌تر می‌داشتم. اصلا شعری هم که او می‌خواند موزون‌تر بود: «گُل سرخم، شاه گُل‌ها، شاه گُل‌ها، شاه گُل‌ها...» و من بایست می‌گفتم: «گُل زردم، سلطان گُل‌ها، سلطان گُل‌ها، سلطان گُل‌ها...» و هرچه واژه‌ها را تند و کند می‌کردم، موزون نمی‌شد و از همان دو/سه سالگی اندک قدرتی در شناخت وزن داشتم که سلطان را مخفّف کنم و بگویم: «گُل زردم، طان گُل‌ها، طان گُل‌ها...» و دیگر در یادم نمانده است که بالاخره با این سلطان چگونه کنار آمدم. پسرم در حاشیهٔ یکی از مقالاتم نوشته است: «هیچ وقت با هیچ سلطانی کنار نیامدی.»
f.tehrani1990
۱
فراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت
f.tehrani1990
۱
یارب، بَرِ خلق ناتوانم نکنی! در بوتهٔ صبر امتحانم نکنی! از طعنهٔ دشمنان مرا باکی نیست؛ مستوجب رحم دوستانم نکنی!
صبا
۰
چهرهٔ جوانش در زیر آفتاب چین می‌خورد، و من خطوط رنج را آشکاره از آن می‌خواندم. از توجه به رفتارش غمی در دلم موج می‌زد. می‌خواستم بدوم و کمکش کنم؛ اما او، تمام عمر، از پذیرفتن کمک دیگران بیزار و بی‌نیاز بود ــ و تصور این حالت در ذهنم نقشی جاودانه زیبا از او ساخته است؛ و عظمت روح، عطوفت و یاریگری و صفای ضمیرش، به رغم ضعف ظاهر، همیشه موجب شگفتی‌ی من و نزدیکان او می‌شد.
f.tehrani1990
۰
این بند از شعر اخوان را در ذهن مرور می‌کردم: ابرهای همه عالم، شب و روز، در دلم می‌گریند. به‌راستی پر از ابر بودم.