جملات زیبای کتاب سودای کولی‌وار مارینا تسوتایوا | طاقچه
تصویر جلد کتاب سودای کولی‌وار مارینا تسوتایوا

بریده‌هایی از کتاب سودای کولی‌وار مارینا تسوتایوا

انتشارات:نشر چشمه
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۳از ۸ رأی
۳٫۳
(۸)
خدا را در سنگی حکاکی کردند آن را کوبیدند و به خاک بدل کردند
Mohammad
سپاس برای وعده‌های دیداری که با من نگذاشتی برای قدم‌هایی که زیر ماه با من نزدی سپاس می‌گویم تو را بپذیر سپاس غمگنانه‌ام را زیرا که هرگز سبب آزار من نشدی همان‌گونه که من موجب آزارت نبودم
zahra
پرواز کن، پرواز کن عقاب جوان تو خیره در آفتابی بی‌آن‌که پلک زنی چگونه نگاه کوتاه من برایت سنگین است؟ هیچ‌کس تا حال چون من چنین با ظرافت، چنین نرم، در تو خیره نشده می‌بوسم تو را از فاصلهٔ صدها سال جدایی.
negar
چه نیازی است درخت را بتکانی سیب اگر رسیده باشد، بر زمین می‌افتد
Amene Mousavi
دو خورشید در حال افسردن‌اند یکی در سینهٔ من، آن یکی در آسمان چگونه می‌توانم فراموش‌شان کنم و این‌که به چه جنونی کشاندند مرا
amirkarimifar
دیری نمی‌رسد، پلک بر هم می‌گذاریم در زیر خاک مایی که بر روی آن خواب را برای همدیگر حرام کرده‌ایم.
Amene Mousavi
تو خیره در آفتابی بی‌آن‌که پلک زنی چگونه نگاه کوتاه من برایت سنگین است؟ هیچ‌کس تا حال چون من چنین با ظرافت، چنین نرم، در تو خیره نشده می‌بوسم تو را از فاصلهٔ صدها سال جدایی.
☆Nostalgia☆
امشب دلم با همه است با آن‌هایی که باید به حال‌شان اندوه خورد و آن‌هایی که لبان‌شان با بوسه به‌هم دوخته.
کاربر ۹۱۲۶۵۳۸
حقیقت را می‌دانم، حقیقت‌های دیگر را فراموش کن نه به جنگی نیاز است نه به جدالی نگاه کن، غروب سر رسیده است چیزی به شب نمانده. برای چه می‌جنگیم، شاعران، عاشقان، حاکمان، باد دیگر آرام گرفته است، زمین نم‌دار است از شبنم توفان ستاره‌ها رو به آرامی است دیری نمی‌رسد، پلک بر هم می‌گذاریم در زیر خاک مایی که بر روی آن خواب را برای همدیگر حرام کرده‌ایم. ۱۹۱۵
Narjesbn
حقیقت را می‌دانم، حقیقت‌های دیگر را فراموش کن نه به جنگی نیاز است نه به جدالی نگاه کن، غروب سر رسیده است چیزی به شب نمانده. برای چه می‌جنگیم، شاعران، عاشقان، حاکمان، باد دیگر آرام گرفته است، زمین نم‌دار است از شبنم توفان ستاره‌ها رو به آرامی است دیری نمی‌رسد، پلک بر هم می‌گذاریم در زیر خاک مایی که بر روی آن خواب را برای همدیگر حرام کرده‌ایم.
negar
گوش کن به من! دوستم داشته باش وگرنه می‌میرم!
یك رهگذر
این جدایی برایم شیرین است حتا، اکنون تو را می‌بوسم از صدها فرسنگ دور.
یك رهگذر
حقیقت را می‌دانم حقیقت را می‌دانم، حقیقت‌های دیگر را فراموش کن نه به جنگی نیاز است نه به جدالی نگاه کن، غروب سر رسیده است چیزی به شب نمانده. برای چه می‌جنگیم، شاعران، عاشقان، حاکمان، باد دیگر آرام گرفته است، زمین نم‌دار است از شبنم توفان ستاره‌ها رو به آرامی است دیری نمی‌رسد، پلک بر هم می‌گذاریم در زیر خاک مایی که بر روی آن خواب را برای همدیگر حرام کرده‌ایم. ۱۹۱۵
Masoud
لانه ــ برای حیوان راه ــ برای زائر نعش‌کش ــ برای مرده ناز ــ برای زن فرمان ــ برای تزار آواز شکوه نام تو ــ برای من
امیرحسین سیاوشی خیابانی
نام تو آهی است عظیم که در ژرفای دره‌ای بی‌نام می‌پیچد.
امیرحسین سیاوشی خیابانی
خسته‌ای از واژه‌های آشنای عشق ارزان‌تر از حلقه‌های آهنی بر انگشتان بی‌رمق دوستت دارم، چون توفانی که در آسمان برپا می‌شود اعتراف می‌کنم دوستت دارم چنین بی‌تابانه زیرا می‌سوزانی و دندان بر تن فرو می‌کنی.
☆Nostalgia☆
حتا در تابوت نیز دردناک است چون همه بودن!
یك رهگذر
تو را، ای بانوی غمگین هرگز نمی‌تواند کسی نجات دهد.
کاربر ۹۱۲۶۵۳۸
تو را، ای بانوی غمگین هرگز نمی‌تواند کسی نجات دهد.
کاربر ۹۱۲۶۵۳۸
اعتراف می‌کنم دوستت دارم چنین بی‌تابانه زیرا می‌سوزانی و دندان بر تن فرو می‌کنی.
کاربر ۹۱۲۶۵۳۸
لب‌های میرا، بازوان میرا جاودانگی‌ام را نابود کرده‌اند با جانی جاودانه، در هوای رفتن برای لب‌ها و بازوان میرا نغمه سر می‌دهم نجوای جاودانگی الهی صدایی مبهم‌تر گرفته تنها در سپیده‌دمان است که گاه از آسمانی تیره، صدایی رازناک می‌آید: «ای زن روح جاودانه‌ات را به خاطر آور!»
Amene Mousavi
اشک آب است، خون آب است زن همیشه در خون و اشک تن می‌شوید
Amene Mousavi
عشق مادر نیست، نامادری است چه انتظار مهر و شفقت داری از آن؟
Amene Mousavi
تو را، ای بانوی غمگین هرگز نمی‌تواند کسی نجات دهد. خسته‌ای از واژه‌های آشنای عشق ارزان‌تر از حلقه‌های آهنی بر انگشتان بی‌رمق دوستت دارم، چون توفانی که در آسمان برپا می‌شود اعتراف می‌کنم دوستت دارم چنین بی‌تابانه زیرا می‌سوزانی و دندان بر تن فرو می‌کنی.
برف سیاه
نه به سبزی چمنزار فکر می‌کنم نه در انتظار هدیه‌ای که آمدنش را آرزو داشتم شادم نمی‌کند دیگر مانند گذشته‌ها نه سپیده‌دم نه زنگ تراموا نه زمان می‌شناسم، نه قرن نه تاریخی به یاد دارم بندبازی پای لرزانم بر طنابی در وحشت سقوط هر لحظه سایبان سایه‌ای هستم، دیوانه‌ام شاید دیوانهٔ دو ماه تاریک
برف سیاه
دیری نمی‌رسد، پلک بر هم می‌گذاریم در زیر خاک مایی که بر روی آن خواب را برای همدیگر حرام کرده‌ایم.
برف سیاه
هنوز پی نبرده‌اند ما دو چه بی‌وفا بوده‌ایم به همدیگر و چه باوفا به خود
برف سیاه
می‌بوسم تو را از فاصلهٔ صدها سال جدایی.
برف سیاه

حجم

۲۸٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها

۱۰۳ صفحه

حجم

۲۸٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها

۱۰۳ صفحه

قیمت:
۶۹,۰۰۰
تومان