جملات زیبای کتاب سودای کولی‌وار مارینا تسوتایوا | طاقچه
تصویر جلد کتاب سودای کولی‌وار مارینا تسوتایواsubscriptionAvailable

کتاب سودای کولی‌وار مارینا تسوتایوا

نوع کتاب
۳.۰ امتیاز(از ۹ رأی)
پدیدآورندگان: 
مارینا تسوتایوا، احمد پوری
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Mohammad
۱۸
خدا را در سنگی حکاکی کردند آن را کوبیدند و به خاک بدل کردند
zahra
۱۳
سپاس برای وعده‌های دیداری که با من نگذاشتی برای قدم‌هایی که زیر ماه با من نزدی سپاس می‌گویم تو را بپذیر سپاس غمگنانه‌ام را زیرا که هرگز سبب آزار من نشدی همان‌گونه که من موجب آزارت نبودم
negar
۶
پرواز کن، پرواز کن عقاب جوان تو خیره در آفتابی بی‌آن‌که پلک زنی چگونه نگاه کوتاه من برایت سنگین است؟ هیچ‌کس تا حال چون من چنین با ظرافت، چنین نرم، در تو خیره نشده می‌بوسم تو را از فاصلهٔ صدها سال جدایی.
Amene Mousavi
۵
چه نیازی است درخت را بتکانی سیب اگر رسیده باشد، بر زمین می‌افتد
amirkarimifar
۴
دو خورشید در حال افسردن‌اند یکی در سینهٔ من، آن یکی در آسمان چگونه می‌توانم فراموش‌شان کنم و این‌که به چه جنونی کشاندند مرا
Amene Mousavi
۳
دیری نمی‌رسد، پلک بر هم می‌گذاریم در زیر خاک مایی که بر روی آن خواب را برای همدیگر حرام کرده‌ایم.
☆Nostalgia☆
۲
تو خیره در آفتابی بی‌آن‌که پلک زنی چگونه نگاه کوتاه من برایت سنگین است؟ هیچ‌کس تا حال چون من چنین با ظرافت، چنین نرم، در تو خیره نشده می‌بوسم تو را از فاصلهٔ صدها سال جدایی.
کاربر ۹۱۲۶۵۳۸
۲
امشب دلم با همه است با آن‌هایی که باید به حال‌شان اندوه خورد و آن‌هایی که لبان‌شان با بوسه به‌هم دوخته.
Narjesbn
۱
حقیقت را می‌دانم، حقیقت‌های دیگر را فراموش کن نه به جنگی نیاز است نه به جدالی نگاه کن، غروب سر رسیده است چیزی به شب نمانده. برای چه می‌جنگیم، شاعران، عاشقان، حاکمان، باد دیگر آرام گرفته است، زمین نم‌دار است از شبنم توفان ستاره‌ها رو به آرامی است دیری نمی‌رسد، پلک بر هم می‌گذاریم در زیر خاک مایی که بر روی آن خواب را برای همدیگر حرام کرده‌ایم. ۱۹۱۵
negar
۱
حقیقت را می‌دانم، حقیقت‌های دیگر را فراموش کن نه به جنگی نیاز است نه به جدالی نگاه کن، غروب سر رسیده است چیزی به شب نمانده. برای چه می‌جنگیم، شاعران، عاشقان، حاکمان، باد دیگر آرام گرفته است، زمین نم‌دار است از شبنم توفان ستاره‌ها رو به آرامی است دیری نمی‌رسد، پلک بر هم می‌گذاریم در زیر خاک مایی که بر روی آن خواب را برای همدیگر حرام کرده‌ایم.
یك رهگذر
۱
گوش کن به من! دوستم داشته باش وگرنه می‌میرم!
یك رهگذر
۱
این جدایی برایم شیرین است حتا، اکنون تو را می‌بوسم از صدها فرسنگ دور.
Masoud
۱
حقیقت را می‌دانم حقیقت را می‌دانم، حقیقت‌های دیگر را فراموش کن نه به جنگی نیاز است نه به جدالی نگاه کن، غروب سر رسیده است چیزی به شب نمانده. برای چه می‌جنگیم، شاعران، عاشقان، حاکمان، باد دیگر آرام گرفته است، زمین نم‌دار است از شبنم توفان ستاره‌ها رو به آرامی است دیری نمی‌رسد، پلک بر هم می‌گذاریم در زیر خاک مایی که بر روی آن خواب را برای همدیگر حرام کرده‌ایم. ۱۹۱۵
کاربر ۹۱۲۶۵۳۸
۱
تو را، ای بانوی غمگین هرگز نمی‌تواند کسی نجات دهد.
امیرحسین سیاوشی خیابانی
۱
لانه ــ برای حیوان راه ــ برای زائر نعش‌کش ــ برای مرده ناز ــ برای زن فرمان ــ برای تزار آواز شکوه نام تو ــ برای من
امیرحسین سیاوشی خیابانی
۱
نام تو آهی است عظیم که در ژرفای دره‌ای بی‌نام می‌پیچد.
☆Nostalgia☆
۰
خسته‌ای از واژه‌های آشنای عشق ارزان‌تر از حلقه‌های آهنی بر انگشتان بی‌رمق دوستت دارم، چون توفانی که در آسمان برپا می‌شود اعتراف می‌کنم دوستت دارم چنین بی‌تابانه زیرا می‌سوزانی و دندان بر تن فرو می‌کنی.
یك رهگذر
۰
حتا در تابوت نیز دردناک است چون همه بودن!
کاربر ۹۱۲۶۵۳۸
۰
تو را، ای بانوی غمگین هرگز نمی‌تواند کسی نجات دهد.
کاربر ۹۱۲۶۵۳۸
۰
اعتراف می‌کنم دوستت دارم چنین بی‌تابانه زیرا می‌سوزانی و دندان بر تن فرو می‌کنی.
Amene Mousavi
۰
لب‌های میرا، بازوان میرا جاودانگی‌ام را نابود کرده‌اند با جانی جاودانه، در هوای رفتن برای لب‌ها و بازوان میرا نغمه سر می‌دهم نجوای جاودانگی الهی صدایی مبهم‌تر گرفته تنها در سپیده‌دمان است که گاه از آسمانی تیره، صدایی رازناک می‌آید: «ای زن روح جاودانه‌ات را به خاطر آور!»
Amene Mousavi
۰
اشک آب است، خون آب است زن همیشه در خون و اشک تن می‌شوید
Amene Mousavi
۰
عشق مادر نیست، نامادری است چه انتظار مهر و شفقت داری از آن؟
برف سیاه
۰
تو را، ای بانوی غمگین هرگز نمی‌تواند کسی نجات دهد. خسته‌ای از واژه‌های آشنای عشق ارزان‌تر از حلقه‌های آهنی بر انگشتان بی‌رمق دوستت دارم، چون توفانی که در آسمان برپا می‌شود اعتراف می‌کنم دوستت دارم چنین بی‌تابانه زیرا می‌سوزانی و دندان بر تن فرو می‌کنی.
برف سیاه
۰
نه به سبزی چمنزار فکر می‌کنم نه در انتظار هدیه‌ای که آمدنش را آرزو داشتم شادم نمی‌کند دیگر مانند گذشته‌ها نه سپیده‌دم نه زنگ تراموا نه زمان می‌شناسم، نه قرن نه تاریخی به یاد دارم بندبازی پای لرزانم بر طنابی در وحشت سقوط هر لحظه سایبان سایه‌ای هستم، دیوانه‌ام شاید دیوانهٔ دو ماه تاریک
برف سیاه
۰
دیری نمی‌رسد، پلک بر هم می‌گذاریم در زیر خاک مایی که بر روی آن خواب را برای همدیگر حرام کرده‌ایم.
برف سیاه
۰
هنوز پی نبرده‌اند ما دو چه بی‌وفا بوده‌ایم به همدیگر و چه باوفا به خود
برف سیاه
۰
می‌بوسم تو را از فاصلهٔ صدها سال جدایی.
هستی شاهبیک
۰
لانه ــ برای حیوان راه ــ برای زائر نعش‌کش ــ برای مرده ناز ــ برای زن فرمان ــ برای تزار آواز شکوه نام تو ــ برای من
هستی شاهبیک
۰
چنان تسخیرم... چنان تسخیرم کرد، چنان ژرف در خود غرقم کرد که رؤیاهایم در روز به سراغم آمدند با من بودند هر جا که بودم دیگر مرا خواب‌آلوده و خسته نمی‌دیدند. چرا که در طول روز رؤیاها مرا به هر سویی می‌کشیدند. اکنون خواب سراغم نمی‌آید این‌جا مانده‌ام. و چون سایه‌ای تنها در شب بر خواب دوستانم گذر می‌کنم.