
شهرام صفاری زاده
۱
اینک... کازیلینا
که درهای شهر روسلینی
مغمومانه به آن باز میشود...
اینک منظرهٔ حماسی نئورئالیستی
سیمهای تلگراف
سنگفرش و درختان کاج و دیوارهای رو به ویرانی
انبوه جمعیتِ خیالگونه که در روزمرگی گم شدهاند
صُوَر محزونِ اشغال نازیان...
گریهٔ مانیانی که اکنون نمادین شده
زیر طُرههای موی سراسر آشفتهاش
در نماهای پان دلگیر طنین میافکند
و مفهوم تراژدی در نگاه خیرهٔ زنده و خاموشش متبلور میشود.
اکنون زمان حال دیزالو میشود
قطع میشود
شهرام صفاری زاده
۱
اینک... کازیلینا
که درهای شهر روسلینی
مغمومانه به آن باز میشود...
اینک منظرهٔ حماسی نئورئالیستی
سیمهای تلگراف
سنگفرش و درختان کاج و دیوارهای رو به ویرانی
انبوه جمعیتِ خیالگونه که در روزمرگی گم شدهاند
صُوَر محزونِ اشغال نازیان...
گریهٔ مانیانی که اکنون نمادین شده
زیر طُرههای موی سراسر آشفتهاش
در نماهای پان دلگیر طنین میافکند
و مفهوم تراژدی در نگاه خیرهٔ زنده و خاموشش متبلور میشود.
اکنون زمان حال دیزالو میشود
قطع میشود
و ترانهٔ شاعران چنان مطنطن میشود
که گوش را کر میکند.
fuzzy
۱
دزدان
آنگاه که با مادرت در خانه نشستهای
بوسههایی را
که دزدانه بر لبانت گذاشتم
احساس خواهی کرد؟
آه، دزدانی که ما هر دوییم!
مگر دشت تاریک نبود؟
مگر سایهٔ صنوبرها را دزدیده
در خورجینت ننهادیم؟
امشب
آنگاه که لبان دزدیدهات
اولین ستارهٔ شب را میبوسد
خرگوشها از چمن محروماند.
zohre nazari
۱
لابهلای جداول متعفن حلبیآبادها
کرور کرور انسان در محاصره است
اذهانشان ساده و بیریاست
چشمانشان اما زود میآموزد.
zohre nazari
۱
آنجا که خندهٔ مردمِ دون همهچیز را در برمیگیرد
صحبت رستگاری همواره بیحاصل بوده است.
سوفی
۱
اکنون هر روز
در دنیای منطق،
بساط بیشفقت بزرگسالان،
غوطهور میشوم
جهانی که مدتها پیش
به صدای یک اسم
کشتیوار به گِل نشست؛
و خود را در موهبتی بیبدیل محبوس میکنم
که اکنون از منطق بهجا مانده است.
سوفی
۰
و آیا جهان که اکنون بیتو شدهست،
یا دستکم پارهٔ زورمند جهان،
میراثدار عداوت و تحقیر عرفانگونه نیست؟
من اما، بیبهره از قوای تو،
از برنگزیدن آغاز میکنم.
چونان سالهای پس از جنگ
که اکنون گذشته است
به نخواستن میزیم
جهانی را دوست دارم
که به ننگ مبهمی در وجدان خویش
از آن بیزارم
از رنجهای تمسخرآمیز و ازدسترفتهاش...