جنگ تمام شده بود، دیگر بمبارانی در کار نبود و حالا بیشتر از هر وقتِ دیگری میشد برای کاری برنامه ریخت. ولی سن هر دوی ما بالا رفته بود، او دیگر با آن شوروشوق گذشتهها عاشقم نبود، احساس خود من هم به او رنگ باخته بود. زندگی را مثل دو همسفر روی عرشهٔ کشتی شروع میکردیم که معلوم نبود باد آن را کجا میبَرَد، درحالیکه به همدیگر میآویختیم و از خاطرات مشترکمان حرف میزدیم و از سرزمینهای مرتفع آفتابی که باهم دیده بودیمشان و اینکه زندگی کردن در آن سرزمینها، قبل از اینکه به دریا بزنیم، چطور بوده است؛ درحالیکه هردو آسمان درخشان آبی را قبل از اینکه طوفان شروع شود دیده بودیم.