در حالیکه بهسمت تابوت برمیگشت، مشتی خاک برداشت و قبل از اینکه روی تابوت بریزد با حالت یک دختربچهٔ گیج بهآرامی گفت: «خب، اینجوری شد دیگه. کار دیگهای از دست ما برنمیآد پدر.» بعد یاد پند همیشگی پدرش افتاد و زیر گریه زد: «واقعیت را نمیشود از نو ساخت. همانطور که هست قبولش کن. سر جایت محکم بایست و با آن روبهرو شو.»