
بریدههایی از کتاب پنهاننوشتههای یک عاشق قرمطی
۳٫۱
(۷)
به نزدیک من
شانه مزن
بر آن گیسوان مشکی
تا شب
حلول نکند
در لباس من
ریـوان|'
زنان
پیانو هستند
مردان اما
موسیقی نمیدانند
بسیار اندکاند مردانی که موسیقی آموخته باشند
زنان
چون کلماتِ یک زباناند
مردان اما
در تمام زندگی یک کتاب هم نخواندهاند
زنان
چون مزرعهای حاصلخیز
مردان
چون بولدوزری ویرانگر
mim_ti
توجه کردهای آیا؟
چگونه به سویت میشتابم
گویی اولینبار است میبینمت
hassan fatemi
آن که به من آموخت
شمشیر ساختن از سخن در برابر سلطان را
آن که به من هدیه کرد کتاب انقلاب را
برای همیشه، بندهاش خواهم بود
کتابها مرا صدا میزنند...
اکنون که ساکتم
میشنوی صدای اشتیاقم را
عزیزم؟
فاطمه :)
زنان
چون کلماتِ یک زباناند
مردان اما
در تمام زندگی یک کتاب هم نخواندهاند
یك رهگذر
گل را
به لغتنامه نیازی نیست
که عطرش
زبان اوست
هدیه
میان آن که به دنبال قصهٔ عشق است
با آن که وطنش را زیر خاکستر میجوید
تفاوتی است بسیار
nedaM
یک خبر فرهنگی
پادشاه صاحبشوکت
پادشاه سبزدست
با اوصافی بهکمال
و القابی شایسته و درخور
برای تحقق آرزویش
آرزوی عدالت برای همهٔ مردمان
و فراهم شدن نان و لباسشان
چنین فرمان داده:
واردات هرگونه کتاب و دفتر توسط وزارت بازرگانی ممنوع،
و بازرگانان برای واردات غلات پوستکنده مجاب شوند.
zohreh
خانم عزیز
این سرزمینِ سربریده
در پس پردهای پنهان است
خودت بگو
من
زیر آوار چگونه از بوی عطر زنانه لذت ببرم
mim_ti
زنان
چون مزرعهای حاصلخیز
مردان
چون بولدوزری ویرانگر
زنان
تفرجگاهی دلپذیر
مردان اما
قطار سریعالسیر شبانه
زنان چون معبد
مردان
قهوهخانهٔ بینراهی
زنان
به پرندهای قانعاند
مردان اما
تصاحب تمام زنان را میخواهند
AFSANEH
در شهر من
عاشقان را دیوانه میخوانند
در سرزمینم
عشق را
همقطار حشیش و افیون میپندارند
به نام عشق، کیفر میدهند
به نام عشق، قانون مینویسند
و به نام عشق، گردن میزنند
پس من نیز تصمیم گرفتم
شعر و جنون را
پیشهٔ خود سازم.
هدیه
اکنون که ساکتم
میشنوی صدای اشتیاقم را
عزیزم؟
سکوت
کارآترین سلاح من است.
منزوی
تو نمیدانی
و نمیخواهی بدانی
عالم بیتو چه اندازه زشت است
مهرنوش
زنان
پیانو هستند
مردان اما
موسیقی نمیدانند
بسیار اندکاند مردانی که موسیقی آموخته باشند
یك رهگذر
زنان
چون مزرعهای حاصلخیز
مردان
چون بولدوزری ویرانگر
یك رهگذر
تو نمیدانی
و نمیخواهی بدانی
عالم بیتو چه اندازه زشت است
من دست رد به سینهٔ مرگ نخواهم زد
اگر میان سینههایت
چون مسیحْ مصلوبم کنی
s.h
دنیا
از وجودشان چنان غرق در نور شده
که دیدنشان سخت است
در دستهایشان سنگ دارند
اما چون چراغ، نور بخشیده و
چون بشارتی نمایان میشوند
میرزمند و میشکفند و شهید میشوند
کتابها مرا صدا میزنند...
آن که به من آموخت
نکنم آنچه خدمتگزاران سیاستباز نزد حاکم میکنند
یا نرقصم آنچنان که رقصندگان در بارگاه پادشاهان میرقصند
آن که به من آموخت
خم نکردن کمر شعرم را
برای همیشه بندهاش خواهم بود
کتابها مرا صدا میزنند...
اینجا
قتلگاه زنان است
و دیگر هیچ.
آزادی
ردپای عطر تو
حکشده بر حافظه است
و محوناشدنی
Hani
همواره خواهم گفت شما را:
جز عشق نمیماند چیزی
و میگویم باز:
جز عشق نمیماند چیزی
Hani
برای همیشه، بندهاش خواهم بود
آن که به من آموخت
گفتن سخنی که بوی گندم بدهد
یا رنگ نان تازهازتنوردرآمده را داشته باشد،
آن که به من آموخت وصلت با این طایفه،
و رهایی از هرگونه زر و زور را
مهرنوش
من
از عصر دردِ جمعی آمدهام
من از دورهٔ زشتی و شکست آمدهام
مهرنوش
ای شهرزاد
ساکت شو
ای قصهگو ساکت شو
تو در عالمی هستی
من و اندوهم در عالمی دیگر
میان آن که به دنبال قصهٔ عشق است
با آن که وطنش را زیر خاکستر میجوید
تفاوتی است بسیار
مهرنوش
مرا تنها مگذار
در حصاری از سپیدی و سیاهی
که من عاشقم
و بیتفاوتی
شکنجهای است عاشقکُش
مهرنوش
زنان
چون کلماتِ یک زباناند
مردان اما
در تمام زندگی یک کتاب هم نخواندهاند
وهم
بیابان را
باغستان خواستم،
نمک
فروخورد مرا
Sahia
روزی خواهد آمد که نقشههای زندگیام را
دیگرگون کنم
یا به آتششان کشیده منفجر کنم
و هیچگاه نخواهم دانست
چه وقت آتش
در لباسم شعله خواهد کشید
و از پنجره کدامین لباس مرگ به سراغم خواهد آمد
mim_ti
کاغذ سفید
پیشِ روی من
ویزایی است بیتاریخ
که با آن
به دور جهان
سفر میتوانم کرد.
فاطمه :)
حجم
۷۱٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۵
تعداد صفحهها
۱۴۱ صفحه
حجم
۷۱٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۵
تعداد صفحهها
۱۴۱ صفحه
قیمت:
۱۰۱,۰۰۰
تومان