
٪۵۰
حسین احمدی
۳۸
حالا میفهمید آدمها ممکن است رازهایی در اعماق وجودشان داشته باشند که حتی خودشان هم وحشت کنند از به یاد آوردنشان.
fatemeh
۱۲
میدانست که گذشته هیچوقت آدم را رها نمیکند. ممکن است آدم خانهاش، شهرش، کشورش، کسانش را رها کند و برود، اما محال است بتواند خاطراتش را جا بگذارد.
fatemeh
۷
گاهی دوست داریم توی مصیبت غرق شویم. دوست نداریم کسی دستش را دراز کند و کمکمان کند. دنبال دستی هستیم که بیشتر سرمان را فروکند زیر آب، فشار دهد و آنقدر نگه دارد تا سِر شویم، بیحس شویم و دیگر نفهمیم آن بالا، روی آب چه خبر است.
fatemeh
۷
معمولاً آدم داشتههایش را به حساب نمیآورد و دائم در پی به دست آوردن آرزوهاست.
fateme1ghaderi
۵
آدمها، هر چهقدر هم کنار همدیگر باشند، در غم و تلخیها تنها هستند.
fateme1ghaderi
۵
«نمیشود که به همه شک داشت! بالاخره باید به بعضیها هم اعتماد کرد، وگرنه باید با چشم باز خوابید و مدام دوروبر را پایید.»
fatemeh
۴
آدمها ممکن است رازهایی در اعماق وجودشان داشته باشند که حتی خودشان هم وحشت کنند از به یاد آوردنشان
fateme1ghaderi
۲
آدمها ممکن است رازهایی در اعماق وجودشان داشته باشند که حتی خودشان هم وحشت کنند از به یاد آوردنشان.
fateme1ghaderi
۲
گذشته هیچوقت آدم را رها نمیکند. ممکن است آدم خانهاش، شهرش، کشورش، کسانش را رها کند و برود، اما محال است بتواند خاطراتش را جا بگذارد. تنها راه مرگ است. فقط مرگ است که چارهٔ هر مشکلی است.
fateme1ghaderi
۲
گذشته هیچوقت آدم را رها نمیکند. ممکن است آدم خانهاش، شهرش، کشورش، کسانش را رها کند و برود، اما محال است بتواند خاطراتش را جا بگذارد. تنها راه مرگ است. فقط مرگ است که چارهٔ هر مشکلی است.
Mohadese
۲
«گاهی چار روز خیلی بیشتر از چهل سال است...»
fateme1ghaderi
۱
مادری که برای آدم مادری نکرده باشد چهجور مادری است؟
• Khavari •
۱
آدمها، هر چهقدر هم کنار همدیگر باشند، در غم و تلخیها تنها هستند.
المیرا
۱
سروکلهٔ مادر از کجا پیدا شده بود وقتی هیچ خاطرهٔ واضحی از او نداشت؟
المیرا
۱
چرا یک زنده میان مُردگان بود؟ کتایون زنده نبود برایش. مادری که برای آدم مادری نکرده باشد چهجور مادری است؟
𝘔𝘢𝘦𝘥𝘦 𝘡𝘢𝘨𝘩𝘢𝘳𝘪
۱
گاهی دوست داریم توی مصیبت غرق شویم. دوست نداریم کسی دستش را دراز کند و کمکمان کند. دنبال دستی هستیم که بیشتر سرمان را فروکند زیر آب، فشار دهد و آنقدر نگه دارد تا سِر شویم، بیحس شویم و دیگر نفهمیم آن بالا، روی آب چه خبر است.
fateme1ghaderi
۰
اینجور نبود که با دیدنش دلش به تاپتاپ بیفتد یا خیلی چیزهای دیگر که مرتضی از کتابها برایش خوانده بود. همین یک کلمه را میدانست: میخواستش.
m86
۰
نگفته بود چرا کاوه دربارهٔ مادرش از او سؤال میکند. نگفته بود مادرش مُرده. فقط کنجکاو بود بداند چی پشتسر دخترش میگویند. حتماً میدانست، اما دوست داشت از زبان کاوه بشنود. گاهی دوست داریم توی مصیبت غرق شویم. دوست نداریم کسی دستش را دراز کند و کمکمان کند. دنبال دستی هستیم که بیشتر سرمان را فروکند زیر آب، فشار دهد و آنقدر نگه دارد تا سِر شویم، بیحس شویم و دیگر نفهمیم آن بالا، روی آب چه خبر است.
م.
۰
چرا میشود خاطرههای تلخ را ردیف و دانهبهدانه شمارش کرد اما خاطرههای شاد را نه؟
حسین احمدی
۰
گاهی دوست داریم توی مصیبت غرق شویم. دوست نداریم کسی دستش را دراز کند و کمکمان کند. دنبال دستی هستیم که بیشتر سرمان را فروکند زیر آب، فشار دهد و آنقدر نگه دارد تا سِر شویم، بیحس شویم و دیگر نفهمیم آن بالا، روی آب چه خبر است.
حسین احمدی
۰
بعضی چیزها را حتی نمیشود ادعا کرد. دلش سیگار میخواست، از همانها که پدر توی بهشت زهرا، سر قبر کتایون دود میکرد؛ سیگارهای خشم، سیگارهای تلخی، سیگارهای پسری که سر قبر مادر گریه میکرد. از بوی سیگار متنفر بود، عُقش مینشست، اما حالا با تمام وجود سیگار میخواست، یک چیزی که حواسش را پرت کند، که این صدای هقهقِ تلخ را نشنود. آدمها، هر چهقدر هم کنار همدیگر باشند، در غم و تلخیها تنها هستند.
کاربر ۷۹۶۴۶۷۴
۰
گاهی دوست داریم توی مصیبت غرق شویم. دوست نداریم کسی دستش را دراز کند و کمکمان کند. دنبال دستی هستیم که بیشتر سرمان را فروکند زیر آب، فشار دهد و آنقدر نگه دارد تا سِر شویم، بیحس شویم و دیگر نفهمیم آن بالا، روی آب چه خبر است.
کاربر ۷۹۶۴۶۷۴
۰
«نمیشود که به همه شک داشت! بالاخره باید به بعضیها هم اعتماد کرد، وگرنه باید با چشم باز خوابید و مدام دوروبر را پایید.»
کاربر ۷۹۶۴۶۷۴
۰
حالا میفهمید آدمها ممکن است رازهایی در اعماق وجودشان داشته باشند که حتی خودشان هم وحشت کنند از به یاد آوردنشان.