نگفته بود چرا کاوه دربارهٔ مادرش از او سؤال میکند. نگفته بود مادرش مُرده. فقط کنجکاو بود بداند چی پشتسر دخترش میگویند. حتماً میدانست، اما دوست داشت از زبان کاوه بشنود. گاهی دوست داریم توی مصیبت غرق شویم. دوست نداریم کسی دستش را دراز کند و کمکمان کند. دنبال دستی هستیم که بیشتر سرمان را فروکند زیر آب، فشار دهد و آنقدر نگه دارد تا سِر شویم، بیحس شویم و دیگر نفهمیم آن بالا، روی آب چه خبر است.