جملات زیبای کتاب در رویای بابل | طاقچه
تصویر جلد کتاب در رویای بابلsubscriptionAvailable

کتاب در رویای بابل

نوع کتاب
۳.۵ امتیاز(از ۳۴ رأی)
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Mohammad
۷۵
چرا زندگی به همان سادگی‌ای که می‌توانست باشد نبود؟
Mohammad
۳۵
بعضی‌ها قدر چیزهایی را که دارند، نمی‌دانند.
محمد جواد اخباری
۱۱
چرا زندگی به همان سادگی‌ای که می‌توانست باشد نبود؟
LiLy !
۶
نمی‌دانم. شاید یک روزی. شاید هیچ‌وقت.
شازده 🪐
۴
اما نمی‌شود به عقب برگشت و گذشته را از نو ساخت. فقط می‌شود با آن کنار آمد.
razavi1
۳
داخل یخچال را نگاه کردم و بلافاصله درش را بستم تا انبوه آماسیدهٔ کپک‌ها راه فرار پیدا نکنند. نمی‌دانم آدم چه‌طور می‌تواند مثل من زندگی کند. آپارتمان‌ام آن‌قدر کثیف است که تازگی تمام لامپ‌های هفتاد و پنج وات را با بیست و پنج وات عوض کرده‌ام تا مجبور نباشم اوضاع را واضح و آشکار ببینم. ول‌خرجی بود، اما باید این کار را می‌کردم. خوش‌بختانه، آپارتمان اصلا پنجره نداشت، و الا واقعآ توی دردسر می‌افتادم.
razavi1
۲
برای من، زن صاحب‌خانه از ژاپنیها هم تهدید بزرگ‌تری بود. همه منتظر بودند این ژاپنیها سر و کله‌شان در سان فرانسیسکو پیدا شود و توی اتوبوس برقی‌ها بپرند و بالا و پایین خیابان‌ها را گز کنند، اما من که خدایی‌اش طرف ژاپنیها را می‌گیرم تا بیایند و مرا از شر این زن خلاص کنند.
razavi1
۲
بخش بسیار شیرینِ هشت سال گذشته را صرف ساخت‌وپرداخت انواع موقعیت‌ها و شخصیت‌ها در بابل کرده بودم، بدبختانه تا حدی که به بهای از دست دادن زندگی واقعی‌ام، همانی که داشتم، تمام شده بود.
razavi1
۲
کارآگاه خصوصی‌ای که پیاده خیابان‌ها را گز کند یا سوار اتوبوس‌های بی‌کلاس شود یک‌جای کارش می‌لنگد. مشتری‌ها خوش ندارند با کارآگاه خصوصی‌ای قرار ملاقات بگذارند که بلیت اتوبوس از جیب پیراهن‌اش زده بیرون.
razavi1
۲
بابل خیلی بهتر از این بود که پلیس باشم و مجبور باشم حاضر و آماده به جنگ جرم و جنایت بروم.
کاربر ۳۹۴۸۵۳۹
۲
به نظرم بهترین بوی دنیا بوی چیزهای نو و آکبند است، حالا چه لباس باشد چه میز و صندلی چه رادیو چه ماشین، و چه حتا لوازم خانگی‌ای مثل تستر یا اتو برقی.
razavi1
۱
من هنوزم عاشق‌ات ام.» می‌گوید: «اون هشت‌صد دلار چی می‌شه؟ با عشق تو یه بطر شیر و یه تیکه نون‌ام به‌ام نمی‌دن. از اینا گذشته، تو فکر می‌کنی کی هستی؟ دل منو می‌شکنی. هیچ‌وقت یه شغل آبرومندانه نداری. هشت‌صد دلار به من بدهکارای. کارآگاه خصوصی هستی. ازدواج نمی‌کنی. نوه‌دار نشده‌ام. حالا من باید چی کار کنم؟ چرا من باید اسیر این مصیبت بشم که بچه‌ام یه احمق از کار در بیاد؟»
همچنان خواهم خواند...
۱
ماشین نعش‌کش جلوی مجتمع پارک کرده بود. یک نفر توُ مجتمع مرده بود. سعی کردم حدس بزنم کدام‌یک از مستأجرها مرده اما نمی‌توانستم تصور کنم کسی در این محل مرده باشد. اجاره‌نشین شدن در همچو جایی خودش نوعی مردن بود، مرگ دیگر برای چه؟
LiLy !
۱
نکنند. نمی‌دانم آدم چه‌طور می‌تواند مثل من زندگی کند. آپارتمان‌ام آن‌قدر کثیف است که تازگی تمام لامپ‌های هفتاد و پنج وات را با بیست و پنج وات عوض کرده‌ام تا مجبور نباشم اوضاع را واضح و آشکار ببینم.
کاربر ۳۹۴۸۵۳۹
۱
به‌گمان‌ام من از جمله به این دلیل هرگز کارآگاه خصوصی قابلی نشدم که بیش از حد در رؤیای بابل بودم.
کاربر ۳۹۴۸۵۳۹
۱
آدم همیشه باید ادامه بده. اگه یه جا بمونی که کپک می‌زنی.
داریوش
۰
نمایش من پایان متفاوتی با نمایش شکسپیر دارد. هملت من پایان خوش خواهد داشت.
محمد جواد اخباری
۰
احتمالا تک‌تک روزهای نکبتی عمرش را سوار اتوبوس شده. شاید حتا توُ یک اتوبوس به دنیا آمده بود و یک بلیت مادام‌العمر داشت، و وقتی هم که می‌مرد تابوت‌اش را با اتوبوس به قبرستان می‌بردند. البته اتوبوس را حتمآ رنگ سیاه می‌زدند و همهٔ صندلی‌ها را هم با گل‌هایی شکل مسافران پریشان‌حال پر می‌کردند.
leila.shirvanei
۰
کسی که بنا داشتم به او زنگ بزنم خانه نبود و تلفنْ پنج سنتی‌ام را پس‌ام نداد. ده دوازده تا مشت حواله‌اش کردم، حرام‌زاده خطاب‌اش کردم. اما کارگر نیافتاد. آن‌وقت توجه‌ام به یک‌خرده خردلی جلب شد که روی گوشی تلفن ماسیده بود، و حال‌ام یک‌خرده بهتر شد.
Arya Sadeqi
۰
از همان لحظه که با چوب زیربغل، پام را از در بیمارستان گذاشتم بیرون بار دیگر افتادم در سرازیری. از آن لحظه تا به امروز همین‌طور در حال سقوط ام، و امروز عجب روزی بود: یک مشتری! تیر برای تپانچه! پنج دلار! و بهتر از همه، یک صاحب‌خانهٔ مرده! دیگر چه می‌خواستم؟
Arya Sadeqi
۰
رؤیای بابل دیدن هم فوت و فن دارد. یک اشتباه محاسبه کافی است تا چند چهارراه از ایستگاه مورد نظرت دور شوی.
همچنان خواهم خواند...
۰
گدا را چه به چانه زدن
همچنان خواهم خواند...
۰
توی پارک، یک عالم چینی در رفت و آمد بودند. مدتی مشغول تماشاشان شدم. آدم‌های جالبی بودند. خیلی پرنشاط. نمی‌دانم هیچ‌وقت کسی به آن‌ها گفته بود که شکل ژاپنیها هستند و الان اصلا وقت مناسبی برای شکل ژاپنیها بودن نیست، یا نه.
همچنان خواهم خواند...
۰
پام را که بیرون می‌گذاشتم، خوردم به یک چینی. همان‌وقت که من پام را بیرون گذاشتم، داشت از آن‌جا رد می‌شد. هردو از این برخورد جا خوردیم، اما او بیش‌تر از من جا خورد. وقتی با هم برخورد کردیم، بسته‌ای زیر بغل‌اش بود. با تردستی مختصری مانع از افتادن بسته روی زمین شد. تصادف ما اعصاب‌اش را به هم ریخته بود. نگاهی به من انداخت و گفت «ژاپنی نیستم» و در حالی که به‌سرعت داشت دور می‌شد، ادامه داد: «چینی ـ آمریکایی ام. عاشق میهن ام. عاشق عمو سام. مشکلی نیست. چینی ام. نه ژاپنی. وفادار ام. مالیات می‌دم. سرم توُ کار خودمه.»
همچنان خواهم خواند...
۰
نمی‌دانستم پیرمرده از پنج سنتی خودش دارد استفاده می‌کند یا نه، شاید به‌شکلی کاملا ناعادلانه، به‌خاطر گیر کردن سکهٔ من، توانسته بود کار خودش را راه بیاندازد. تنها انتقامی که می‌توانستم در آن وضعیت بگیرم این بود که آرزو کنم، اگر با سکهٔ من زنگ زده به دکترش زنگ زده باشد و به‌خاطر عود وحشتناک بواسیرش از او کمک بخواهد.
همچنان خواهم خواند...
۰
رینک گفت: «گمون‌ام این الاغه دیگه الان آمادهٔ آواز خوندنه. می‌خوام تا آخر خط‌اش برم. پزشکی قانونی که نباید این‌طور به‌هم‌ریخته باشه. اهالی سان فرانسیسکو نمی‌تونن اجازه بدن جسداشونو دزدا ببرن. این‌طوری اسم شهرشون بین مرده‌ها بد در می‌ره.»
همچنان خواهم خواند...
۰
تا این‌جا که شانس آورده بودم. لعنتی. ممکن بود الان لب‌خند همین‌جایی نشسته باشد که من نشسته‌ام، پشت فرمان ماشین خودش، با آن سه تا رفیق‌اش مشغول شوخی و خنده باشند و جسد زنیکه هم توی صندوق عقب‌شان باشد، و من هم ممکن بود به‌عنوان بخشی از یک برنامهٔ آشپزی ناتمام، دراز به دراز کف خیابان افتاده باشم. همهٔ چیزی که برای کامل کردن‌ام لازم بود یک خرده سیب‌زمینی، پیاز، و هویچ و یک برگ بو بود. از فکر آب‌گوشت شدن اصلا خوش‌ام نمی‌آمد.
LiLy !
۰
او یک تردست و شعبده‌باز حرفه‌ای بود. وقتی به دست‌اش نگاه کرد و دید که از جا پریده و همان نزدیکی روی زمین افتاده، همهٔ حرفی که توانست بزند این بود که: «این یه چشم‌بندی بود که هیچ‌وقت نمی‌تونم دوباره انجام‌اش بدم.»
LiLy !
۰
من ته پاگرد ایستاده بودم و نعش‌کش‌ها را تماشا می‌کردم که جسدش را از پله‌ها پایین می‌آوردند: خیلی راحت و روان، تقریبآ بدون هیچ زحمتی، عینهو روغن زیتونی که از شیشه بریزد بیرون.
LiLy !
۰
یک جسد دیگر هم آن‌جا بود، پس خانم صاحب‌خانه در راه سفر به پزشکی قانونی تا پایین شهر همسفری هم داشت. به نظرم تنهایی حوصلهٔ آدم سر می‌رود.